دن  ضخامت  و  ستبری  زشـتی  و  پلشتی  رفتارشان‌،  معتقدات  ایشان  را  عرضه  می‌کند  در  پرتو  چیزی ‌که  یزدان  مسلمانان  را  بدان  رهنمود  فرموده  است‌،  از  قبیل‌:  خدای  را  به  یگانگی  پرستیدن‌،  و  تنها  او  را  به  خداونـدگاری ‌گرفتن‌،  و  دیـانت  را  تنها  بدو  اختصاص  دادن  و  او  را  بدون  انباز  پرستش‌ کردن‌:

(قُلْ أَنَدْعُوا مِن دُونِ اللّهِ مَا لاَيَنْفَعُنَا وَلاَ يَضُرُّنَا وَنُرَدُّ عَلَى‏ أَعْقَابِنَا).

 بگو:  آیـا  چیزی  غیر  از  خدا  را  بـخوانـیم  (‌و  عبادت  و  پرستش  کنیم‌)  که  نه  سودی  به  حال  ما  دارد  و  نه  زیانی‌؟  و  آیا  پس  از  آن  كه  خداوند  ما  را  هدایت  بخشیده  است  (‌و  به  سوی  خود  رهنمون  کرده  است‌)  بـه  عقب  بازگشت  کنیم  (‌و  از  ایمان  دست  بکشـیم  و  دیگر  بـاره  بـه  کفر  برگردیـم‌؟‌(.

این ‌کار  عقبگرد کردن  و  واپسگرائی  نمودن  است‌،  آن  هم  پس  از  پیشروی ‌کردن  و  ترقّی  نمودن!

پس  از  این  امر،  صحنۀ  برجسته  و  جنبان  و  الهامگرانه  و  هیجان‌انگیزی‌،  ذکر  می‌شود:

(كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّيَاطِينُ فِي الْأَرْضِ حَيْرَانَ لَهُ أَصْحَابٌ يَدْعُونَهُ إِلَى الْهُدَى ائْتِنَا).

بسان  کسی  (‌باشیم  و  کنیم‌)  که  شیاطین  او  را  در  زمـین  (‌بیابانهای  برهوت‌)  ویلان  و  سرگردان  به  دنـبال  خود  کشند،  و  دوستانی  داشته  باشد  که  او  را  بـه  راه  راست  خوانند  و  به  سوی  خود  فریاد  دارنـد  (‌امّـا  او  بدیشان  گوش  نکند  و  به  دنبال  شیاطین  رود  و  گمراه  و  گمراه‌تـر  شود؟).  

صحنۀ  زندۀ  برجسته‏ای  از گمراهی  و  سرگردانی  است‌،  صـحنه‌ای‌ کـه  نشـان  دهـندۀ کسی  است ‌کـه  پس  از  یکتاپرستی  شرک  ورزد.  همچنین  نشـان  دهندۀ  کسی  است‌ که  دل  او  میان  خدای  یکتای  جهان‌،  و  خـدایـان  بی‌شمار  بندگان،  پخش  و  پراکنده  باشد،  و  احساس  او  میان  هدایت  و  ضلالت‌،  در  جولان  و  نوسان  باشد،  و  سر در  بیابان  برهوت  گذارد...  این  صحنۀ  نمایش  آن  بنده  بدبخت  و  بدبیار  است‌:

(كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّيَاطِينُ فِي الْأَرْضِ). 

کسی  که  شیاطین  او  را  در  زمین  ویلان  و  سرگردان  بـه  دنبال  خود  کشند.

واژۀ  به  دنبال خـود کشیدن‌،  خود  به  تـنهائی  مـعنی  و  مفهوم  خود  را  به  تصویر  می‌زند. کاش  چنین  كسي به  دنبال  خود کشیدن  را  با گوش  جان  می‌شنید  و  بدان  سو  می‌رفت  و  به  راه  ادامه  می‌داد.  دست‌ کم  راه  یگانه‌ای  و  مقصــد  مشخّصي  مـی‌داشت‌،  هـر  چند که  در  راه  گمراهی‌!...  در  آن  سو،  دوستان  راهیابی  دارد که  او  را  به  جانب  هدایت  فریاد  می‌دارند  و  بدو  می‌گویند:  «‌به  سوی  ما  بیا»‌.  او  میان  این ‌کشش  و  این  فریاد  «‌حیران‌»  است‌.  نمی‌داند  به‌ کدام  سو  رو كند  و  برود،  و  به ‌کدام  دسته  و  گروه  پاسخ‌ گوید  و  به  جانب  آنها  بدود!

این  عذاب  درونی  ا‌ست‌،  عذابی ‌که  به  تصویر  و  حرکت  در  می‌آید،  تا  بدانجا که  نزدیک  است  از  لابلای  تعبیر،  حسّ  و  لمس  شود!

بدا‌ن  هـنگام ‌که  ایـن  صحنۀ  زند‌ۀ  برجسـتۀ  جنبان  الهامگرانه‌،  به  سبب  چنین  سرنوشت  زشت  و  ناگوار،  دل  و  درون  را  لبریز  از  هول  و  هـراس  مـی‌سازد،  بیان  قاطعانه‌ای  در  می‌رسد  و  روند  استوار  درست  را  اعلام  مي‌نمايد.

(قُلْ إِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الْهُدَى‏ وَأُمِرْنَا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ. وَأَنْ أَقِيمُوا الصَّلاَةَ وَاتَّقُوهُ).

