بزرگوار  این  آیه  را  نازل  فرمود:

(يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاةَ أَزْوَاجِكَ).

ای  پیغمبر!  چرا  چیزی  را  که  خدا  بر  تو  حلال  کرده  است‌،  به  خاطر  خشنود  ساختن  همسرانت‌،  بر  خود  حرام  می‌کنی‌؟...  (تکریم/1‌)

در  روایت  ابن  حریر  و  ابن  اسحاق  آمده  است‌  که  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  ‌با  ماریه  در خانۀ  حفصه  همستر  شد  که  مادر  بچّه‌اش  ابراهیم  بود.  چه  از  این  کار  خشمگین  شد،  و  آن  را  نسبت  به  خود  اهانت  دانست‌.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  بدو  وعده  داد  که  ماریه  را  بر  خود  حرام  می‌کند،  و  بر  این  تحریم  سوگند  یاد  کرد.  از  حفصه  خواست  چنین  چیزی  را  پنهان  دارد  و  به  دیگران  نگو‌ید.  حفصه  آن  را  با  عائشه  در میان  نهاد  ... این  بود  سخنی  که  در  این  سوره  از  آن  یاد  گردیده  است‌.

محتوای  هر  یک  از  این  دو  روایت  امکان  وقوع  دارد. 

روایت  دوم  به  فضای  نصوص  و  به  چیزی  نزدیک‌تر  است‌  که  باعث  خشمی ‌گردیده  است‌ که  اندکی  مانده  است‌  کار  به  طلاق  دادن  همـسران  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  بکشد،  زیرا  موضوع  حسّاس  بوده  است  و  حسّاسیّت  شدیدی  را  پدید  آورده  است‌. و لیکن  روایت  نخستین  دارای  سند  قوی‌تری  است‌.  گذشته  از  این  امکان  وقوع  بیشتری  را  هم  دارد،  و  می‌تواند  آثاری  را  پدید  آورد  که  بر  آن  مترتّب  شده  است  و  به  دنبال  آورده  است‌.  هر گاه  به  سطحی  بنگریم  ‌که  حاکم  بر  خانه‌های  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  بوده  است‌،  متوجّه  می‌گردیم‌  که  ممکن  است  حادثه‌ای  بدین  وصف‌،  چیز  بزرگی  بشمار  آید ... خدا  هم  بهتر  می‌داند  کدام  یک  از  این  دو  کار  روی  داده  است‌.

امّا  وقوع  این  حادثه  -‌  حادثۀ  سوگند  خورد‌ن  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم ‌بر  دوری  ‌گزیدن  از  همسرانش‌،  سخنی  را  به  تصویر  می‌زند  که  امام  احمد  آن  را  در  مسند  خود  از  زبان  ابن  عبّاس - رضی‌الله‌عنهما - روایت  کرده  است‌.  این  روایت  هم‌  گوشه‌ای  از  جامعۀ  اسلامی  آن  روزی  را  ترسیم  می‌کند ... امام  احمد  گفته  است‌:  عبدالرّزّاق  از  معمّر،  و  معمّر  از  زهری‌،  و  زهری  از  عبیدالله  پسر  عبدالله  پسر  ابوثور،  و  او  از  ابن  عبّاس‌،  برایمان  روایت ‌کرده  است‌ که  ‌گفته  است‌:  «‌پیوسته  آزمند  بودم‌  که  از  عمر  در بارۀ  دو  زن  از  همسران  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  بپرسم،  دو  زنی‌ که  خداوند  بزرگوار  در بارۀ  آنان  فرموده  است‌:  

(إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا).

اگر  به  سوی  خدا  برگردید  و  توبه  کنید  (‌خداوند  برگشت  و  توبۀ  شما  را  می‌پذیرد)  چرا  که  دلهایتان  (‌از  حفظ  سرّ  که  پیغمبر  دوست  می‌داشت‌)  منحرف  گشته  است‌. (تحریم/4)

تا  این‌  که  عمر  به  حجّ  رفت  و  من  هم  همراه  او  به  حجّ  رفتم‌.  وقتی‌  که  در  راه  عمر  از  راه‌  کنار  رفت  و  به  گو‌شه‌ای  خزید،  من  هم  آفتابه  را  بدانجا  بردم.  هنگامی  که  از  پیشاب  به  سوی  من  برگشت  آب  بر  دستهایش  ریختم  و  وضو  گرفت‌.  بدو  گفتم‌:  ای  امیر  المومنین‌!  آن  دو  زن  از  همسران  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  ‌که  یزدان  بزرگوار  در بارۀ  ایشان  فرموده  است‌:

(إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا).

