  جانشینان  روی  زمین  هستند.  آنان  در  نزد  خداگرامی  و  عزیزند.  ایشان  عهده‌داران  امانتی  هستند  که  آسمانها  و  زمین  وکوه‌ها  از  پذیرش  آن  ترسیدند.  قرآن  مردمان  را  با  ارزش  خودشان  آشنا  می‌سازد،  ارزشی  که  آن  را  با  پیاده‌کردن  و  تحقق  بخشیدن  انسانیت  والایشان  به  دست  می‌آورند.  انسانیت  والا  هم  با  یگانه  وسیله‌اش  به  دست  می‌اید که  ایمان  است‌،  ایمانی‌که  نفخه خدا  را  در  جانهایشان  تازه  می‌نماید،  و  نعمت  بزرگ  او  در  حق  انسان  را  پیاده  می‌گرداند.

بدین  خاطر  است ‌که  یزدان  تعلیم  قرآن  را  بر  آفرینش  انسان  مقدم  داشته  است‌.  چه  با  قران  است  که  در  این  پدیده‌،  معنی  انسان  تحقق  حاصل  می‌کند،  و  انسان  ادم  می‌شود.

(  خَلَقَ الإنْسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ).

انسان  را  بیافرید،  و  بدو  بـیان  (‌آنچه  در  دل  است‌)  آموخت.

در  اینجا  موقتاً  آفرینش  اولیه  انسان  را  رها  می‌کنیم‌.  ذکر  آن  پس  از  اندکی  در  همین  سوره  خواهـد  آمد.  زیـرا  مـقصود  از  ذکر  آفرینش  انسان  در  اینجا  چیزی  است‌که  به  دنبال  آن  می‌آیدکه  یاد  دادن  بیان  و  سخن‌گفتن  است‌.  ما  انسان  را  می‌بینیم‌که  سخن  می‌گوید  و  به  تعبیر  و  تبیین  می‌پردازد،  و  تفهیم  و  تفهم  دارد،  و  به  دیگران  پاسخ  می‌دهد  و  دیگران  بدو  پاسخ  مـی‌دهند  وگفت  و  شنود  دارند  ...   به  سبب  طول  انس  و  الفت‌،  عظمت  این  عطیه‌،  و  سترگی  این  کار  خارق‌العاده  و  اعجازامیز  را  فراموش  می‌کنیم‌.  قرآن  ما  را  بدین‌کار  خارق‌العاده  و  اعجازآمیز  توجه  می‌دهد  و  بـرمی‌گرداند‌،  و  ما  را  در  موارد  مختلفی  بیدار  و  هوشیار  می‌سازد  تا  در  باره  این  کار  شگفت  بیندیشیم  و  به  تدبر  و  تفكر  راجع  بدان  بنشینيم‌.

انسان  چیست‌؟  اصل  و  اساس  انسان  کدام  است‌؟  چگو‌نه  زندگی  را  می‌آغازد؟  و  چگو‌نه  بیان‌کردن  و  سخن‌گفتن  بدو  آموخته  می‌شود؟

این  تک‌سلولی  که  زندگیش  در  رحم  می‌آغازد،  سلول  ساده ‌کوچکی  است‌.  بسی  ناچیز  و  بسی  خوار  است! با  میکروسکو‌پ  دیده  می‌شود  و  تا  اندازه‌ای  پدید  میآید.  ولی  نمی‌تواند  از  خود  بگوید  و  خود  را  بشناساند!

امّا  همین  سلول‌،  چیزی  طول  نمی‌کشدکه  به  جنین  تبدیل  می‌شود،  جنینی‌که  ازمیلیونها  میلیون  سلولهـای‌گوناگون  شکل  می‏‎گیرد  و  پد‌یدارمی‌گردد  ...   سلولهای  استخوانی  ... عضلاتی‌.  ..عصبـی  ...   پوستی‌.  ..از  سلولها  همچنین  اندامها  و  حواس  ووظائف  شگفت ‌انگیز  وهراس‌انگیز  آنها  پیدا  و  هویدا  می‌شود:  شنوائـی‌،  بینائی‌،‌چشائی‌،  بویائی‌،‌پسائی  ... آن‌گاه  معجزه  بزرگ  و  راز سترگ  درک  و  فهم  نمودن  و  بیان‌کردن  و  پی  بردن  و  پیام‌گرفتن  و  پیام‌رسانی  ...   نمودار و  پدیدار  می‌آید.  همه  اینها  از  همان  تک‌سلول  ساده‌کوچک  ناچیز  خوار  سر  برمی‌زنند،  سلولی‌که  نزدیک  است  پـدیدار  نیاید  و  خـود  را  ننماید!

چگونه؟  ازکجا؟  .  .  توسط  خدای  مهربان،  و  با  عملکرد  یزدان  سبحان.

حال  بنگریم  بیان‌کردن  و  سخن‌گفتن  چگونه  انجام  می‌پذیرد     .

 (والله أخرجكم من بطون أمهاتكم لا تعلمون شيئا وجعل لكم السمع والأبصار والأفئدة).

