ن  حـال  زار  و  وضـع  اسـفناک‌)  همگی  شـما  را  بـه  دار  می‌آویزم‌.

آنچه  هست  اذیت  و  آزار  رسـاندن  و  اند‌ام  بریدن  و  اعضاء  شکست  و  شکنجه‌ کردن  است‌...  این  چیزها  ابزار  طاغوتها  در  رویاروئی  با  حقّ  است‌.  حقّی ‌که  نمی‌توانند  آن  را  با  دلیل  و  برهان  دفع  و  از  میدان  به‌ درکنند...  بلی  این  چیزها  توشۀ  باطل  در  برابر  حقّ  است‌،  حقّی ‌که  پیدا  و  هویدا  است‌.

و  امّا  زمانی‌ که  در  نفس  انسان  حقیقت  ایمان  جلوه‌گر  می‌شود،  نفس  انسان  بر  نیروی  زمین  چیره  می‌گردد،  و  شکنجه  و  عذاب  طاغیان  و  سرکشان  را  سبک  و  بی‌ارج  می‏‎گیرد،  و  عقیدۀ  موجود  در  نفس  بر  زندگی  پـیروز  می‏‎گردد،  و  نابودی  مـوقّتی  را  برای  آرمـیدن  در  جاودانگی  سرمدی‌،  کوچک  و  نـاچیز  می‌شمارد.  ایـن  چنین  نفسی  نمی‌ایستد  تا  بپرسد:  چه  چیزی  را  خواهد  گرفت  و  چه  چیزی  را  تـرک  می‌کند؟  چه  چیزی  را  دریافت  می‌کند  و  چه  چیزی  را  می‌پردازد؟  چه  چیزی  را  از  دست  می‌دهد  و  چه  چیزی  را  به  دست  می‌آورد؟  در  مسیر  راه  با  چه  سـختیها  و  دشواریـهائی  و  خارها  و  قربانیهائی  برخورد  می‌کند؟  زیرا  افق  تابان  و  درخشان‌،  آنجا  بر  سـر  راه  او  است‌.  لذا  در  ایـن  راه  به  چیزی  نمی‌نگرد:

(قَالُوا إِنَّا إِلَى رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ (١٢٥)وَمَا تَنْقِمُ مِنَّا إِلا أَنْ آمَنَّا بِآيَاتِ رَبِّنَا لَمَّا جَاءَتْنَا رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَتَوَفَّنَا مُسْلِمِينَ) (١٢٦) 

(‌جادوگران  بر  اثر  نور  ایمان‌،  هراسی  به  خود  راه  ندادند  و)  گفتند:  (‌باکی  نیست‌؛  چرا  که‌)  ما  به  سـوی  پروردگار  خـود  بـرمی‌گردیم  (‌و  بــه  رحـمت  و نـعمت  او  دست  می‌یابیم‌،  لذا  مرگ  در  راه  او  را  با  آغوش  باز  می‌پذیریم‌)‌.  ایراد  تو  بر  ما  و  آزار  رساندن  تو  به  ما  جز  به  خاطر  این  نـیست  کــه  مــا  بــه  آیــات  روشـن  و  مـعجزات  مـتقن  پروردگارمان  -‌ وقتی  که  به  ما  رسیده  است  - ‌ایمان  آورده‌ایـم  (‌و  فرمان  خدای  خود  را  لبّیک  گفته‌ایم‌)‌.  پروردگارا!  صبر  عظیم  بـه  مـا  مـرحمت  فرما  و  مـا  را  مسلمان  بمیران‌.

این  ایمانی  است‌ که  جزع  و  فزع  به  خود  راه  نمی‌دهد  و  متزلزل  نمی‌شود  و  سست  نمی‌گردد.  همچنین‌ کرنش  نمی‏برد  و  خواری  نمی‌پذیرد.  ایمانی  است ‌که  به  فرجام  

كار  اطمينان  دارد  و  بدان  خشنود  است.  ايمانی  است  كه به  برگشت  به  سوی  خدا  یقین ‌کامل  دارد،  و  می‌داند  در  پناه  پروردگارش  می‌آرامد:

(قَالُوا إِنَّا إِلَى رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ) (١٢٥)

گفتند:  ما  به  سوی  پروردگار  خود  برمی‌گردیم‌.

ایمانی  است ‌که  سرشت  پیکار  موجود  میان  خود  و  میان  طاغوت  را  می‌شناسد...  این  پـیکار،  نبرد  همه‌جانبه  و  ژرف  عقیده  است‌...  رزم  ایمانی  است  که  سـازشکاری  نمی‌کند  ومانور  نمی‌دهد،  و  از  هیچ  دشمنی  گذشت  و  بخشش  نمی‌طلبد،  دشمنی‌ که  از  او  جز  ترک  عقیده  را  نمی‌پذیرد.  بلکه  به  سبب  عقیده  با  او  جنگ  می‌کند  و  وی  را  می‌راند:

(وَمَا تَنْقِمُ مِنَّا إِلا أَنْ آمَنَّا بِآيَاتِ رَبِّنَا لَمَّا جَاءَتْنَا).

 ایراد  تو  بر  ما  و  آزار  رساندن  تو  به  ما  جز  به  خاطر  این  نـیست  کــه  مــا  بــه  آیــات  روشـن  و  مـعجزات  مـتقن  پروردگارمان  -  وقتی  کـه  بـه  مـا  رسـیده  است  -‌ ایـمان  آورده‌ایم‌.

