  به  سی  سالگی  بشمار  می‌آورد.  اهل  مدینه  آن  را  احتلام  شدن  و  پـیدایش  رشـد  هـر دو  با  همدیگر  بشمار  می‌آورند،  بدون  این‌ که  زمان  را  محدود  به  سنّ  و  سالی‌ کنند.
(وَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ لاَنُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا). 
پیمانه  و  ترازو  را  به  تمام  و  کمال  و  دادگرانـه  مـراعـات  دارید  و  (‌نه  کم  و  نه  زیاد  بدهید  و  نه  کم  و  نه  زیاد  دریافت  کنید.  در  حدّ  توانائی  انسانی  خود  در  این  باره  بکوشید  و  بدانید  که‌)  ما  هيچ  کسی  را  به  انجام  چیزی  جز  به  اندازۀ  تاب  و  توانش  مؤظّف  نمی‌سازیم‌.
این  امور  باید  در  مبادلات  بازرگانی  مردمان  با  یکدیگر  انجام ‌گیرد  البتّه  در  حدّ  توان‌ گزینش‌ کار  بهتر  و  در  پیش  گرفتن  راه  خوبتر،  و  رعایت  دادگری  و  انصاف  آنان  بـا  همدیگر.  روند  مبادلات  بازرگانی  را  به  عقیده  ربط  و  پیوند  می‌دهد.  چرا که  معاملات  در  این  آئـین  ارتباط  محکم  و  پیوند  استواری  با  عقیده  دارد. کسی  هم‌ که  بدان  دستور  می‌دهد  یزدان  است  که  آفریدگار  جهان  است‌.  بدین  خـاطر  است‌ که  مـعاملات  تجاری  و  مـبادلات  بازرگانی  با  مسألۀ  الوهیّت  و  عبودیّت،  علاقه  و  رابطه  دارد.
همۀ  جاهلیّتها  -  همان‌گونه ‌که  امروز  نیز  چنین  است  -  میان  عقیده  و  عبادات،  و  میان  قوانین  و  معاملات‌،  فرق  مـی‌گذاشـته‌انـد  و  آنـها  را  جـدای  از  یکـدیگر  می‌دانسته‌اند...  از  جملۀ  اینها  چیزی  است‌ که  قرآن  مجید  در  بارۀ  قوم  شعیب  روایت  فرموده  است‌:
(قَالُوا يَا شُعَيْبُ أَصَلاتُكَ تَأْمُرُكَ أَن نَتْرُكَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤُنَا أَو أَن نَفْعَلَ فِي أَمْوَالِنَا مَا نَشَاءُ). 
گفتند:  ای  شعیب!  آیا  نمازهایت  به  تو  دستور  می‌دهد  که  ما  چیزهائی  را  ترک  کنیم  که  پدرانمان  (‌از  قدیم  و  نـدیم‌)  آنها  را  پرستیده‌اند؟‌!  (‌مگر  مـی‌شود  عبادت  بـتهائی  را  رها  سازیم  که  از  دیر  باز  نیاکانمان  را  بر  آن  دیده‌ایـم  و  خود  نیز  بر  آن  رفته‌ایم‌؟‌!  یـا  نـمازهایت  بـه  تو  دسـتور  می‌دهد  که  ما  آزادی  خود  را  از  دست  بدهیم‌)  و  ما  نتوانیم  به  دلخواه  خود  در  اموال  خویش  تصرّف  کنیم‌؟!                                     (هود/87)
سپس  روند  قرآنی‌،  مـیان  قواعد  معاملات  مالی  و  بازرگانی  و  خرید  و  فروش‌،  و  میان  نمایش  ویژۀ  عقیده‌،  پیوند  برقرار  می‌سازد،  تا  دالّ  بر  سرشت  این  آئین  باشد،  و  عقیده  و  شریعت  را  و  همچنین  عبادت  و  مـعامله  را  یکسان  و  برابر  دارد  در  این ‌که  همۀ  ایـنها  از  ارکان  و  اصول  این  آئین  هستند،  و  در  پیکرۀ  آن  اصیل  و  دخـیل  می‌باشند.
(وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبَى‏). 
و  هنگامی  كه  سخنی  (‌در  کار  داوری  یا  گواهی  و  یا  راجع  بـه  روایت  و  خبری‌)  گفتید،  دادگری  کـنید  (‌و  از  حقّ  منحرف  نشوید)  هر  چند  (‌کسی  که  سخن  به  نفع  یـا  بـه  زیان  او  گفته  می‌شود)  از  خویشاوندان  باشد.
در  اینجا  اسلام  دل  انسان  را  اوج  می‌دهد  و  بالا  می‏‎برد.

