ِم مِن شَيْ‏ءٍ وَلكِن ذِكْرَى‏ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (69) وَذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَلَهْواً وَغَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَذَكِّرْ بِهِ أَن تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمَا كَسَبَتْ لَيْسَ لَهَا مِن دُونِ اللّهِ وَلِيٌّ وَلاَ شَفِيعٌ وَإِن تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لاَيُؤْخَذْ مِنْهَا أُولئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا بِمَا كَسَبُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِن حَمِيمٍ وَعَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْفُرُونَ (70). 

چرخش  و گردشی  آغاز  می‏‎گردد  برای  بیان  جدا  شدن  و  گسیختنی ‌که  موج  پیشین  بدان  پایان  پذیرفته  است‌.  قوم  پیغمبر  صلّي الله عليه و آله و سلّم ‌کسـانی  بودند کـه  چـیزی  را  تکذیب  می‌کردند که  پیغمبر  صلّي الله عليه و آله و سلّم  با  خود  برای  ایشـان  آورده  بود.  چیزی‌ که  حقّ  و  حقیقت  بود.  از  اینجا  بود که  میان  او  و  میان  قومش  جدائی  افتاد  و  از  ایشان  برید.  بدو  دستور  داده  شد  از  آنان  بگسلد  و  بدیشان  اعلام‌ کند که  او  حافظ  و  مراقب  آنان  نیست‌.  ایشان  را  به  سرنوشتی  حواله  می‌دارد که  قطعاً  می‌آید  و گرفتارشان  می‌نماید.  بدو  همچنین  فرمان  داده  می‌شود که  بدیشان  پشت‌ کند  و  برود  و  با  آنان  ننشیند،  هر  وقت  ببيند که  آنان  آئین  اسلام  را  مورد  تمسخر  و  استهزاء  قر‌ار  می‌دهند  و  آن  را  به  بازیچه  می‌گیرند  و  احترام  لازم  را  برای  دین  و  آئین  قائل  نمی‌شوند.  با  وجود  اینها  بدو  دستور  داده  می‌شود  كه  ایشان  را  پند  و  اندرز  دهد  و  به  سوی  حقّ  و  حقیقت  رهنمود گرداند،  و  از کارهای  ناشایست  برحذر  دارد،  و  اوامر  و  نواهی  یزدان  را  بدیشان  برساند،  و  ایشان  را  از  عذاب  دنیوی  و  اخروی  بترساند.  بدانان  اعلام‌ کند  هر  چند که  او  و  ایشان ‌که  قوم  اویند،  دو گروه  جدا  بوده،  و  دو  ملّت ‌گوناگونند...  چه  در  اسلام‌،  قوم‌،  نژاد،  قبیله  و  عشـیره‌،  اهل  و  عـیال‌،  و  خانواده  و  خـاندان‌،  مطرح  نیست‌...  بلکه  تنها  و  تنها  دین  و  آئین  است  و  بس.  دین  و  آئین  است‌ که  مردمان  را  به  یکدیگر  پیوند  می‌دهد،  و  یا  ایـن‌ که  ایشـان  را  از  هـمدیگر  می‌گسلاند  و  جدا  می‌گرداند...  تنها  و  تنها  عقیده  و  اعتقاد  است ‌که  مردمان  را  با  یکدیگر گرد  می‌آورد  و  یا  ایـن ‌که  ایشـان  را  از  همدیگر  جدا  می‏‎گرداند.  هنگامی‌ که  اساس  دین  و  آئین  در  میان  باشد،  سائر  روابط  دیگر  در  میان  خواهد  بود.  و  زمانی ‌که  این  دستاویز گسیخته  شود،  همۀ  دستاویزها  و  جملگی  پیوندها  قطع  می‌گردد.

این‌،  چکیدۀ  فشرده‌ای  از  این  موج  روند  قرآنی  است‌.  

(وَكَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَهُوَ الْحَقُّ قُل لَسْتُ عَلَيْكُم بِوَكِيلٍ. لِكُلِّ نَبَاٍ مُسْتَقَرٌّ وَسَوْفَ تَعْلَمُونَ). 

قوم  تو (‌یـعنی  قریش  و  مردمان  مکـّه  قرآن  را  بـاور  نمی‌دارند  و)  آن  را  تکذیب  می‌نمایند،  و  حال  آن  که  قرآن  حقّ  است  (‌و  جای  تکذیب  کردن  ندارد)‌.  بگو:  من  حافظ  و  مسـلّط  بـر  شما  نیستم  (‌و  مأمور  بـررسی  اعمال  و  مجازات  شما  نـمی‌باشم  و  بـلکه  سـر  و  کارتان  بـا  خـدا  است‌)‌.  هر  خبری  (‌که  خداوند  در  قرآن  بیان  کرده  است‌)  موعد  خود  دارد  (‌و  در  هنگام  مقرّر  و  جای  معیّن  تـحقّق  می‌پذیرد)  و  (‌صدق  این  اخبار  را  به  هنگام  وقوع‌)  خواهید  دانست  (‌و  خواهید  دید  به  چه  عذابی  گرفتار می‌آئید)‌.  خطاب  متوجّه  پیغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم است  و  بدو  و  به  سائر  مؤمنان  اطمینان  می‌دهد،  اطمینانی‌ که  دل  را  لبریز  از  آرامش  می‌سازد.  اطمینان  به  حقّ  و  حقیقت‌،  هر  چند که  قوم  او  آن  را  تکذیب  نمایند  و  بر  این  تکذیب  پافشاری  کنند.  آخر  آنان  که  در  این  باره  داور  بشمار  نـمی‌آیند. بلکه  تنها  فرمودۀ  یـزدان  سبحان  در  ایـن  باره  سخن  داورانه  و  قاطعانه  محسوب  می‌گردد  و  بس.  تکذیب  آن  قوم  هیچ  ارج  و  ارزشی  ندارد  و  فاقد  هرگونه  اعتباری  ا‌ست‌.