چه  کسانی  هستند؟  عمر  گفت‌:  وای  از  تو  ای  ابن‌عبّاس‌! ...  زهری‌  گفته  است‌:  به  خدا  سوگند  عـمر  دوست  نداشت  چیزی  را  که  ابن  عبّاس  در  باره‌اش  از  او  پرسیده  است‌،  ولی  موضوع  را  پنهان  نکرده  است ... عمر  گفت‌:  آنان  عائشه  و  حفصه  هستند ... آنگاه  سخن  را  دنبال‌  کرد،  و  حادثه  را  چنین  بازگو  نمود:  ما  مردمان  قریش‌،  کسانی  بودیم‌  که  بر  زنان  غلبه  داشتیم  و  چیره  بودیم.  زمانی‌  که  به  مدینه  آمدیم  مردمانی  را  یافتیم‌  که  زنان  بر  آنان  غلبه  دارند  و  چیره  هستند.  زنان  ما  شروع‌  کردند  به  آموزش  از  زنان  ایشان‌.  منزل  من  در  سرای  امیّه  پسر  زید  واقع  در  ناحیۀ  عوالی  بود.  روزی  بر  زنم  خشم‌  گرفتم  و  پرخاش‌  کردم‌.  ناگهان  دیدم  او  با  من  مشاجره  و  یک  به  دو  کرد  و  سخنانم  را  پاسخ  ‌گفت‌.  این  مشاجره  و  یک  به  دو  کردن  و  پاسخ  سخنان‌  گفتن  را  زشت  شمردم  و  ناراحت  گردیدم.  زنم  گفت‌:  چرا  از  این  بدت  می‌آید  که  پاسخت  را  بدیم  و  جوابت  را  بدهم؟  به  خدا  سوگند  همسران  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  او  مشاجره  و  بحث  می‌کنند.  چه  بسا  یکی  از  آنان  از  بامدادان  تا  شامگاهان  با  او  قهر  کند  و  به  ترک  او  بگو‌ید!... پا  شدم  و  رفتم  و  وارد  منزل  حفصه  شدم  و  گفتم‌:  آیا  تو  با  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  بگومگو  و  مشاجره  می‌کنی‌؟ ‌گفت‌:  بلی.  گفتم‌:  هر  کس  از  شما  چنین  ‌کاری  را  کرده  باشد  نومید  و  زیان  دیده  باد!  آیا  هیچ  یک  از  شما  ایمن  از  آن  است‌  که  خدا  به  سبب  خشم  پیغمبرش،  بر  او  خشم‌  گیرد  و  ناگهان  هلاک  شود  و  نابود  گردد؟  با  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  ‌مشاجره  و  یک  به  دو  مکن‌،  و  از  او  چیزی  درخو‌است  منما.  اگر  دیدی  به  چیزی  از  آنچه  دارم  نیاز  داری  از  خودم  بخواه.  این‌ که  همتای  تو  زیباتر  و  در  پیش  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  محبوبتر  است  مایۀ  حسادت  تو  نشود  و  گولت  نزند ...  مرادش  عائشه  است‌.  عمر  گفته  است‌:  من  همسایه‌ای  از  انـصار  داشتم‌.  ما  به  نوبه  به  خدمت  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  می‌رفتیم‌.  روزی  او  به  خدمتش  می‌رفت‌،  و  روزی  من  به  خدمتش  می‌رفتم‌.  او  خبر  وحي  و  چیزهای  دیگری  را  برایم  می‌آورد،  و  من  خبر  وحی  و  چیزهای  دیگری  را  برای  او  می‌آوردم‌.  با  یکدیگر  صحبت  می‌کردیم  و  می‌گفتیم  غسّانیان  اسبهای  خود  را  تمـرین  می‌دهند  تا  بر  ما  بتازند   و  به  جنگ  ما  بپردازند.  روزی  ‌دوست  من‌  به  خدمت  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  ‌رفت‌.  شامگاهان  برگشت  و  درگاه خانه‌ام  را  زد.  سپس  فریاد  برآورد.  من  به  سوی  او  رفتم‌.  گفت‌: ‌کار  بزرگی  رخ  داده  است‌. گفتم‌:  چه  چیز  شده  است‌؟  آیا  غسّانیان  آمده‌اند؟  گفت‌:  نه‌.  بلکه ‌کار  بزرگ تر  و  مهمّ تر  از  این  است‌!  پیغمبر  خدا صلّی الله علیه واله وسلّم  زنانش  را  طلاق  داده  است‌ ! گفتم‌:  حفصه  باخت  و خود  را  دچار  زیان  ساخت‌!  من‌ گمان  می‌بردم‌  که  چنین  چیزی  می‌شود.  هنگامی  ‏‎که  نماز  صبح  را  خواندم  جامه‌هایم  را  جمـع  و  جور  کردم  و  خـویشتن  را  چست  و  چالاک  نمودم.  سپس  به  راه  افتادم  و  به  پیش  حفصه  رفتم‌.  دیدم  ‌گریه  می‌کند. گفتم‌:  آیا  پیغمبر  خدا صلّی الله علیه واله وسلّم  شما  را  طلاق  داده  است‌؟  گفت‌:  نمی‌دانم‌.  او  در  این  غرفۀ  غذا خوری  گوشه ‌گیر  شده  است‌.  به  پیش  