خته  است‌)  از  (‌یدِ)  شما  گم  و  ناپدید  گشته  است‌.

صحنه‌ای  از  شخص  دل  شکسته  غمزدۀ  هراسناکی  است‌.  خواری  و  پستی  در گوشش  طنین‌انداز  است‌،  و  تنبیه  و  تهدید  همدم  او  است‌.  اینها  پاداش  تکبّر  و  رویگردانی  و  تهمت زدن و تكذيب كردن است.

(وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَاماً آلِهَةً إِنِّي أَرَاكَ وَقَوْمَكَ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ. وَكَذلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ. فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى‏ كَوْكَباً قَالَ هذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لاَأُحِبُّ الآفِلِينَ. فَلَمَّا رَأى الْقَمَرَ بَازِغاً قَالَ هذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ. فَلَمَّا رَأى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هذَا رَبِّي هذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَاقَوْمِ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ. إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفاً وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ). 

و  (‌بـرای  مـردمان  بیان  کن  چیزهائی  را  کـه  رخ  داد)  بدانگاه  که  ابراهیم  به  پدر  خود  آزر  گفت‌:  آیا  بتهائی  را  به  خدائی  می‌گیری‌!!  (‌مگر  زشت  نیست  کـه  انسـان  عـاقل‌،  سنگهای  بی‌جان  را  پرستش  و  عبادت  کند  و  در  برابر  تراشیده‌های  دست  خود  کرنش  برد؟‌!)‌.  به  حقیقت  من  تو  را و  قـوم  تو  را  در گمراهـی  آشکار (‌و  بـه  دور  از راه  پروردگار)  می‌بینم‌.  و  همان  گونه  (‌که  گمراهی  قوم  ابراهیم  را  در  امر  پرستش  بتها  بـه  او  نمودیم‌،  بـارها  و  بارها  نیز)  ملک  عظیم  آسمانها  و  زمـین  را  بــه  ابراهیم  نشان  دادیم‌،  تا  از  زمرۀ  باورمندان  راستین  شود  (‌و  بـر  راستای  خداشناسی  رود.  از  جمله‌)  هنگامی  کـه  شب  او  را  در  بــر  گرفت  (‌و  تـاریکی  شب  هـمه  جـا  را  پـوشاند)  ستاره‌ای  (‌درخشان  به  نام  مشتری  یا  زهره‌)  را  دید  (‌بر  سبیل  فرض  و  ارخاء  العنان‌)  گفت‌:  این  پروردگار  مـن  است‌!  امّا  هنگامی  که  غروب  کرد  (‌بـرای  ابـطال  عقیدۀ  ستاره‌پرستان  موجود  در  آن  محیط‌)  گفت‌:  من  غروب  كنندگان  را  دوست  نمی‌دارم  (‌و  بـه  عبادت  چیزهای  تـغیّرپذیر  و  زوال‌پـذیر  نــمی‌گرایـم‌)‌.  و  هنگامی  که  خورشید  را  در  حال  طلوع  (‌در  کرانۀ  افق‌)  دید  (‌دوبـاره  بر  سبیل  فرض  و  ارخاء  العنان‌)  گفت‌:  این  پروردگار  من  است‌!  (‌چرا  که‌)  این  بزرگتر  (‌از  ستاره  و  مـاه‌)  است‌!  امّـا  هـنگامی  که  غروب  کرد،  گفت‌:  ای  قوم  من‌،  بی‏گمان  من  از  آنــچه  انـباز  خدا  مـی‌کنید  بـیزارم  (‌و  تنها  رو  بـه  خدا  می‌دارم‌)‌.  بی‏گمان  مـن  رو  بــه  سـوی  کسـی  مـی‌کنم  که  آسمانها  و  زمین  را  آفریده  است‌،  و  من  (‌از  هر  راهی  جز  راه  او)  برکنارم  و  از  زمرۀ  مشرکان  نیستم‌.