کسی ‌که  می‌داند  در  پیکار  به ‌کجا  رو  می‌کند،  و  به  چه  کسی  رو  می‌کند،  از  دشـمن  خود  سلامت  و  عـافیت  نمی‌طلبد.  بلکه  تنها  از  خداوندگار  خود  شکیبائی  در  آزمایش‌،  و  استقامت  در  بلایا  و  مصائب‌،  و  وفات  بر  اسلام  را  می‌طلبد:

(رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَتَوَفَّنَا مُسْلِمِينَ) (١٢٦) 

پروردگارا!  صبر  عظیم  بـه  مـا  مـرحمت  فرما  و  مـا  را  مسلمان  بمیران‌.

طغیان  در  برابر  ایمان‌،  و  در  برابر  عقل  و  شعور،  و  در  برابر  یقین  و  اطمینان‌،  عاجز  و  درمـانده  مـی‌ایسـتد...  طغیان  عاجز  و  درمانده  می‌ایستد  در  برابر  دلهـائی  که  گمان  می‏‎برد  می‌تواند  بر  آنها  حکو‌مت‌ کند،  همان‌گونه  که  بر گردنها  فرمان  می‌راند،  و  می‌تواند  در  آنها  دخل  و  تصرّف‌ کند،  همان‌گونه ‌که  در  بدنها  دخل  و  تصرّف  می‌کند.  امّا  ناگهان  می‌بیند  ایـن  چنین  دلهـائی  بر  او  می‌شورند  و  فرمان  او  را  نمی‌برند!  زیرا  این  کـار  خـدا  است‌،  و  توانائی  کار  خدا  را  جز  خدا  ندارد...  طغیان  چه  می‌تواند  بكند  وقتی  كه  دلها  بخواهند  در  جوار  خدا  بیارامند؟  سلطه  وقدرت  و  جبروت  و  عظمت  چه  کاری  می‌توانند  بکنند،  هنگامی ‌که  دلها  به  خدا  متوسّل  شوند  و  بدو  پشت  ببندند؟  شاه  می‌تواند  چه  کاری  بکند،  وقتی  که  دلها  از  همۀ  چیزهائی ‌که  شاه  دارد  دوری  می‌گزینند  و  کناره‌گیری  می‌کنند؟

این‌،  موقعیّتی  از  موقعیّتهای  قاطعانه  در  تاریخ  بشریّت  است‌،  موقعیّتی‌ که  میان  فرعون  و  درباریان  او،  و  مـیان  جادوگران  مؤمنی  است‌ که  به  مسابقه  و  مبارزه  پرداخته  بودند.  

این  موقعیّت  قاطعانه‌ای  در  تاریخ  بشریّت  است‌.  چرا که  عقیده  بر  حیات  چیره  می‌گردد،  و  اراده  بر  درد  و  الم  غلبه  پیدا  می‌کند،  و  (‌انسان‌)  بر  (‌شیطان‌)  چیره  می‌شود.

این‌،  موقعیّت  قاطعانه‌ای  در  تاریخ  بشریّت  است‌.  چرا که  اعلان  تولّد  آزادی  راسـتین  است‌.  آزادی  چیزی  جز  برتری  یافتن  و  چیره  شدن  در  پرتو  عقیده  بر  شکوه  و  زور  جبّاران  و  مقتدران‌،  و  بر  طغیان  و  سرکشی  طاغیها  و  یاغیها،  و  خوار کردن  و  تـحقیر  نـمودن  نـیروی  مـادی  نیست‌ که  می‌تواند  بر  جسـمها  و گـردنها  حکومت  و  فرمانروائی‌ کند،  ولی  از  خوار کردن  دلهـا  و  رام  خود  نمودن  روحها  درمانده  و  نـاتوان  است‌.  هر  زمـان  هم  نیروی  مادی  نتوانست  دلها  را  رام  خود کند،  در  حقیقت  آزادی  حقیقی  در  این  دلها  تولّد  یافته  است‌.

موقعیّت  قاطعانه‌ای  در  تاریخ  بشریّت  است‌ که  با  اعلان  تهیدستی  مادیگرائی  آغاز  می‌گردد.  این  جماعت  اندک  از  همان  لحظه‌ای  که  از  فرعون  پاداش  توفیق  در کار  را  می‌طلبد،  و  نزدیکی  به  شاه  را  آرزو  می‌کند،  خود  همین  گروه  اندک  خویشتن  را  از  فرعون  بالاتر  مـی‌گیرد،  و  تهدید  و  بیم  را  سبک  و  ناچیز  می‌انگارد،  و  شکیبا  و  جویای  رضای  خدا  به  اسـتقبال  شکـنجه  و  چـوبۀ  دار  می‌رود.  در  جهان  ماده‌،  چیزی  در  زندگی  او،  و  چیزی  پیرامون  او،  تغییر  پیدا  نکرده  است‌.  بلکه  پسودۀ  نــهانی  صورت  گرفته  است‌،  پسوده‌ای ‌که  ستارۀ  تک  و  تنها  را  به  گردش  بزرگی  درمی‌اندازد،  و  ذرّۀ  سرگشته‌ای  را  به  

محور  ثابتی  می‌بندد،  و  فرد  فانی  را  به  نـیروی  ازلی  و  ابدی  وصل  می‌کند...  بسوده‌ای  روی  داد که  نوک  قطب  نمای  دل  را  تغییر  جهت  می‌دهد،  پس  دل  نواهای  قدرت  را  دریـافت  می‌دارد، 