هِمْ قَرِيبًا ذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ )  .

سرگذشت  اینان  به  سرگذشت  کسانی  می‌ماند  که  چندی  پیش  از  اینان  (‌در  جنگ  بدر)  طعم  تلخ  کار  بد  خود  را  چشیدند،  و  (‌گذشته  از  این‌،  در  آخرت  نیز)  عذاب  دردناکی  دارند.

واقعه  بنی‌قینقاع‌،  بعد  ازجنگ  بدر،  و  پیش  ازجنگ  احد  بوده  است‌.  میان  بنی‌قینقاع  و  میان  پیغمبر  خدا  (ص)  عهد  و  پیمان  بوده  است‌.  وقتی‌که  مسلمانان  در  جنگ  بدر  بر  مشرکان  پیروز  شدند،  یهودیان  از  آن  ناخوشنود  شدند،  وکینه  مسلمانان  را  به  دل‌گرفتند  از  این‌که  مسلمانان  به  چنین  پیروزی  بزرگی  رسیدند.  ترسیدندکه  این  پیروزی  در  موقعیت  ایشان  در  مدینه  اثر  بگذارد  و  تاثیر  بدی  داشته  باشد،  و  بدان  اندازه‌که  مقام  و  منزلت  مسلمانان  بالا  می‌رود  و  نیرومند  می‌شوند،  به  همان  اندازه  از  مقام  و  منزلت  ایشان ‌کاسته  شود  و  ضعف  پیدا  کنند.  به‌گوش  مبارک  پیغمبر  خدا  (ص) رسید  چیزی‌که  پنهانی  با  یکدیگر  درگوشی  می‏‎گفتند،  و  شر  و  بلائی‌که  در  باره‌اش  می‌اندیشیدند  و  در  صدد  بودندکه  آن  را  گریبانگیر  مسلمانان‌کنند.  پیغمبر  (ص)  عـهد  و  پیمانشان  را  بدیشان  خاطرنشان‌ کرد  و  تذکر  داد،  و  آنان  را  از  فرجام  بد  این  رویکرد  برحذر  داشت‌.  ایشان  پاسخ  بسیار  تند  و  درست  و  خشمگینانه‌ای  بدو  دادند  و  او  را  تهدیدکردند  وگفتند:  ای  محمّد! آیا  تو  خیال  می‌کنی‌که  ما  مثل  قوم  و قبیلة  قریش  تو  هستیم‌؟  این  تو  را گول  نزندکه  تو  با  قومی  رزمیده‌ای‌که  با  فنون  جنگ  آشنائی  نداشته‌اند  و  جنگجوی  واقعي  نبوده‌اند‌.  این  است‌که  فرصت  پیروزی  بر  آنان  را  به  دست  آورده‌ای‌.  به  خدا  سوگند  اگر  ما  با  تو  بجنگیم  قطعاً  خواهی  دانست‌که  مردان  مرد  ما  هستیم‌!

بعد  از  آن‌،  یهودیان  مسلمانان  را  به  جان  یکدیگر  می‌انداختند،  و  به  مسلمانان  چنگ  و  دندان  نشان  می‌دادند  و  دنبال  بهانه  می‌گشتند  تا  خود  بزرگی‌کنند  و  ماجراجوئی  نمایند.  روایتها  در  باره  این  چنین  کاری‌،  ماجرائی  را  در  باره  زنی  نقل  می‌کنند.  می‌گویند:  زن  عرب  بادیه‌نشینی‌کالائی  را  به  مدینه  آورد  و  آن  را  در  بازار  بنی‌قینقاع  به  فروش  رساند.  نزد  زرگری‌ که  در  بازار  بود  نشست‌.  یهودیان  از او  خواستند  چهره  خود  را  نشان  دهد  و  روبند  از  چهره‌کنار  بکشد.  زن  خودداری  کرد.  زرگر  جامه  او  را  نهانی‌گرفت  و  آن  را  بر  پشت  زن  گره  زد.  وقتی‌که  آن  زن  برخاست  عورت  او  پدیدار  گردید.  یهودیان  بدو  خندیدند.  زن  فریاد کشید.  مردی  از  مسلمانان  بر  سر  و  روی  زرگر  پرید  و  او  را کشت‌.  یهودیان  یورش  آوردند  و  از  هر  سو  او  را  در  برگرفتند  و  وی  را کشتند.  اهل  و  عیال  و  خانواده  آن  مرد  مسلمان‌،  مسلمانان  را  به  کمک  طلبیدند.  مسلمانان  خشمناک  گردیدند،  و  شر و  بلا  میان  آنان  و  میان  بنی  قینقاع  درگرفت.  پیغمبر  خدا  (ص) ‌یهودیان  بی  قینقاع  را  محاصره ‌کرد،  تا  به  حکم  او  تن  دردادند  و  دستور  او  را  پذیرفتند.  سردسته  منافقان  عبدالله  پسر  ابی  پسر  سلول  از  جای  برخاست  و  در  باره  ایشان  با  پیغمبر  خدا  (ص)  به  مجادله  و  ستیز  پرداخت‌،  تحت  عنوان  این‌که  میان  آنان  و  میان  خزرج  عهد  و  پیمان  است‌! ولیکن  حقیقت  این  بودکه  میان  منافقان  و  میان  دوستان  و  برادران‌ کافر  اهل‌کتاب  ایشان  ارتباط  و  پیوند  بود! سرانجام  پیغمبر  خدا  (ص)  بدین  خشنود گردید  که  یهودیان  بنی  قینقاع  از  مدینه  بكوچند،  و  اموال  وکالاهای  خود  را  ببرند  -  جـز  اسلحه  - ‌یهودیان  بنی  قینقاع  به  سوی  شام  بار  سفر  بربستند  و  رفتند.

