ی‌شنیدند،  و  بعد  از  آنها  این  آیات  راگوش  می‌کردند:

(أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الأنْثَى تِلْكَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِيزَى إِنْ هِيَ إِلا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ  مَا  أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ )...الخ...

آیا  پسر  مال  شما  باشد،  و  دختر  مال  خدا؟‌! (‌در  حالي که  به  گمان  شما  دختران  کم‌ارزش‌تر  از  پسرانند؟‌!)‌.  در  این  صورت‌،  این  تقسیم  ظالمانه  و  ستمگرانه‌ای  است‌.  اینها  فقط  نامهائی  (‌بی‌محتوا  و  اسمهائی  بی‌مسمّی‌)  است  که  شما  و  پدرانتان  (‌از  پیش  خود)  بر  آنها  گذاشته‌اید.  هرگز  خداوند  دلیل  و  حجتی  (‌بر  صحت  آنها)  نازل  نکرده  است  ...  ...  تا  آخر  ...

و  پس  از  آن  می‌شنیدند:

(إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ  تَسْمِيَةَ الأنْثَى و َمَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا )

کسانی  که  به  آخرت  ایمان  ندارند،  فرشتگان  را  با  نامهای  زنان  وصف  و  نام‌گذاری  می‌کنند.  ایشان  در  این  باب  چيزی  نمی‌دانند  (‌و  ازنر  و  ماده  بودن  فرشتگان  کاملا  بی‌خبرند)  و  جز  از  ظن  و  گمان  پیروی  نمی‌کنند،  و  ظن  و  گمان  هم  (‌در  بخش  اعتقادات‌،  به  کسی  سودی  نمی‌رساند،  و  انسان  را)  بی‌نیاز  از  حق  نمیگرداند.  و  پیش  از  آن  می‌شنیدند:

(وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَرْضَى( 

چه  بسیارفرشتگانی  که  درآسمانها  هستند  و(‌با  وجود  عظمت  و  بزرگواریشان‌)  شفاعت  ایشان  سودی  نمی‌بخشد  و  کاری  نمی‌سازد،  مگر  بعد  از  آن  که  خدا  بخواهد  به  کسی  (‌که  شفیع  است‌)  اجازه  دهد،  و  (‌از  مشفوع ‌له‌)  راضی  و  خشنود  گردد.

وقتی‌که  این  چیزها  را  در  روندکلی  سوره  می‌شنوند  آنان  قطعً  با  پیغمبر  (ص)به  سجده  نمی‌روند  وکرنش  نمی‌برند.  زیرا  رشته کلام  راست  و  درست  درنمی‌آید،  و  مدح  و  ثنای  معبودها  و  خداگونه‌ها  و  بتهایشان‌،  و  بیان  این‌که  آنها  دارای  شفاعت  هستند  و  شفاعتشان  جای  امیدواری  است‌،  راست  و  درست  نمی‏گردد  و  با  یکدیگر  نمی‌خو‌اند.  مشرکان  عرب‌ کودن  نبودند  بسان  آن‌ کسانی  که  چنین  روا یتهائی  را  سرهم‌کرده‌اند  و  به  دروغ  به  خدا  و  پیغمبرش  چنین  چیزی  را  نسبت  داده‌اند،  روایتهائی‌که  خاورشناسان  مغرض  وکینه‌توز  یا  جاهلان  و  نادانان  آنها  را  قاپیده‌اند  و  انگیزه  ژاژخای  نـموده‌اند!

چنین  چیزی  سبب  این  نگردیده  است‌که  مشرکان  سجده  ببرند.  این  حیز  هم  سبب  نگردیده  است‌که  مـهاجران  از  حبشه  برگردند  و  دیگر  باره همراه  با برخی  دیگر  از  مسلمانان  به  حبشه  بروند.  بلکه  به  سبب  و  علت  دیگری  جدای  از  این  مساله‌،  سجده  بردن  مشرکان‌،  و  برگشتن  مهاجران  صورت  پذیرفته  است‌.

در  اینجا  فرصت  نیست  در  باره  برگشتن  مهاجران  و  عودت  ایشان  همراه  دیگران  به  حبشه،  پژوهش  و  بررسي  شود ...   ولی‌کار  سجده  بردن  چیزی  است‌که  در  این  مناسبت  بدان  می‌پردازیم‌:

مدتها  بود  در  باره  سببی  پژوهش  می‌کردم ‌که  ممکن  است  موجب  همچون  سجده  بردنی  شده  باشد.گاهی  به  دلم  می‌گذشت ‌که  احتمال  دارد  چنین  سجده  بردنی  روی  نداده  است‌.  بلکه  تنها  روایتی  است  نقل‌گردیده  است  تا  برگشتن  مهاجران  از  حبشه  پس  از  دو  یا  سه  ماه  بدان  توجیه  شود.  این  هم‌کاری  بوده  است‌که  نیاز  به  علت  و  سبب‌داشته  است‌.

