ۀ  خدا  به  جدال  و  ستیز  می‌پردازند،  بر  «‌علم‌»  تکیه  نمی‌کنند،  هر  چند که  ادّعای  آنها  تکیه  بر  دانش  است‌.  چه  خود  علم  بشری  نمی‌تواند  این  الحاد  و  انکار  را  اثبات ‌کند،  و  هرگز  هم  نمی‌توان  بر  الحاد  و  انکار  یزدان  دلیلی  از  علم  و  یا  از  سرشت  هستی  پيدا  و  ارائه ‌کرد...  بلکه  الحاد  و  انکار،  پلشتی  و کثافتی  است‌ که  سبب  نخـستين  آن  سـرکشی  و گریز  از  دست  کلیسا  و  خدای‌ کلیسا  است‌! کلیسائی‌ که  به  نام  خدا  بدون  هرگو‌نه  اصلی  از  دیـن‌،  مردمان  را  رام  و  زبون  خود  می‌کرد...  سبب  دوم ‌کاستی  و  نقصی  است‌ که  در  طبیعت  فطرت  اینگونه  ستیزه  جویان  و  جدال  پـیشگان  است‌.  این  کاستی  فطرت‌،  موجب  از  کار  افتادن  دستگاه‌های  وجود  انسان  در  انجام  وظائف  مـحوّله  بنیادین  آنـها  خواهد گردید،  به  همان  نحوی ‌که  آفریده‌های  مسخ  شده  به  چنین  کاری  دچار  می‌آیند!...[20]

باید  توجّه  داشت ‌که  ذکر  حقیقت  حیات‌،  و  سخن‌ گفتن  از  رعایت  اندازۀ  سنجیده  در  آن‌،  همچنین  بيان  حقیقت  پيدایش  حيات‌،  در قرآن  برای  اثبات  وجو‌د  خدا  به  میان  نمی‌آید.  زیرا  مجادله  و  ستیز  دربارۀ  وجود  خداونـد  بزرگوار،  ساده  لوحي  و  سبکسری  است  و  سزاوار  جدّی  بودن  قرآن  نیست‌ که  بد‌ان  عنایت  نشان  دهد.  بلکه  این  گونه  امور  در  قرآن  برای  برگرداندن  مردمان  به  رشد  و  هدایت  خودشان  است‌،  و  بدان  خاطر  است ‌که  در  زندگی  خود  حقیقتی  را  پیاده ‌کنند که  وجود  خدا  مقتضی  آن  است‌:  الوهیّت‌،  ربوبیّت،  قیمومت‌،  نظارت‌،  حاکمیّت  در  سراسر  زندگانی  انسـانها،  و  پـرستش  بدون  هرگونه  انبازی،  منحصر  به  یزدان  سبحان‌ گردد  و  بس.

گذشته  از  آن‌،  ذکر  حقیقت  حيات‌،  و  سخن‌ گفتن  از رعایت  اندازۀ  سنجیده  در  آن‌،  هـمچنین  بیان  حقیقت  پیدایش  حیات‌،  به  منظور  بیان  دلیل  قاطعانه‌ای  در  برابر  کسانی  است‌ کـه  دربارۀ  یـزدان  راه  جدال  در  پـیش  می‌گیرند،  دلیل  قاطعانه‌ای ‌که  چنین‌ کسانی  در  مقابل  آن  جز  ستیزه‌گری‌،  و  جز  خودستائی  برایشان  نمی‌ماند،  آن  گونه  خودستائی‌ای ‌که  در  اغلب  اوقات  به  مرز بـیشرمی  و  بی‌بند و باری  می‌رسد.

«جولیان  هاکسلی‌»‌[21]  مؤلّف ‌کتاب‌:  «‌انسان  به  تنهائی  بر  جا  و  بر  پا  می‌ماند»  و کتاب‌:  «‌انسان  در  جهان  نـوین‌»  یکی  از  همین  خودستایان  بی‌مسؤولیت  و  بی‌بند  و  بار  است‌.  او  قواعد  و  مقرّراتی  را  پرت  و  پلا  می‌کند که  سندی  جز  هوا  و  هو‌س  خود  ندارد.  وی  درکتاب  «‌انسان  در  جهان  نوین‌»  در  فصل‌:  «‌دین  مسالۀ  خاتمه  یـافته‌ای  است‌»  این  چنین  فرمایش  می‌کند:

«‌پـیشرفت  علوم  و  منطق  و  روانشـناسی  مـا  را  به  مرحله‌ای  از  زندگی  رسانده  است‌ که  خدا  در  آن  فرضیۀ  بیسودی ‌گشته  است‌.  دانش  زیست  شـناسی  خـدا  را  از  میان  عـقل  و  خرد  مـا  بیرون  راند‌ه  است‌.  دیگر  او  فرماندهی  نیست ‌که ‌گردانندۀ  جهان  بشمار  آید،  بلکه  وی  تنها  «‌علت  نـخستین‌»  یـا  اسـاس  عام  پـیچیده‌ای  است‌».

«‌ویل  دورانت‌»‌[22]  مؤلّف  کتاب‌:  «‌گلزارهای  فلسفه‌»  می‌گوید:  فلسفه  در  جستجوی  خدا  است‌،  ولی  نه  خدای  خداپرستانی ‌که  او  را  فراتر  از  جهان  مـاده  و  بالاتر  از  دنیای  طبیعت  تصوّر  می‌کنند.  بلکه  خدای  فیلسوفان  قانون  جهان  و  پیکره  و  حيات  و  مشیّت  آن  است‌»‌...  این  سخنی  است ‌که  نمی‌توانی  آن  را  به  خاطر  سپاری‌.  تنها  سخنی  است‌ که ‌گفته  می‌شود  و  بس!

