د‌ی  است‌...  زندگيي ‌کـه  نـیستی  نمی‌پذیرد  و  به  دل  زمین  فرو  نمی‌رود  و  پنهان  نمی‌شود...  پس‌ کفر  مرگ  است  ...کفر  کناره‌گیری  از  نیروی‌ کارآی  مؤثّر  در  سـراسـر گسترۀ  هستی  است  ...  پس ‌کفر  مرگ  است  ...  کفر  فرسودن  و  پوسیدن  دستگاه‌های ‌گیرنده  و  فرستندۀ  فطری  است  ...  لذا کفر  مرگ  است  ...  ولی  ایمان  تماس  پـیدا کـردن  و  یاری  طلبیدن  و  پاسخ ‌گفتن  است  ...  لذا  ایمان  زنـدگی  است  ...  قطعاً ‌کفر  پرده‌ای  است‌ که  روح  را  از  نگرش  و  آگاهی  باز  می‌دارد...  پس  کفر  تاریکی  و  ظلمت  است‌...  مهری  بر  اندامها  و  احساسها  است‌...  لذا کفر  تاریکی  و  ظلمت  است‌... کفر  ظلمت  و  تاریکی  است‌.  سرگردانی  و  ویلانی  در  بیابان  برهوت  است‌.  لولیدن  و  پرسه  زدن  در  گمراهی  و  ضلالت  است  ...  کفر  ظلمت  و  تاریکی  است  ...

ایمان  چشم  باز کردن  ودریچۀ  دل ‌گشودن  و  نگریستن  و  دیدن  است‌.  ایمان  فهمیدن  و  پایداری‌ کردن  است  ...  پس  ایمان  نور  است  با  همۀ  ارکان  و  اصولی ‌که  نور  دارد.  کفر  در  خود  فرو  رفتن  و  عقبگرد کردن  و  عقب  ماندگی  است‌...  کفر  به  تنگنا  افتادن  است‌... کفر گریز  از  راه  سادۀ  سرشتی  است‌...  کفر  سختی  و  دشواری  است‌...  کـفر  ناامید  شدن  و  بی‌بهره  ماندن  از  آرمیدن  و  آرامش  پیدا  کردن  در کنف  پر  امن  و  امان  الهی  است‌... کفر  پریشانی  درون  و  ناآرامی  بیرون  است‌. کفر  اضطراب  و  نگر‌انی  و  پریشانی  است‌.

ایمان  سعۀ  صدر  پیدا کردن  و  آسوده  خاطر  شدن  و  به  اطـمینان  و  آسـودگی  رسـیدن  و  در  زیـر  سـایۀ  فراخ  آرمیدن  است‌.

کافر  چیست‌؟  بو‌تۀ  سرگشته‌ای  است ‌که  از  زمین ‌گسیخته  و کنده  شده  است  و  هیچگو‌نه  پیوندی  با  خـاک  ایـن  هستی  ندارد  و  هيچگو‌نه  ریشه‌ای  از  آن  در  خاکِ  وجود  ندویده  است  و  فرو  نرفته  است‌.  کافر کسی  است‌ که  رابطه‌اش  با  آفریدگار  هستی ‌گسیخته  است‌.  او گسیخته  از  هستی  است‌.  او را  با  هسـتی  پیوند  نـمی‌دهد  مگر  پیوندهای  ناچیزی ‌کـه  جوشیده  از  وجود  فردی  و  محدود  است‌.  در  تنگ‌ترین  حدود  و  ثغور  و گوشه  و  کنار  قرار  دارد،  حدود  و  ثور  و گوشه  و کناری ‌که  چـهارپایان  در  آنـجاها  بسر  می‏‎برند.  در  مـرزهای  محسوسات  زندگی  می‌کند.  در  مرزهائی‌،  زندگی  را  سپری  می‌کند که  با  حواسّ  از این  وجود  درک  و  فهم  شود  و  بس‌.

پیوند  با  یزدان‌،  و  پیوند  در  راه  یزدان‌،  فرد  فناپذیر  را  به ازل  قدیم  و  به  ابد  جاوید  می‌پیوندد. گذشته  از  این‌،  او  را  به  جهان  حادث  و  حيات  ظاهر  پیوند  می‌دهد...  علاوه  بر  این  هم‌،  او  را  به‌ کاروان  ایمان  و  مـلّت  یگانه‌ای  می‌پیوندد که  از  دیر  باز  در گذر  زمان  در  حرکت  است‌،  و  ریشه  در  روزگاران  دارد،  و  ناگسـیخته  در  چـرخش  زمان  است‌،  و  زنگ  این  کاروان  در  طول  روزگاران  به  گو‌ش  جان  رسیده  است  و  زنجیرۀ  آن  ناگسیخته  است‌.  شخص  مؤمن  در کاروان  ایـمان  حرکت  مـی‌کند  و  در  روابط  غنی  است‌،  و  در  خویشاوندیها  غنی  است‌.  او  همگام  با  «‌هستی‌»  است  و  به  سبب  داشتن  چنین  یـاری  بی‏نیاز  است‌،  هستی  و  وجودی‌ کـه  پـر  و  طولانی  و  روشن  است‌،  و  با  عمر  محدود  شخص  او  از  حرکت  باز  نمی‌ایستد  و  لحظه‌ای  توقّف  نمی‌کند.