وقتی‌که  من  این  چنین  بودم،  آن  تـجربه  روحانی  ویژه  به  من  دست  داد،  تجربه  ویژه‌ای‌که  قبلاً  بدان  اشاره‌کردم‌.  با  جمعـی  از  دوستان  شب‌نشینی  داشتیم‌.  ناگهانی  صدای  قاری  القرآنی  ا‌ر  نـزدیکیهای  ما  بلندگردید  و  به  گوشهایمان  رسید.  سوره نجم  را  می‌خواند.  سخنانمان  قطع ‌گردید.  سراپا گوش  شدیم‌،  تا  در  برابر  قرآن  مجید  سکوت ‌کنیم  و  آیات  آسمانی  را  بشنویم.  صدای  دلنشین  قاری  القرآن  موثر  بود.  قرآن  را  زیبا  تلاوت  می‌کرد.

کم‌کم  به  عالم  آنچه  می‌خواند  رفتم  و  زیستم‌.  با  دل  محمّد  (ص) ‌زیستم‌،  در  آن‌کو‌چ  و  سفری‌که  به  جهان  والای  فرشتگان  داشت‌.  با  محمد  (ص) همرا‌ه  شدم‌که داشت‌ حبرئیل‌ را  به  صورت  فرشتگی  خودش  می‌دید،  صورتی‌که  خدا  او  را  بر  آن  آفریده  است‌.  آن  رخدادی‌که  بسی  شگفت  است  اگر  انسان  در  باره‌اش  بیندیشد  و  تلاش‌کند  آن  را  به  تصـور در آورد.  با  محمّد  (ص) بسر  می‌بردم  در  حالی‌که  اوکوچ  و  سـر  آسمانی  و  آزاد  از  قید  و  بند  را  سپری  میكرد.  درکنار  سدره‌المنتهی  بود،  آنجاکه  بهشت  خدا  است  و  منزل  و  ماوای  پرستشگران  خدا  است‌.  با  محمّد  (ص)  بودم  بدان  اندازه‌که  خیالم  مراکمک  می‌کرد،  و  مرغ  اندیشه‌ام  بال  و  پر  می‌زد.  بدان  اندازه‌که  ذهن  و  شعو‌ر  و  احساسم  قد  می‌کشید  و  توانائی  داشت  ...   احساس  او  را  دنبال  مي‌کردم  و  به  خود  می‌گفتم  چه  حالی  داشته  است  بدان  گاه‌که  افسانه‌های  مشرکان  را  پیرامون  فرشتگان  و  پرستش‌کردن  ایشان  و دختر  خدا  بودن  آنان  و  ماده  بودنشان  را می‌شنیده  است  ...   تا  آخر  آن  خیالبافیها  و  خرافه‌های  خنده‌آوری‌که  می‌شنیده  است‌،  خیالبافیها  و  خرافه‌هائی‌که  به  محض  شنیدن  از  دل  و  دیده  می‌افتند.  در  برابر  هستی  انسان  ایستادم‌که  داشت  از  زمین  پدید  می‌آمد.  در  برابر  جنینها  ایستادم  بدان گاه  که  در  شکمهای  مادرانند،  و  علم  خدا  آنان  را  می‌پاید  و  ایشان  را  احاطه  مي نماید.

وجودم به  لرزه  درآمد  بر  اثر  این  پتکهای  پسوده‌های پيا پي  در  واپسین  بند  این  سوره  ...  غیب  پنهان  و  نهان  است‌. کسی  جز  خدا  آن  را  نمی‏بیند.  عمل  نوشته  می‌شود،  و  چیزی  از  آن  از  حساب  وکتاب  و  سزا  و  جزای  یزدان  درنمی‌رود  و  مخفی  نمی‌شود.  سرانجام  همگان  به  سوی  یزدان  جهان  برمی‌گردند،  و  از  هر  راهی  که  بندگان  در  پیش  می‌گیرند  به  پیشگاه  دادگاه  او  می‌رسند.  دسته‌های  خندان  و  دسته‌های  گریان‌،  و  حملگی  مردگان‌،  و  همگی  زندگان‌،  به  سوی  یزدان  برده  می‌شوند.  نطفه  درتاریکیها  به  راه  خود  رهنمود  و  رهنمون  می‌گردد.  گامهای  خود  را  برمی‏دارد،  و  رازهایش  برملا  می‌شود  و  سر  برمی‌زند  و  ناگهان  نطفه‌،  پسر  یا  دختر  می‌گردد.  آفرینش  دوباره  و  رستاخیز  مردگان‌،  جایگاه‌های  نقش  زمین  شدن  و  تار  و  مار  گردیدن‌گذشتگان‌،  شهرهائی‌که  زیر  و  رو  و  نابود  گردیده  است‌،  و  بر  سر  اهالی  آنجا  آمده  است  آنچه  آمده  است‌،  و  ایشان  را  فراگرفته  است  آنچه  فراگرفته  است‌!..  گو‌ش  به  صدای  واپسین  پیغمبر  بیم‌ دهنده  فرا  دادم‌.  صدائی  را  باگوش  جان  شنیدم‌که  پیش  از  بلای  بزرگ  و  فراگیر  قیامت  درمی‌رسد:

(هَذ