ما  این  چنين ‌کسانی  را که  در  تاریکی ‌گام  برمی‏دارند  و  کورکورانه  راه  می‌روند  با  قرآن  دادگـاهی  نـمی‌کنیم‌.  همچنین  ایشان  را  با  خردهای  خود که  پرورده  و  سامان  گرفتۀ  هدایت  قرآن  است  به  قضاوت  نـمی‌خوانیم‌.  بلکه  آنان  را  به  پیشگاه  دادگاهی  و  داوری  «‌دانشـمندان‌»  همسان  خودشان‌،  و  به  پیشگاه  دانش  بشری،  دانشی ‌که  تا  اندازه‌ای  جدّی  و  خردمندانه  با  این  مسأله  برخـورد  می‌کند،  حواله  می‌داریم  و  واگذار  می‌کنیم‌.

«‌‌جون ‌کلولند کوثران‌» ‌که  از  زمرۀ  دانشمندان  شـیمی  و  ریاضی  است  و  دکترای  خود  را  از  دانشگاه ‌کورنـل  دریافت‌کرده  است  و  رئیس  رشتۀ  علوم  زیست  شناسی  در  دانشگاه  دولوث  ا‌ست‌،  در  مـقاله‌ای  تـحت  عـنوان‌:  «‌نتیجۀ  قطعي‌»  مندرج  در کتاب‌:  «‌خدا  در  روزگار  دانش  جلوه‌گر  می‌گردد»  می‌گوید:

«‌آیا  هیچ  آدم  خردمندی  تـصوّر می‌کند  یا  می‌اندیشد  و یا  باور  می‌کند که  مـادّۀ  بـی‌عقل  و  بی‏شعور،  تـصادفی  خودش  خو‌یشتن  را  پدید  آورده  است  و  آغازیده  است‌؟  یا  این ‌که  مادّۀ  بی‌عقل  و  بی‏شعور،  این  نظم  و  نظام  و  قوانین  جهان  را  به  وجود آورده  است  و  سپس  آنها  را  بر  خویشتن  واجب  و  حاکم‌ کرده  است  و  ثابت  و  باقی  نـموده  است‌؟  بدون  شک  پاسخ  منفی خواهد  بود.  هنگامی‌ که  ماده  به  انرژی  تبدیل  مي‌گردد،  و  یا  انرژی  به  ماده  تبدیل  می‌شود،  این  تبدیلها  مطابق  قوانین  مشخّصی  صورت  می‏‎گیرد.  ماده‌ای ‌که  به  دست  می‌آید  پیرو  همان  قو‌انینی  است ‌که  مادّۀ  پیش  از  آن  از آنها  پيروي‌ کرده  است‌.  شیمی  ما  را  رهنمود  می‌کند  به  این ‌که  برخی  از  مواد  در  راه  فنا  و  نابودی  هستند،  اما  این  فنا  و  نابودی  در  پاره‌ای  از  مواد  با  سرعت  زیادی  انجام  می‌گیرد،  و  در  بسی  از  مواد  با  سرعت  کمی  صورت  می‌پذیرد.  بنابر این  ماده  ابدی  و  بی‏پایان  نیست‌.  معنی  این  سخن  همچنین  بیانگر  این  واقعیّت  است‌ که  ماده  ازلی  و  بدون  سرآغاز  هم  نیست‌.  یعنی  ماده  دارای  آغاز  است  هـمان ‌گونه  که  دارای  انجام  است‌.

شواهدی  از  شیمی  و  علوم  دیگر  نشان  می‌دهد که  آغاز  ماده‌، ‌کند  یا  تدریجی  نبوده  است‌.  بلکه  به  صورت  ناگهانی  از  عدم  برجوشیده  است  و  پدیدار گشته  است!  علوم  می‌تواند  زمانی  را  معیّن  سازد  و  نشان  دهد که  این  مواد  در  آن  پیدا  و  هویدا  گردیده  است‌.  بنابراین  بناچار  باید  این  جهان  مادی  آفـریده  شـده  باشد،  و  از  همان  زمانی ‌که  آفریده  شده  است  پیرو  قوانین  و  قواعد  جهانی  معیّن  و  مشخّصی  بوده  است‌،  قوانـین  و  قواعدی ‌که  تصادف  در  میان  آنها کمترین  جایگاه  و  پایه‌گاهی  نداشته  است‌.[23]

چون  این  جهان  مادی  نمی‌تواند  خود  را  بیافریند،  یـا  قوانینی  را  پدید  آورد  و  بسازد که  خود  از  آن  قوانـین  پیروی  می‌کند،  بناچار  باید  آفرینش  جهان  با  قدرت  یک  موجود  غیر مادی  صورت‌ گرفته  باشد.  همۀ  شواهد  دالّ  بر  این  است‌ که  چنین  سازنده‌ای  باید  دارای  عقل  و  خرد  و  دانش  و  فـرزانگی  باشد.  روشـن  است‌ که  عقل  نمی‌تواند  در  جهان  مادی  بکار  پردازد  -  همان‌گونه‌ که  در کارهای  روان  پزشکی  معمول  است  -  مگر  این ‌کـه  اراده  در  میان  باشد  و  به کار  بیفتد.  آن  آفریدگاری  هم‌ که  دارای  