َدِّقُونَ ! أَفَرَأَيْتُمْ مَا تُمْنُونَ ؟ أَأَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ ؟ نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ . عَلَى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَنُنْشِئَكُمْ فِي مَا لا تَعْلَمُونَ . وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الأولَى فَلَوْلا تَذَكَّرُونَ )‌.
ما  شما  را  (‌از  نیستی  به  هستی  آورده‌ایم  و)  خلقت  بخشیده‌ایم‌،  پس  چرا  (‌آفرینش  دوباره خود  را  از  خاک‌)  نباید  تصدیق  و  باور  کنید؟  آیا  درباره نطفه‌ای که (‌به رحم زنان‌) می‌جهانید،  اندیشیده‌اید  و  دقت  کرده‌اید؟  آیا  شما  آن  را  می‌آفرینید،  و  یا  ما  آن  را  می‌آفرینیم‌؟  ما  در  میان  شما  مرگ  را  مقدر  و  معین  ساخته‌ایم‌،  و  هرگز  بر  ما  پیشی  گرفته  نمی‌شود  (‌وکسی  بر  ما  چیره  نمی‏گردد  و  از  دست  ما  به  در  نمی‌رود)‌.  هدف  (‌از  قانون  مرگ‌)  این  است  که  گروهی  از  شما  را  ببریم  و  گروه  دیگری  را  جای آنان  بیاوریم‌،  و  (‌سـرانجام‌)  شما  را  در  جهانی  که  نمی‌دانید  آفرینش  تازه  ببخشیم‌.  شما  که  پیدایش  نخستین  (‌این  جهان  را  دیده‌اید،  و  آن  را  لمس  و  اوضاع  آن  را)  دانسته‌اید،  پس  چرا  یادآور  نمی‌گردید  (‌و  آفرینش  جهان  دیگر  را  بر  آفرینش  ایـن  جهان  قیاس  نمی‌کنید؟‌)‌.

این‌کار،‌کار  آفرینش  نخستین  و  پایان  آن‌،‌کار  آفریدن  و  کار  میراندن‌،‌کاری  است‌که  دیده  می‌شود  و  معلوم  همگان  است  و در  زندگی  مردمان ‌پیوسته  روی  می‌دهد.  پس  چگونه  باور  کنندکه  خدا  ایشان  را  آفریده  است‌؟  فشار  این  حقيقت  بر  فطرت‌، ستبرتر و  سنگین‌تر  از  آن  است‌که  وجود  بشری  در  برابرش  تاب  ایستادی  داشته  باشد  یا  در  باره  آن  به  جدال  و  ستیز  بپردازد: 

 (نَحْنُ خَلَقْنَاكُمْ فَلَوْلا تُصَدِّقُونَ)‌.
ما  شما  را  (‌از  نیستی  به  هستی  آورده‌ایـم  و)  خلقت  بخشیده‌ایم‌،  پس  چرا  (‌آفرینش  دوباره  خود  را  از  خاک‌)  نباید  تصدیق  و  باور  کنید؟‌!.

(أَفَرَأَيْتُمْ مَا تُمْنُونَ ؟ أَأَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ ؟ )  . [7]
 آیا  در  باره  نطفه‌ای  که  (‌به  رحم  زنان‌)  می‌جهانید،  اندیشیده‌اید  و  دقت  کرده‌اید؟‌.

نقـش  انسان  در  این  امر آفرینش‌،  بیشتر  از  این  نیست‌ که  مرد  به ‌ودیعت  نهد  آنچه  راکه  به  رحم  زن‌ پرت  می‌کند  و  می‌جهاند.  سپس‌ کار  مرد  وكار  زن  به  اتمام  می‌رسد.  دست  قدرت  یزدان  یگانه  جهان  است‌که  دست  اندرکار  این  آب  ناچیز  می‏‎گردد.  تنها  این  دست  قدرت  است‌که  در آفرینش‌،  پرورش‌،  بالش،  ساختن  پیکر،  و  دمیدن  جان  به‌کالبد  این  آب  ناچیز،  دخالت  می‌نماید  و  بس.  در  همان  لحظه  نخستین‌،  و  در  هر  لحظه  دیگری  معجـزه  روی  می‌دهد،  و  خارق‌العاده‌هائی  به  وقوع  می‌پيو‌نددکه  جز  خدا کسی  این  معجزه‌ها  و  خارق‌العاده‌ها  را  نمی‌آفریند  و  نمی‌سازد.  انسانها  اصل  و  اساس  و  ماهیت  این  معجزه‌ها  و  خارق‌العاده‌ها  را  درک  و  فهم  نمی‌کنند  و  نمی‌دانند،  و  متوجه  هم  نیـستند  چگونه  روی  می‌دهند،  چه  رسد  به  این  که  در  آفریدن  و  ساختن  آنها  شرکت  داشته  باشند!