بگو:  هدایت  خداوند،  هدایت  است  و  (‌بجز  اسلام‌،  ضلالت  است‌،  و  از  سوی  خدا)  به  ما  دستور  داده  شده  است  که  فرمانبردار  پروردگار  جهانیان  باشیـم  (‌و  منقاد  او  شویم  و  به  فرمان  او  رویم‌)  و  این  که  نـماز  را  بگونه  شــایسته  بخوانید  و  از  خدا  بترسید.

این‌،  بیان  قاطعانه‌ای  در  شرائط  و  ظروف  روانی  مناسب  است‌.  چه  دل  و  درونی‌ که  این  تـصویر  سـرگردانی  و  حیرا‌نی  بی‏نهایت  برای  او  ترسیم  مـی‌گردد،  و  شکـل عذاب  تلخ  و  دردناک  حاصل  از  این  سرگردانی  و  حیرانی  پیاپی  و  جوراجور  برای  او کشـیده  و  نـمـوده  می‌شود،  كاملًا  سهل  و  ساد‌ه  و  بی‌دردسر،  پـذیرای  قـرار  و  آرام  قاطعانه  می‌گردد...  گذ‌شته  از  این‌،  در  این  بیان  قاطعانه  حقّ  و  حقیقت  نهفته  است‌:

(قُلْ إِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الْهُدَى).

بگو:  هدایت  خداوند،  هدایت  است  و  بس‌.

هدایت  خدا  تنها  هدایت  است‌.  بلی  با كمال  اطمینان  این  چنین  است‌،  همان‌گونه‌ که  ترکیب بند  بیانی  جمله‌،  بيانگر  این  است‌.

انسانها  حیران  سر  در  بیابان  برهوت  می‌نهند،  هر  زمان  که  این  هـدایت  را  رها  کنند،  یـا  از  چیزی  از  آن  منحرف  می‌شوند،  و  بد‌ون  «‌علمی‌»  و  «‌هدایت‌»  و  «‌کتاب  روشـن  و  روشنگری‌»  چیزی  از  جهان‌بینیها،  گفته‌ها،  نظم  و  نظامها،  اوضـاع  و  احـوال‌،  قوانـین  و  مقرّرات‌،  و  معیارها  و  ارزشهای  خود  را  بجای  آن  هدایت  برمی‌گیرند  و  می‌نهند.

به  «‌انسان‌»  از  جانب  یزدان  قدرت  شـناخت  برخی  از  قوانین  هستی‌،  و  برخی  از  نیروها  و  انرژیهای  آن‌،  داده  شده  است‌.  تا  از  این  چنین  شناختی  در کار  جانشینی  در  زمین  بهره  برد  و  استفاده ‌کند  و  در  پرتو  آن  زندگی  را  ترقّی  و  اوج  بخشد  و  پیشرفت  حاصل ‌کند...  امّا  بدین  انسان  چنین  قدرتی  عطاء  نشده  است‌ کـه  در  پـرتو  آن  بتواند  به  اصل  و کنه  حقائق  مطلق  مـوجود  در گسـترۀ هستی  دسترسی  پیدا كند،  و  یا  این ‌که  بر  اسرار  و  رموز  غیبها  و  نهانیهائی  احاطه  حاصل  نماید که  از  هر  سو  او  را  فراگرفته‌اند  و  در  خود  پیچیده‌اند.  از  جملۀ  این  غیبها  و  نهانیها  عقل  او  و  روح  او است‌.  حتّی  غیبها  و  نهانیهای  وظائف  دستگاه‌ها  و  اندامهای  پیکرش،  و  اسباب  و  علل  نهان  در  پشت  سر  این  دستگاه‌ها  و  اندامهائی  است‌ که  آنها  را  به ‌کار کردن  بدین  شیوه‌،  و  با  این  نظم  و  نظام‌،  و  د‌ر  این  راستا،  وا می‌دارد.

از  اینجا  است‌ که  «‌انسان‌»  به  هدایت  و  رهنمود  یـزدان  نیازمند  است  در  هرکاری‌ که  به  هستی  و  زندگی  او  مربوط  باشد،  اعـم  از:  عقیده  و  اخلاق‌،  مـعیارها  و  ارزشها،  دستگاه‌ها  و  سیستمها،  اوضاع  و  احوال‌،  قوانین  و  مقرّرات‌،  و  سائر  چیزهای  دیگری‌ که  بر  ایـن  هستی  فرمانروائی  دارد  و  واقعیت  زندگی  او  را  نظم  و  نظام  و  سر  و  سامان  مي‌بخشد.

هر  زمان ‌که  «‌انسان‌»  به  سوی  هدایت  و  رهنمود  یزدان  برگردد،  هدا‌یت  می‏‎یابد  و  رهنمون  می‌شود.  چرا کـه  هدایت  و  رهنمود  یزدان‌،  هدایت  و  رهنمود  است  و  بس.  و  هر  زمان‌ که  انسان  از  هدایت  و  رهنمود  یزدان  بطور  کلّـی  دور گردد،  یا  این ‌که ‌کمی  از  آن  منحرف  شود،  و  یا  از  پیش  خود  چیزی  بجای  آن  قرار  داده  و  تغییری  در  آن  دهد،  گمراه  می‌گردد.  زیرا  چیزی‌ که  از  زمرۀ  هدایت  یزدان  نیست‌ گمراهی  است  ...  آخر  نوع  سومي  وجود  ندار