  خداوند  شما  را  ازشکمهای  مادرانتان  بیرون‌آورد  در  حالی  که  چیزی  (‌از  جهان  دور  وبر  خود)  نمی‌دانستید،  و  او  به  شما  گوش  و  چشم  و  دل  داد.    (‌نحل‌/78) 

تشکیل‌دستگاه  نطق  وبیان‌خو‌دش  چیز عیب‌وغریبی  است‌،  و  شگفتیها  وشگرفیهایش  به  پایان  نمی‌آید  ...   زبان،  لب‌ها،  فک‌،  دندانها،  حنجره‌،  نای‌،  نایژه‌ها،  نایژکها،  ششها.[2]  .  .  و  ...   همه  اینها  درکار اتوماتیک  ایجاد  صدا  شرکت  دارند.  تازه  این  حلقه‌ای  از  حلقه‌های  زنجیره  نطق  و  بیان  است‌.  اینها  هر چندکه  مهم ‌و  قابل  توجه  هستند،  ولی  جز جنبه ‌میکانيكی  اتوماتیکی  دراین‌کار  پیچیده  را  نشان  نمی‌دهند،‌کار  پیچیده‌ای‌که  بعد  از  آن  به گوش  و  مغز  واعصـاب  تعلق  می‏‎گیرد.  آنگاه  به  عقل  مربوط  می‌گردد  و  از  عقل  چیزی  جز  نام  آن  نمی‌دانیم‌.  چیزی  ازماهیت ‌و  حقیقت  عقل  درک‌ و فهم‌ نمی‌کنیم‌.  بلکه  نزدیک  است‌که  چیزی  از  عـملکرد  و  روش  و  شيوه  آن  ندانیم‌!

گوینده  چگو‌نه  واژه‌ای  را  می‌گوید؟

گفـتن‌،‌کار  پیچیده‌ای  است‌.  مراحل  وکامها  و  دستگاه‌های  زیادی  دارد.کار  پیچیده‌ای  است  و  در  برخی  از  مراحل  هنوز  پنهان  و  نهان  برای  انسان  است‌.

این‌کار  پیچیده‌.با  احساس  نیاز  به‌گفتن  واژه  معینی  برای  ادای  هدف  مشخصی  می‌آغازد.  این  احساس  از  ادراک  یا  خرد  و  یا  جان‌،  به  ابزار  محسوس‌کار  یعنی  مغز  منتقل  می‌شود،  امّا  نمی‌دانیم  چگونه‌!..گو‌یا  مغز  است‌که  از  طریق  اعصـاب  فرمان‌گفتن  این  واژه  مطلوب  را  صادر  می‌کند.  واژه  نیز  همان  چیزی  است‌که  یزدان  آن  را  به  انسان  آموخته  است‌،  و  معنی  آن  را  شناسانده  است‌.  در  اینجا  است‌که  ریه  مقد‌اری  از  هوای‌ اندوخته  در  خو‌د  را  پرت  ميکند  تا  از  نایژه  ونایژکها  بگذرد  و  به  لوله  نای  برسد  و  ازآنجا  به  حنجره  و  تارهای  شگفت  صوتی  آن  منـتقل  شود،  تارهای  شگفت  صوتی‌ای‌که  تارهای  صوتی  یا  هیچ  ابزار  صوتی  ساخت  انسان  با  نغمه‌های  گوناگون  آن  قابل  مقایسه  نیست‌! این  هوا  در  حنجره  صدائی  را  تولید  می‌کند،  و  حنجره  آن  را  آن‌گونه‌که  عقل  می‌خواهد  شکل  می‏بخشد  ...   بلند  یا  پائین‌،  تند  یا  کند،  خشن  یا  نرم‌،  پهن  یا  دراز.کوتاه  يا کشیده  ...   و  اشکال  و  صفات  دیگری‌که  صدا  دارد.  با  حنجره  زبان  و  لب‌ها  و  فک  و  دندانها،  همیاری  و  همکاری  می‌کنند.  این  صدا  از  حنجره  می‌گذرد  و  با  فشارهای  ویژه‌ای  در  مخرجهای  حروف  مختلف  شکل  می‏‎گیرند.  به  ویژه  در  زبان،  هر  حرفی  از  منطقه‌ای  می‌گذردکه  دارای  آهنگ  مشخص  است‌.  در  زبان  فشار  معین  به  تمام  وکمال  می‌رسد،  تا  حرف  با  طنین  مشخص  به  صدا  درآید  ...   همه  اینها  یک  واژه  است  و  بس  ...   به  دنبال  آن  واژه‌،  عبارت‌،  موضوع‌،  اندیشه‌،  و  احساسهای  پیشین  و  پسین  قرار  می‌گیرد.  هریک  از  اینها  جهان  عجیب  و  غریبی  است‌که  در  این  وجود  بشری  عجیب  و  غریب‌،  با  صنع  خدای  مهربان  و  با  فضل  ایزد  منان‌،  پدیدار  و  نمودار  می‌گردد.  

*
آنگاه  روند  قرآنی  به  ذکر  نعمتهای  خدای  مهربان  در  نمایشگاه  جهانی  همگانی‌،  ادامه  می‌دهد:

(الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ ).

خورشید  و  ماه  برابر  حساب  (‌منظمی  در  چـرخش  و  گردش‌)  هستند.

خورشید  و  ماه  به‌گو‌نه‌ای  درکارندکه  دقت  تقدیر  و  تدبیر  و  سنجش  و  منش  در  هماهنگی  منظم  وجود  و  هستی  و  چرخش  وگردش  آنها جلوه‌گر  و  پدیدار  است‌.  به‌گونه‌ای‌که  دل  را  از  زیبائی  و  دل‌آرائی  و  ترس  و  هراس  پر  می‌کند،  و  عقل  و  خرد  را  محو  نگاه  این  بزرگی  و  سترگی  جلوه‌گر  در  این  