هرکسی  مـی‌تواند  این  اندازه  تامّل  و  تدبر  بکند  و  در  این  باره  بیندیشد.  این  هم  برای  پی  بردن  به  عظمت  این  معجزه  ومتاثر  شدن  از  آن  بس  است‌.  ولی  داستان  اين  یک  سلول  از  آن  زمان‌که  پرت  می‌گردد  و  جهانیده  می‌شود،  تا  آن  زمان‌که  مخلوقی  می‏‎گردد،  داستانی  است  که  بالاتر  و  فراتر  از  آن  است‌که  نیروی  خیال  بدان  قد  بکشد  و  پـی  ببرد.  داستانی  است‌که  عقل  و  خرد  آن  را  تصدیق  نـمی‌کرد  و  باور  نـمی‌داشت  اگر  عملاً  روی  نمی‌داد،  و  هر  انسانی  وقو‌ع  آن  را  نمی‌دید!

این  یک  سلول  شروع  به  تقسیم  شدن  و ازدیاد  می‌کند.  پـن  از  مدت  زمان‌کمی  میلیونها  میلیون  سلول  به  وجـود  می‌آید.  هر  مجموعه‌ای  از  این  سلولهای  جدید  دارای  ویژگیهای  خاص  است‌،  و  با  ویژگیهای  مجمـوعه‌های  دیگر  فرق  می‌کند.  زیرا  هر  مجمـوعه‌ای  از  سلولها  موظف  و  مکلف  است  بخش  مـخصوصی  از  پیکره  انسان  را  بسازد! مجموعه‌ای  سلولهای  استـخوانند.  مجمـوعه‌ای  سلولهای  عضلاتند.  مجموعه‌ای  سلولهای  پوستند.  مجموعه‌ای  سلولهای  اعصـابند.  و  ... گذشته  از  اینها،  مجـموعه‌ای  از  سلولها  سلولهای  سازنده ‌کار  چشم  هستند.  مجموعه‌ای  از  سلولها  سلولهای  سازنده ‌کار  زبانند.  مجمـوعه‌ای  از  سلولها  سلولهای  سازنده  کار  گوشند.  مجمـوعه‌ای  از  سلولها  سلولهای  سازنده ‌کار  غـده‌هایند  ...   سلولهای  سازنده ‌کار  غده‌ها  از  مجموعه‌های  سلولهای  پیشین  تخصص  بیشتری  دارند  ...  هریک  از  سلولهای  مجموعه‌ها  هم  جای‌کار  خود  را  می‌داند.  لذا  سلولهای  چشـم  مثلاً  اشتباه  نمی‌کنند  تا  بـه  سوی  بخش  شکم‌ یا  بخش‌ پا  بروند. اگر چه ‌اگر به  طور  مصنوعی  برای  مثال  سلولهای  چشم  برداشته  شوند  و  در  شکم‌ کشت  شوند  در  آنجا  تشکیل  چشم  می‌دهد! امّا  مجموعه  سلولهای  چشم  به  اشتباه  نـمی‌روند  تا  به  سوی  شکم  سرازیر  بشوند  و  جشنی  را  در  آنجا  بسازند! مجموعه  سلولهـای ‌گوش  به  سوی  پا  نمی‌روند  تا گوشی  را  در آنجا بسازند!.. هریک از  مجموعه‌های  سلولها  تحت  نظارت  خدا کار  خـود  را  در  جایگاه  خود  انجام  می‌دهند،  و  پیکره  انسان  را  در زیباترین  و  بهترین  شکل  و  سیما  ميسازند،  بدون  این‌که  انسانها  در  ایـن  امر  دخالتی  داشته  باشند  وکاری  بکنند. [8]

این  سرآغاز کار  است‌.  امّا  پایان‌کار،  از  اعجاز  و  شگفـتی  آن  چیزی  مگو.  هرچند  هم  نهایت‌ کار  بسان  سرآغاز کار  جزو دیدنیها  و  امور  معلوم  و  مانوس  مردمان  است‌:

َ(نحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ ).

ما  درمیان  شما  مرگ  را  مقدر  و  معین  ساخته‌ایم‌،  و  هرگز  برما  پيشي  گرفته  نمی‌شود  (‌وکسی  برما  چير‌ه  نمی‏گردد  و از دست‌ ما  به  در نمی‌رود)‌.

این  مرگی‌که  هر  زنده‌ای  بدان  می‌رسد،  چیست؟  چگونه  روی  می‌دهد؟  چه  سلطه  و  قدرتی  دارد که  با  آن  مقاومت  نـمی‌گردد؟

مرگ،  قضا  و  قدر  خدا  است  ...   بدین  خاطرکسی  از  آن  نجات  پیدا  نمی‌کند،  وکسی  بر  آن  سبقت  نمی‏‎گیرد  تا  از  دست  آن  بگریزد  و  از دست  آن  به  در رود  ...  مرگ  حلـقه‌ای  از  زنجیره  آفرینش  است  و  این  زنجیره  باید  تکمـیل‌ شود ... 

« عَلَى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ »‌.

هدف  (‌از  قانون  مرگ)  این  است  که  گروهی  از  شما  را  ببریم  و گروه  دیگری  را  جای ‌آنان  بیاوریم‌.

میراندن  شما  و  جایگزین‌ کردن  دیگران،  برای  آبادان  کردن  زمین‌،  و ادامه‌ خلیفه‌گری  بعد  از شمـا  است‌.  خدائی  که  مرگ  را  مقدر و مقرر  فرموده  است‌،  حیات  را  نیز  مقدر  و  مقرر کرده  است‌.  مرگ  را  مقدر  و  مقرر  داشته  است  تا کسانی  را