صحنه‌ای ‌که  روند  قرآنی  در  این  آیات  آن  را  به  تصویر  مي‌‌کشد  بس  زیبا  و  دلربا  است‌...  صحنۀ  فطرت  است‌.  فطرت  پیش  از  هر  چیز  اندیشه‌ها  و  جهان‌بینیهای  جاهلیّت  را  دربارۀ   بتها  زشت  و  ناپسند  مـی‌شمارد.  آنگاه  پس  از  مردود  شمردن  بتها،  با  شوق  و  ذوق  ژرف  و  جوشان  حرکت  می‌کند  و  خدای  حقّ  خود  را  می‌جوید.  خدائی  که  او  را  در  زوایـای  درونش  می‏‎یابد،  ولی  در  داخل  فهم  و  شعورش  او  را  روشن  و  بی‌پرده  نمی‏بیند.  با  رغبت  و  اشتیاق  پنهان  در  اندرون  جان‌،  به  هـر  چیزی  متوسّل  می‌گردد که ‌گمان  می‏‎برد  چه  بسا  او  همان  خدائی  باشد که  وی  را  مي‌جو‌ید!  یک  یک  آنها  را  بررسی  و  وارسی  مي‌‌کند و به  محـک  آزمون  می‌زند  و آنـها را  نادرست  و  ناروا  می‏‎یابد،  و  می‌بیند که  آنها  با  حقیقت  و  صفت  خدائـی  که  در  درون  او  پـنهان  است‌،  مطابقت  ندارند...  سرانجام  حقیقت  را  می‏‎یابد،  حقیقتی‌ که  در  خود  فطرت  می‌درخشد  و  جلوه‌گر  می‌آید.  با  شادی  فراوان  و  اطمینان  کامل  از  یافتن  این  حقیقت  روان  می‌گردد  و  با  جوش  و  خروش  حاصل  از  این  ملاقات‌،  یـقین  خود  را  اعلان  می‌کند،  یقینـی ‌که  بر  اثر  مطابقت  و  سنجشی  بدان  رسیده  است ‌که  فهم  و  شعو‌رش  با  حقیقت  نهان  در  خود  فطرت  انجام  داده  است  و  همان  حقیقت  تنها  حقیقت  بوده  است  و  بس‌...  صحنۀ  بس  زیبا  و  دلربائی  است‌،  صحنه‌ای  که  در  دل  ابراهیم  عليه السلام جلوه‌گر  آمده  است‌.  روند  قرآنی  آزمون  بزرگی  را  عرضه  می‌دارد که  ابراهیم عليه السلام در  آن  پیروز  شده  است  و  سرافرازانه  آن  را  پشت  سر گذاشته  است  و  در  این  آیات ‌کوتاه  از  آن  سخن  رفـته  است‌...  ایـن‌،  داستان  فطرت  با  حقّ  و  باطل  است‌.  داستان  عقیده‌ای  نیز  هست ‌که  مؤمن  آن  را  فریاد  می‌دارد  و  آشکارا  زبان  بدان  می‌گشاید  و  در  این  راستا  از  سرزنش  سرزنش‌کننده‌ای  نمی‌هراسد،  و  در  آن  نه  با  پدر  و  نه  با خانواده  و  نه  با  قوم  و  نه  با  قبیله  سازشکاری  نمی‌کند...  همان‌گو‌نه  که  ابراهیم عليه السلام در  برابر  پـدرش  و  قوم  و  قبیله‌اش‌،  سخت  و  قاطعانه  و  آشکار  ایستاد:

(وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَاماً آلِهَةً إِنِّي أَرَاكَ وَقَوْمَكَ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ). 

و  (‌بـرای  مـردمان  بـیان  کن  چیزهائی  را  کـه  رخ  داد)  بدانگاه  که  ابراهیم  به  پدر  خود  آزر  گفت‌:  آیا  بتهائی  را  به  خدائی  می‌گیری‌!!  (‌مگر  زشت  نیست  کـه  انسـان  عـاقل‌،  سنگهای  بی‌جان  را  پرستش  و  عبادت  کند  و  در  بـرابـر  تراشیده‌های  دست  خود  کرنش  برد؟‌!)‌.  به  حقیقت  من  تو  را  و  قـوم  تو  را  در  گمراهی  آشکار  (‌و  بـه  دور  از  راه  پروردگار)  می‌بینم‌.

این‌،  فطرت  است‌ که  با  زبان  ابراهیم  سخن  مـی‌گوید.  ابراهیم  با  فهم  و  شعور  خود  هنوز  به  خدای  خویش  پی  نبرده  است‌.  ولی  فطرف  سلیم  او،  در  اصل  قبول  نـدارد  این  بتهائی‌ که  قوم  او  آنها  را  می‌پرستند  خدا  باشند.  قوم  ابراهیم  از کلدانیان  عراق  بودند.  بتها  را  می‌پرستیدند  و  ستارگان  را  نیز  پرستش  می‌نمودند.  خدائی‌ که  پرستیده  می‌شود،  و  بندگان  در  وقت  خوشی  و  سلامت‌،  و  در  زمان  ناخوشی  و  بیماری،  بدو  رو  می‌کنند،  و  مردمان  و  جانداران  را  آفریده  است‌،  این  چنين  خدائی  در  فطرت  ابراهیم،  نمی‌تواند  بتی  از  سنگ‌،  یا  بتی  از  چوب  باشد...  هنگامی‌ که  این  بتها  نمی‌توانند  بيافرینند  و  روزی  بدهند  و  بشنوند  و  پاسخ  دهند  - ‌اینها  هم  آشکار  و  پیدا  است  -  پس  سزاوار  پرستش  نیستند.  همچنین  شـایان  ایـن  هم  نیستند که  خدایانی  باشند  و  میان  یزدان  راستین  جهان  و  بندگان  واسطه  قلمداد  شوند.

در  این  صورت  فطرت  ابراهیم عليه السلام  پیش  از  هر  چیز  آن  را گمراهی  روشن  احساس  می‌کند.  فطر