ن  ایـن  ایشانند که  برای  مبارزه  رو  به  سوی  موسی  عليه السّلام  می‌کنند  و  به  جانب  او  می‌روند...  آن  گاه‌ کار  و  بارشان  همان  می‌شود که  یزدان  بهرۀ  ایشان‌ کرده  است  و  خیری  قسمت  آنان  می‌شود  که  در  اند‌یشۀ  آن  نبودند،  و  پـاداشـی  بدیشان  عطاء  می‌گردد که  انتظار  آن  را  نداشتند:

(قَالُوا: يَا مُوسَى إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَإِمَّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ (١١٥)قَالَ: أَلْقُوا ).

(‌جادوگران  مغرورانه  رو  به  موسی  کردند  و)  گفتند:  ای  موسی‌!  یا  تو  (‌عصای  خود  را)  بینداز،  یا  ما  (‌ریسمانهای  خویش  را)  می‌اندازیم‌.

پیکار  و  مبارزه  در  مخیّرکردن  موسی  آشکارا  جلوه‌گر  می‌شود.  اطمینان  جادوگران  به  جادو  و  قدرت  خویش  در  پیروزی‌،  پیدا  و  هویدا  است‌...  از  دیگر  سو  اطمینان  موسی  عليه السّلام  جلوه‌گر  است‌،  و  آشکارا  دیده  می‌شود که  این  پیکار  و  مبارزه  را  سبک  می‏‎گیرد  و  ناچیز  می‌داند:  

(قَالَ: أَلْقُوا )...گفت‌:  بیندازید.

در  این  یک  واژه‌،  اهمّیّت  ندادن  پـیدا  است‌.  ایـن  تک  واژه  بیانگر  اطمینان  کاملی  است  که  در  اندرون  موسی  است‌.  نور  اطمینان  از  فراسوی  این  واژه  پرتو  می‌افکند.  این  چنین  پرتوافکنی‌،  شیوۀ  قرآن  مجید  در  پرتوافکنیها  با  یک  واژه  در  بسیاری  از  اوقات  است‌.[4]

روند  قرآنی  ناگهان  بر  سر  ما  می‌تازد  و  روبه‌روی  مـا  آماده  می‌گردد،  همان‌گو‌نه  که  بر  موسی  ععليه السّلام  نـاگـهانی  تاخت  و  روبه‌روی  او  آماده  گردید.[5]  در  آن  هنگام  که  ما  به  تـماشای  پـرتو  سبک  داشـتن  و  اهمّیّت  نـدادن  نشسته‌ایم‌،  ناگهان  خود  را  در  برابر  جلوه‌گاه  جادوگری  ماهرانه‌ای  می‌یابیـم  که  وحشتناک  و  هراس‌انگیز  است‌: 
(فَلَمَّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجَاءُوا بِسِحْرٍ عَظِيمٍ) (١١٦)

هنگامی  که  (‌وسائل  جادوگری  خود  را)  بینداختند،  مردم  را  چشم‌بندی  کـردند  و  ایشـان  را  بـه  هـراس  افکـندند  و  جادوی  بزرگی  از  خود  نشان  دادند.

ما  را  بس  است ‌که  قرآن  بفرماید  و  مقرّر  نماید که  سحر  و  جادوی  بزرگی  بوده  است‌،  تا  ما  بفهمیم‌ که  سحر  و  جادوئی  در  میان  بوده  است  هر  سحر  و  جادوئی‌ که  باشد.  ما  را  بس  است‌ که  بدانیم  (‌چشمان  مردمان‌)  را  جادو  کردند  و  به  دلهای  ایشان  هراس  افکندند:  (‌ایشان  را  به  هراس  انداختند)‌.  این  اندازه  برای  ما  بس  است  تا  ایـن  سحر  و  جادو  را،  هر  سحر  و  جادوئی ‌که  بوده  است  تصوّر  کنیم‌.  واژۀ  (‌به  هراس  افکندند)  خودش  تصویرگر  است  و  آنچه  بايسته  است  به  تصویر  می‌کشد.  جادوگران  احسـاس  هراس  را  در  مردمان  به  جوش  و  خروش  انداختند،  و  آنان  را  به  احساس  هراس  واداشتند.  این  نیز  ما  را  بس  است‌ که  بدانیم  در  نصّ  قرآنی  دیگری  در  سورۀ  طه‌،  موسی  عليه السّلام  در  درون  خود  احسـاس  انـدکی  هراس ‌کرده  است‌.  در  پرتو  این  فرموده  می‌توانیم  حقیقت  چیزی  را  تصوّر کنیم ‌که  بوده  و  شده  است‌.