وقتی‌ که  انسان  این  نور  را  در  دل  خود  می‏‎یابد،  حقائق  این  آئین  برای  وی  به  صورت  شگفتی  جلوه‌گر  می‌آید،  و  برنامه  آن  در  عمل  و  حركت  به‌گونۀ  عجیبی  پدیدار  می‌گردد...  صحنۀ  زیبا  و  دلربائی  است‌،  صحنه‌ای‌ که  انسان  آن  را  در  دل  خود  می‏‎یابد،  هنگامی ‌که  این  نور  را  در  دل  خود  می‌یابد...  صحنۀ  هماهنگی  فراگیر  شگفتی ‌که  در  سرشت  این  آئین  و  حقائق  آن  نـهفته  است‌.  صحنۀ  کامل  زیبای  دقیقی  در  برنامۀ ‌کار  و  راه  آن  است‌.  ایـن  آئین  تنها  مجموعه‌ای  از  اعتقادات  و  عبادات  و  قوانین  و  رهنمودها  نیست  و  بس.  بلکه  «‌نقشۀ‌»  یگانۀ  تو  در  توی  آ‌میزۀ  هماهنگی  است‌...  لبریز  از  عشق  و  محبّت  است‌.  همچو‌ن  زنده‌ای  به  نظر  می‌رسد که  با  فـطرت  همآوا  می‌گردد  و  فطرت  با  آن  همآوا  می‌شود  در  انس  و  الفت  ژرفی‌،  و  در  دوستی  و  رفاقت  استواری‌،  و  در  محبّت  و  مودّت  بس  مهربانانه‌ای‌.

وقتی‌ که  انسان  این  نور  را  در  دل  خود  می‏‎یابد،  حقائق  وجود،  حقائق  حيات‌،  حقائق  مردمان‌،  و  حقائقي  کـه  در  گسترۀ  هستی  و  در  جهان  انسانها  رخ  می‌دهد،  برای  او  جلوه‌گر  می‌آید...  این  حقائق  برای  او  در  صحنۀ  زیبا  و  دلربا  و  مات  و  مبهوت  کننده‌ای  در  مقابل  دیدگانش  جلوه‌گر  می‌آید.  صحنۀ  سنّت  و  قانون  دقیقی‌ که  مقدّمات  و  نتائج  آن  در  نظم  و  نظام  محکم  و  استواری  پیاپی  می‌گردد،  ولی  هر  چـه  هست  سرشتی  و  سـاده  است‌...  صحنۀ  مشیت  توانائی  است ‌که  در  فـراسوی  سنّت  و  قانون  جاری  در  پیکرۀ  وجود  قرار  دارد  و  سنّت  و  قانون  را  به  پیش  می‌راند  تا کارگر  و کارآ  شود  و  عمل ‌کند.  مشیّت  توانائی ‌که  آزاد  است  و  از  هر  سو  سنّت  و  قانون  را  احاطه‌ کرده  است‌...  صحنۀ  مردمان  و  حوادث  است‌.  مردمان  در  دائرۀ  قوانین  قرار  دارند،  و  قوانـین  نـیز  در  همین  دائره  قرار گرفته‌اند.

وقتی ‌که  انسان  این  نور  را  در  دل  خود  می‏‎یابد،  روشنی  و  وضو  را  در  هر کاری  و  د‌ر  هـر  چیزی  و  در  هـر  رخدادی  می‏‎یابد.  روشنی  و  وضوح  را  در  ذات  خود  و  در  خاطره‌ها  و  اندیشه‌ها  و  نقشه‌ها  و  راه‌ها  و  روشـهای  خود  می‏‎یابد.  روشنی  و  وضوح  را  در  همه  چيز  پیرامو‌ن  خود  می‏‎یابد،  چه  سنّت  و  قانون  نافذ  یزدان  باشد،  و  چه   کارهای  مردمان  و  اندیشه‌ها  و  نقشه‌های  پنهان  و  آشکار  ایشان  باشد.  تفسیر  و  تعبیر حوادث  و  تاریخ  را  در  نفس  و  عقل  خود،  و  در  جهان  واقع  پیرامون  خویش  می‏‎بیند  و  می‏‎یابد،  انگار  آن  را  از  روی‌ کتابی  می‌خواند.

هنگامی‌ که  انسان  ایـن  نـور  را  د‌ر  دل  خـود  می‏‎یابد،  روشنی  و  روشنائی  را  در  اندیشه‌ها  و  احسـاسات  و  سیماهای  خود  می‏‎یابد،  و  آسـایش  را  در  دل  و  حال  و  مآل  خود  می‏‎یابد،  و  خوشی  و آسودگی  می‏‎بیند  در  پرداختن  به ‌کارها  و  فراغت  از کارها،  و  در  روی  آورد‌ن  حوادث  و  پشت‌ کردن  رخدادها،  و  اطمینان  و  اعـتماد  و  یقین  را  در  هر  حالتی  و  در  هر  زمانی  می‏‎یابد.

تعبیر  نادر  قرآنی‌،  این  چنین  حقیقتی  را  با  آهنگها  و  نواهای  الهامگرانۀ  خود  به  تصویر  می‌کشد:

(أَوَمَن كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا). 

یا  کسی  که  (به  سبب  کفر  و  ضـلال  همچون‌)  مـرده‌ای  بوده  است  و  ما  او  را  (‌با  اعطاء  ایمان  در  پرتو  قرآن‌)  زنده  کرده‌ایم  و  نوری  (‌از  منارۀ  ایمان‌)  فرا  راه  او  داشته‌ایم  که  در  پرتو 