ْتُمْ وَقُولُوا حِطَّةٌ وَادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا نَغْفِرْ لَكُمْ خَطِيئَاتِكُمْ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ (١٦١)فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ قَوْلا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِجْزًا مِنَ السَّمَاءِ بِمَا كَانُوا يَظْلِمُونَ (١٦٢)وَاسْأَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتَانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعًا وَيَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لا تَأْتِيهِمْ كَذَلِكَ نَبْلُوهُمْ بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ (١٦٣)وَإِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا قَالُوا مَعْذِرَةً إِلَى رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (١٦٤)فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَئِيسٍ بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ (١٦٥)فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ مَا نُهُوا عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ (١٦٦)وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَنْ يَسُومُهُمْ سُوءَ الْعَذَابِ إِنَّ رَبَّكَ لَسَرِيعُ الْعِقَابِ وَإِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (١٦٧)وَقَطَّعْنَاهُمْ فِي الأرْضِ أُمَمًا مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ وَمِنْهُمْ دُونَ ذَلِكَ وَبَلَوْنَاهُمْ بِالْحَسَنَاتِ وَالسَّيِّئَاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (١٦٨)فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْكِتَابَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هَذَا الأدْنَى وَيَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنَا وَإِنْ يَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ يَأْخُذُوهُ أَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثَاقُ الْكِتَابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلا الْحَقَّ وَدَرَسُوا مَا فِيهِ وَالدَّارُ الآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلا تَعْقِلُونَ (١٦٩)وَالَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتَابِ وَأَقَامُوا الصَّلاةَ إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ (١٧٠)وَإِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَظَنُّوا أَنَّهُ وَاقِعٌ بِهِمْ خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْكُرُوا مَا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (١٧١).

در  ایـن  درس‌،  داستان  موسی عليه السّلام   حلقۀ  دیگری  از  زنجیرۀ  خود  را  می‌آغازد...  بخشی  از  داستان  موسی  با  قوم  خود  بنی‏اسرائیل  آغاز  می‏‎گردد.  سخن  می‌رود  از  زمانی  که  یزدان  سبحان  بنی‏اسرائیل  را  از  دشـمنانشان  نجات  داده  است‌،  و  فرعون  و  فرعونیان  را  غرق  فرموده  است‌،  و  چیزهائی  را  ویـران  و  نابود  نـموده  است‌ که  می‌ساخته‌اند  و  برمی‌افراشته‌اند  و  بر  بالای  داربسـتها  جای  می‌داده‌اند...  موسی عليه السّلام  در  این  زمان  با  فرعون  طاغوت  و  فرعونیان  پیرو  او  رویاروی  نمی‌شود.  چرا که  پیکار  با  طاغوت  به  پایان  آمده  است‌...  بلکه  با  رسوبات  و  ته ‌نشستهای  جاهلیّت  در  ژرفاهای  درونها  رویـاروی  می‌گردد. گذشته  از  رویاروئی  با  این  چنین  رسوبات  و  ته ‌نشستهای  جاهلیّت‌،  با  خواری  و  پسـتی  و  حقارتی  رویاروی  می‌شود که  سرشتهای  بنی‏اسرائیل  را  تباه‌ کرده  است‌،  و  سرشتهایشان  را  از  یک  سو  از کجروی  انباشته  است‌،  و  از  دیگر  سو  از  سنگدلی  لبریز کرده  است‌،  و  از  سوی  دیگری  از  تـرسوئی  آکنده  است‌،  و  از  نـاحیۀ  ديگری  از  ضعف  و  ناتواني  تحمّل  پی  آمدها  و  پذيرش وظائف  و  تکالیف  سرشار  نموده  است‌.  خلاصه  سرشتها  را  آشـفته  و  پریشان  در  مـیان  همۀ ایـن‌ کششـها  و  کشمکشها  آواره  و  رها  کرده  است‌...  چیزی  درونـهای  انسانها  را  فاسد  و  تباه  نمی‌سازد  بسان  خواری  دیدن  و  کرنش  بردن  در  برابر  طاغیان  و  یـاغیان  برای  مـدّت  طولانی  و  فراوان‌...  همچنین  بسان  زند‌گی  کردن  در  ترس  و  لرز  و  پنهان‌ کاری  و کژراهه  رفـتن  و  نـادرست  بودن،  برای  حفظ  خود  از  خطرها  و  عذابها  و  شکنجه‌ها  و  آزارها...  و  بسان  حرکت  در  تاریکیها،  آن  هم  با  خوف  و  هراس  همیشگی‌،  و  هر  لحظه  در  انتظار  بلاها  و  مصیبتها  بودن  و  راه  سپردن‌...