این  واقعه‌ای  است‌که  قرآن  بدان  اشاره  می‌کند  و  حال  و  وضع  بنی  نضیر و  حقیقت  ایشان  را  برآن  واقعه  حمل  و  قیاس  بکند  ...   و  حال  منافقان  را  با  اینان  و  آنان  مقایسه  می‌نماید  و  می‌سنجد!

برای  منافقانی‌که  برادران  و  دوستان  کافر  اهل‌ کتاب  خود  را  به  مقاومت  تشویق  و  ترغیب ‌کردند،  و كار  آنان  را  بدان  سرانجام  بد  و  روزگار  سیاه  رساندند،  مثال  می‌زند.  مثال  ایشان  را  بسان  مثال  حال  و  وضع  دائمی  و  همـیشگی  موجود  درگستره  هستی  می‌داند،  حال  و  وضع  شیطان  با  انسان‌،  انسانی‌که  به‌گول  زدن  و  فریب  دادن  شیطان  پاسخ  مثبت  می‌دهد  وگول  و  فریب  او  را  می‌خورد،  و  فرجام  کار  شیطان  و كار  چنین  انسانی  به  بدترین  فرجام  و  سرنوشت  می‌انجامد:

(كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلإنْسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ .فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِي النَّارِ خَالِدَيْنِ فِيهَا وَذَلِكَ جَزَاءُ الظَّالِمِينَ ).

(‌داستان  منافقان  با  یهودیان‌)  همچون  داستان  اهریمن  است  که  به  انسان  می‌گوید:  کافر  شو  (‌تا  مشکلات  تو  حل  شود)‌.  امّا  هنگامی  که  (‌بر  اثر  وسوسه‌های  اهریمن‌)  كافر  می‏‎گردد،  اهریمن  می‌گوید:  من  از  تو  بیزار  و  گریزانم! چرا  که  من  از  خدا،  یعنی  پروردگار  جهانیان  مـی‌ترسم‌.  سرانجام  کار  (‌اهریمن  و  کسی  که  او  گمراهش  کرده  است‌)  بدانجا  می‌انجامد  که  هر  دو  تا  در  آتش  دوزخ  جاودانه  می‌مانند،  و  این  سزای  ستمگران  است‌.تصویر  شیطان  و  نقش  او  در  اینجا  باکسی‌که  بدو  پاسخ  مثبت  می‌دهد  و  سخن  او  را  می‌شنود  و  می‌پذیرد،  هردو  تای  تصویر  و  نقش  اهریمن  با  سرشت  او  وظیفه او  سازگار  است‌.  امّا  جای  بسی  شگفت  است‌که  انسان  سخن  شیطان  را  بپذیرد  و  به  دنبال  او  رود،  تـا  حال  و  وضع  انسان  بدینجا  بینجامد  و  این  چنین  شود!

این  حقیقت  دائمی  و  همیشگی  است‌،  و  روند  قرآنی  از  لابلای  این  واقعه  موقتی  بدان  می‌پردازد،  و  میان  یک  رخداد  فردی  و  میان  حقیقت‌کلی‌،  در  جولانگاه  زنده‌ای  از  واقعیت‌،  پیوند  برقرار  می‌کند.  حقائق  معنوی  را  نیز  تنها  در  ذهن  نگاه  نمی‌دارد.  چه  حقائق  معنوی  سرد،  در  فهم  و  شعو‌ر  تاثیر  نمی‌گذارند  و  تاثیری  ندارند،  و  دلها  را  برای  پذیرش  و  پاسخگوئی  به  جوش  و  خروش  وانمی‌دارند.  فرق  برنامه  قرآن  در  مخاطب  قـرار  دادن  دلها،  و  فرق  برنامه‌های  فیلسوفان  و  دانش‌پژوهان  و  پژوهشگران‌،  در  همین  است‌!

با  این  مثال  الهامگرانه‌،  داستان  بنی‌نضیر  به  پایان  می‌آید،  داستانی‌که  در  لابلاهای  خود  و  در  پیروهای  خویش  این  مجموعه   تصو یرها  وحقیقتها  و  رهنمودها  را  دربردارد،  و  حوادث  و  وقائع  محلی  آن‌،  با  حقائق  بزرگ  معنوی  و  همیشگی  جهان  پيوند  پیدا  می‌کند.  این  داستان‌،  کوچک  در  جهان  واقعیت  و  بیرون  و  در  جهان  دل  ودرون  است‌. كوچي  است‌که  از  حدود  و  ثغور خود  واقعه  بسی  فراتر  می‌رود  و  دورتر  می‌شود.  نقل  آن  هم  درکتاب  یزدان  با  نقل  آن  درکتابهای  انسان  ج