امّا  چیز  دیگری  ناگهانی  بر  فرعون  و  درباریان،  و  بر  جادوگران  غیبگو،  و  بر  همۀ  مردمان  دیگری  می‌تازد که در  ميدان  بزرگ  اين  پيكار  و  مبارزه  بوده‌اند: 

(وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى أَنْ أَلْقِ عَصَاكَ فَإِذَا هِيَ تَلْقَفُ مَا يَأْفِكُونَ (١١٧)فَوَقَعَ الْحَقُّ وَبَطَلَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (١١٨)فَغُلِبُوا هُنَالِكَ وَانْقَلَبُوا صَاغِرِينَ) (١١٩)

به  موسی  وحی  کردیم  که  عصای  خود  را  بینداز!  ناگهان  (‌به  صورت  اژدهائی  درآمد  و)  به  سرعت  آنچه  را  به  هم  می‌بافتند  (‌و  تزویرهائی  را  که  می‌نمودند  همه  را)  بـلعید.  پس  حقّ  (‌یعنی  صدق  مـوسی‌)  ثـابت  و  ظـاهر  گردید  و  آنچه  آنان  می‌کردند  باطل  شد  (‌و  پوچ  از  آب  درآمد)‌.  در  آنجا  (‌که  گرد  آمده  بودند،  فرعون  و  فرعونیان‌)  شکست  خوردند  و  (‌از  آنجا  به  شهر)  خوار  و  رسوا  برگشتند.  باطل  خود  را  باد  می‌کند  و  باد  به  غبغب  می‌انـدازد،  چشمها  را  جادو  می‌کند،  دلها  را  به  هراس  می‌افکند،  بسیاری  از  مردمان‌ گمان  می‌برند که  چیره  می‏‎گردد،  همه  چیز  را  می‏‎روبد  و  از  سر  راه  خود  برمی‏دارد،  و  هر که  و  هر  چه  در  برابر  آن  بایستد  محكو‌م  به  نابودی  است‌.  امّا  همین ‌که  باطل  با  حقّ  رویاروی  می‌گردد،  حقّی‌ که  آرام  و  مطمئنّ  ایستاده  است‌،  باطل  همچون  حباب  آب  می‌ترکد  و  باد  آن  خالی  می‌شود،  و  بسان  خارپشت  خویشتن  را  جمع  می‌کند  و  به  لاک  خود  فرو  می‌رود،  و  همانند  شعلۀ  خاشاک  فروکش  می‌کند  و  خاموش  می‌شود.  و  امّا  حقّ  سنگین  وزن  و  ثابت  قدم  و  استوار  می‌ایسـتد.  ارج  و  ارزش  آن  بالا  می‌رود،  و  پایه‌های  آن  برجای  ماندگار  می‌ماند،  و  ریشه‌های  آن  به  ژرفای  زمین  فرو  می‌دود...  تعبیر  قرآنی  در  اینجا  این  چنین  پرتوهائی  می‌اندازد،  و  این  چنین  سایه  روشنهائی  سزند،  بدان  هنگام‌ که  حقّ  را  استوار  و گرانقدر  به  تصویر  می‌کشد:

(فَوَقَعَ الْحَقُّ)...پس  حق  ثابت  و  ظاهر  گردید.

حقّ  ثابت‌ گردید  و  استقرار  پذیرفت‌...  و  جز  حقّ  از  میان  رفت  و  اثری  از  آن  نماند:

(َبَطَلَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ)...و  آنچه  آنان  می‌کردند  باطل  شد.

باطل  و  باطلگرایان  شکست  خوردند  و  خوار  و  حقیر  شـدند  و  خویشتن  را  واپس ‌کشـیدند،  پس  از آنکه  بزرگی  و  عظمت  و  تكبّری  می‌نمودند  كه  چشمها  را  خیره  می‌کرد:

(فَغُلِبُوا هُنَالِكَ وَانْقَلَبُوا صَاغِرِينَ) (١١٩)

در  آنجا  (‌که  گرد  آمـده  بـودند،  فرعون  و  فرعونیان‌)  شکست  خوردند  و  (‌از  آنــجا  بـه  شـهر)  خوار  و  رسـوا  برگشتند.

امّا  این  تاخت  و  تاز  ناگهانی  هنوز  به  پایان  نیامده  است‌.  صحنۀ  نمایش‌،  هنوز  تاخت  و  تـاز  نـاگـهانی  دیگری  دارد...  تاخت  و  تاز  ناگهانی  بزرگتری.

(وَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سَاجِدِينَ (١٢٠)قَالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِينَ (١٢١)رَبِّ مُوسَى وَهَارُونَ) (١٢٢)

و  جادوگران  به  سجده  افتادند  (‌و  کرنش  بردند)‌.  گفتند:  به  پروردگار  جهانیان  ایمان  آوردیم‌،  پروردگار  موسی  و  هارون‌.این  نیروی  حقّ  است‌،  و  این  قدرت  و  سطوت  حقّ  است  که  در  دلها  و  درونها  است‌.  نور  حقّ  است‌ که  حواس  و  شعو‌ر  را  روشن  می‌گرداند.  پسودۀ  حقّ  است  که  دلهای  آمادۀ  دریافت  حقّ  و  نـور  و  یـقین  را  لمس  می‌کند...  جادوگران‌ که  آگاه‌ترین  مردمان  از  حقیقت  فنّ  و  هنر  خود  هستند  و  از  همگان  بـهتر گسـتره  و كرانۀ  برد  آن  را  می‌دانند  و  از  دیگران  دقیق‌تر  بدان  آشنایند.  چیزی  را که  موسی  با  خود  به  ارمغان  آورده  است‌،  جادوگران  بهتر  از  دیگران  می‌دانـند که  از  سوی  انسـانها  است  و  سحر  بشمار  است‌،  و  یا  این‌ که  از  سوی  قدرتی  فراتـر  از  انسانها  است  و  بالاتر  از  سحر  است‌.  فرزانه‌ای‌ که  در  