سپس  یزدان  جهان  به  پیغمبرش  صلّي الله عليه و آله و سلّم دستور  می‌دهد  که  از  قوم  خود  بیزاری  جوید،  و  دست  از  ایشان  بشوید،  و  این‌ گسیختن  و  بریدن  از  ایشـان  را  بدیشان  اطّلاع  دهد،  و  آشکارا  بدانان  اعلام  دارد که  او  بر ایشان ‌کمـترین  کاری  نمی‌تواند  بکند،  و  او  وظیفه‌اش  تبلیغ  فرمان  و  رساندن  امر  یزدان  جهان  است‌.  دیگر  او  نه  پاسبان  و  نگاهبان  ایشان  است‌،  و  نه  وکیل  مدافع  آنان‌.  مکلّف  هم  نیست ‌که  دلهایشان  را  هدایت  دهد  و  رهنمود کند.  چه   این ‌کار  وظیفۀ  او  نیست‌.  هر  وقت  او  حقّ  و  حقیقتی  را که  با  خود  آورده  است  تبلیغ  بکند  و  به گوش  ایشان  برساند،  وظیفه‌اش  به  پایان  می‌آید،  و  او  با  ایشان ‌کاری  ندارد.  ایشان  را  به  سرنوشتی  حواله  مي‌دارد  که  در  انتظارشان  است  و کارشان  بدان  مي‌انجامد.  آخر  هر  خبری  زمان  وقوع  و  مکان  وقوعی  دارد که  سرانجام  در  آن  وقت  و  در  آنجا  روی  می‌دهد.  بدان  هنگام  می‌دانـند  که  چـه  خواهد  شد.

(لِكُلِّ نَبَاٍ مُسْتَقَرٌّ وَسَوْفَ تَعْلَمُونَ). 

هر  خبری  (‌که  خداوند  در  قرآن  بیان  کرده  است‌)  موعد  خـود  دارد  (‌و  در  هنگام  مـقرّر  و  جای  مـعیّن  تـحقّق  می‌پذیرد(‌.

در  این  چکیده‌،  تهدیدی  است‌ که  دلها  را  به  لرزه  و  تکان  می‌اندازد.  این  آرامش  اطمینان  بخشی  است  به  حقّ  و  حقیقتی‌ که  یزدان  بدیشان  وعده  داده  است‌.  هـمچنین  باور  کاملی  است  به  این  که  باطل  سرانجام ‌کارش  به  کجا  می‌انجامد،  هر  اندازه  هم  بر  خود  ببالد  و  خویشتن  را  آماسیده  و  پفیده  نشان  دهد.  اطمینان  حاصل  می‌گردد  به  این‌ که  یزدان  بزرگوار  یقۀ  تکذیب‌كنندگان  را  در  وقت  معیّن  و  مقرر  خود  می‌گیرد  و  به  حسـابشان  می‌رسد.  همچنین  یقین  حاصل  می‌شود  به  این ‌که  هر  خبری  در  زمان  و مکان‌ خود ‌روی  می‌دهد  وجلوه‌گر  می‌آید.  و  بالاخره  هر  آنچه  هم  اینک  وجود  دارد  به  سوی  سرانجام  و  سـرنوشت  خویش  روان  است  و  سـرانـجام  بدان  می‌رسد.

دعوت‌کنندگان  مردمان  به  سوی  یزدان  بسیار  نـیازمند  این  یقین  و  اطمینانی  هستند که  قرآن  مـجید  به  دلهـا  می‌افکند  و  آنها  را  لبریز  از  آن  می‌کند،  بدان  هنگام‌ که  با  تکذیب  قوم  خو‌د  رویـاروی  می‌شو‌ند،  و  از  قـبيله  و  عشیرۀ  خویش  جور  و  ستم  می‏بینند،  و  در  میان  اهل  و  عیال  و  اعضاء  خانوادۀ  خویش  غریب  می‌گردند،  و  انواع  اذیّت  و  آزار  و  تندی  و  تیزی  و  رنج  و  سخـی  و  شدّت  و  محنت  می‌بینند!

وقتی ‌که  پیغمبر  به ‌کار  تبلیغ  می‌پردازد  و  فرمان  یزدان  را  به  مردمان  می‌رساند،  و  زمانی‌ که  تکذیب  ایشان  را  با  اعلام  این  جدائی‌ کردن  و  دوری‌ گزیدن  پاسخ  می‏‎گوید،  به  پیغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم‌ دستور  داده  می‌شود  با  آنان  ننشیند  -  حتّی  اگر  هم  برای  تبلیغ  و  اندرز  و  رهنمون  باشد 