البتّه  پیش  از  این‌،  اسلام  دل  انسان  را  با  یزدان  پیوند  داده  بود  -  هم  اینک  دل  انسان  را  به  مرتبۀ  بلندی  برمی‌کشد  -  دل  انسان  را  در  پرتو  عقيدۀ  به  یزدان  و  ایـمان  به  مراقبت  خداوند  سبحان،  والائی  می‏بخشد.  در  ایـنجا  لغزشگاهي  از  لغزشگاه‌های  ضعف  بشری  است‌،  ضعفي  که  احسـاس  خویشاوندی  را  بنیاد  کـار  مـی‌سازد.  خویشاوندی  چه   بسا  انسـان  را  بر  آن  می‌دارد که  خویشاوندی  خود  را  یار  و  مددکار  خویش  ببیند،  و  او  را  مایۀ  تکمیل  وجودی  و  باعث  امـتداد  حیات  خویشتن  بداند،  و  لذا  به  سوی  او  بگراید  و  دادگـری  را  رعایت  ننماید.  دیگر  فراموش‌ کند که  خویشاوندی  پیوند  سست  و  ناقصی  بوده  و  دارای  مـدّت  زمـان  کوتاهی  است‌.  نیرومندی  خویشاوندی  سندی  بر  ضعف  انسـان  است‌.  احساس  انسان  بر  این  است ‌که ‌گسترۀ  خویشاوندی  مایۀ  کمال  او  است‌.  ادامۀ  خویشاوندی  در  میان  نسلها  و  نسـلها  ضامن  ادامۀ  وجود  او  است‌.  هر  چه   دامـنۀ  خویشاوندی  فراخ‌تر  شود،  هستی  او  را  بیشتر  مـاندگار  می‌سازد)  بدین  خاطر  احساس  خویشاوندی  انسان  را  در  مقابل  خویشاوند  ضعیف  و  ناتوان  می‌کند  در  آن  هنگام  که  در  جایگاه  گواهی  دادن  به  نـفع  و  یـا  به  زیـان  خویشاوندان  می‌ایستد،  یا  می‌خواهد  میان  آنان  و  میان  مردمان  قضاوت  و  داوری  کند...  در  ایـنجا  است  و  در  همین  لغزشگاه  است‌ که  اسلام  به  یـاری  دل  بشری  می‌شتابد  و  به ‌گوش  جان  او  می‌خواند که  سخن  حقّ  گو‌ید  و  دادگرانه  رفتار کند.  در کردار  و  در گفتار  از  حقّ  جانبداری  نماید  و  عدالت  را  مراعات  دارد...  در  پـرتو  هدایت  آفریدگار،  متوسّل  شدن  تنها  به  یـزدان  دادار،  و  پیش  چشم  داشتن  محافظت  و  مراقبت  پروردگار  یگانۀ  کردگار،  برای  انسان  بس  خواهد  بود  و  او  را  از  یاری  و  کمک  خویشاوندان  بی‏نیاز  می‌سازد،  و  انسان  را  بر  آن  می‌دارد که  حقّ  و  حقوق  خویشاوندی  را  بدون  حقّ  و  حقوق  خدا  نخواهد،  و  حقّ  و  حقوق  یزدان  را  فدای  حقّ  و  حقوق  نزدیکان  نسازد.  خداوند  سبحان  نزدیکتر  از  رگ  گردن  به  انسان  است‌.
بدین  خاطر  است ‌که  بر  این ‌کار  و  بر  همۀ  سفارشها  و  اندرزهای  پیشین‌،  پیروی  می‌آورد،  و  در  ایـن  پـیرو  انسان  را  به  یاد  پیمان  یزدان  می‌اندازد:
(وَبِعَهْدِ اللّهِ أَوْفُوا). 
به  عهد  و  پیمان  خدا  وفا  کنید.
از  زمرۀ  عهد  و  پیمان  یزدان‌،‌ گفتار  حقّ  و  سخن  دادگرانه  است‌،  هر  چند که  طرف  خویشاوند  باشد.  یکی  دیگر  از  عهد  و  پیمان  یزدان‌،  به  تمام  و کمال  پیمانه  را  پیمودن‌،  و  دادگرانه  ترازو  را کشیدن  و  سـنجش  مـنصفانه  داشتن  است‌.  از  جملۀ  عهد  و  پیمان  خدا  یکی  هم  به  مال  یـتیم  نزدیک  نشدن  و  دست  نبردن  است  مگر  از  راهی  و  به  شیوه‌ای ‌که  برای  او  بهتر  و  خوبتر  باشد.  یکی  دیگر  از  عهد  و  پیمان  یزدان‌،  حرمت  و کـرامت  انسـان  را  نگاه  داشتن  و  انسان  را  نکشتن  است  مگر  به  حقّ  ...  مقدّم  بر  همۀ  این  عهدها  و  پیمانها،  از  زمرۀ  عهد  یزدان  این  است  که  انسانها کسی  و  چیزی  را  شریک  خدا  نسازند.  چه  این  عهد  و  پیمان‌،  بزرگ‌ترین  عهد  و  پـیمان  است‌.  ایـن  پیمان  از  فطرت  انسان‌ گرفته  شده  است‌،  در  آن  هنگام‌ که  خداوند  انسان  را  از  نیستی  به  هستی  می‌آورد  و  سرشت  او  را  می‌سرشت‌،  این  پیمان  را  در  خمیرۀ  ذات  انسان  به  ودیعت  نهاده  است‌،  و  نهاد  او  را  با  آفریدگارش  آشـنا  کرده  است‌.  خدا  انسان  را  به‌ گونه‌ای  آفریده  است ‌که  قوانین  حاکم  بر  دستگاه‌های  درونش  را  حس  می‌کند،  و  قوانین  حاکم  بر کارگاه‌های  جهان  پیرامونش  را  لمس  می‌کند.  حس  و  لمس  قوانین  حاکم  بر  درون  و  بیرونش،  یزدان  جهان  آفرین  را  بدو  می‌شناساند،  و  با  هستی  بخشِ ‌ک