بنی‏اسرائیل  در  منجنیق  این  چنین  عذابهائی  برای  مدّت  ط‌ولانی  بوده‌اند،  و  در  حکومتهای  ارهاب  و  وحشت  زیسـته‌انـد،  و  در  زمان  سلطه  و  قدرت  بت‌پرستی  فرعونی  نیز  بسر  برده‌اند.  در  زمانی  زندگی  کرده‌اند  که  فرعون  پسرانشان  را  می‌کشت‌،  و  دخترانشـان  را  زنـده  نگاه  می‌داشت‌.  هنگامی‏‎ که  آتش  ایـن  نوع  پـلشتی  و  زشتی  ترس  و  هراس  وحشیگرانه  فرو کش‌کرده  است  و آرامش  نسبی  فراهم  آمده  است‌،  با  خواری  و  پسـتی  و  تحمّل  استهزاء  و  تمسخر  بسر  برده‌اند  و  در  همه  حال  رانده  و  مانده  بوده‌اند.

درونهایشان  تباهی‌ گرفته  است‌،  و  سرشتهایشان  فـاسد  شده  است‌،  و  فطرتهایشان‌ کژی  و کجی  پذیرفته  است‌،  و  از  یک  سو  درونـهایشان  از  هراس  و  خواری  لبریز  گردیده  است‌،  و  از  دیگر  سو  پر  از کینه  و  سنگدلی  شده  است‌...  این  چیزها  نـیز  ملازم  همدیگر  در  درونـهای  انسانهایند،  وقتی‌ که  زمان  زیادی  در  معرض  تـرس  و  وحشت  و  طغیان  و  سرکشی‌،  قرار گرفته  باشند.

عمر  بن  خطاب رضی الله عند‌ که  در  پرتو  نـور  خدا  به  چیزها  می‌نگریست  و  حقیقت  آمیزۀ  نفس  بشری  و  سرشت  آن  را  مـی‌دید،  به  والیـان  و کارگزاران  خود  در  شـهرها  سفارش  می‌کرد که  نسبت  به  مـردم  خوب  باشند  و  بدیشان  از  جمله  می‌گفت‌:  (‌بر  پـوست  پـیکر  مردمان  نزنید،  آنان  را  خوار  خواهید  کرد)‌...  او  می‌دانست  زدن  پوست  پیکر  مردمان  مـایۀ  خواری  آنـان  می‌گردد.  اسلامی  که  در  دل  وی  بود  از  او  می‌خواست  که  در  حکومت  اسلام  و  در  مملکت  یزدان  مردمان  نباید  خوار  گردند.  چه  مردمان  در  مملکت  یزدان  گرامی  و  دارای  عزّت  هستند  و  باید گرامی  و  دارای  عزّت  بمانند،  و  باید  فرمانداران  و  فرمانروایان  ایشان  را  نزنند  و  خوارشان  ندارند.  زیرا  مردمان  بندگان  حاکمان  و  حکمفرمایان  نیستند...  بلکه  تنها  بندگان  یزدانند،  و  در  برابر  دیگران  گرامی  همچون  ابشانند.

در  حکومت  طـاغوتی  فرعون‌،  بر  پوستهای  پـیکر  بنی‌اسرائیل  زده  شد  تا  آنجا که  خوار  و  رام  گردیدند.  اصلاً  زدن  پوستهای  پیکر کمترین  اذیّت  و  آزاری  بود که  در  اوقات  آسایش‌،  بنی‏اسرائیل  به  خود  می‌ديدند!  مردمان  مصر  نيز کتک  می‌خوردند  تا  آنجا  که  آنان  هم  سرانجام  خوار  و  رام  می‌گردیدند  و  ذلیل  دست  فرعون  می‌شدند.  مصریها  هم  در  روزگاران  طاغوتی  فرعونی‌،  و  هم  در  دوران  طاغوت  رومی‌،  کتک  خوردند...  تـنها  اسلام  بود که  ایشان  را  از  این  خواری  نـجات  داد،  آن  زمان  که  آزادی  را  برای  ای