  (‌محمّد)  وحی  کرد  آنچه  می‌بایست  وحی  کند.  دل  (‌محمّد)  تکذیب  نکرد  چیزی  را  که  او  (‌با  چشم  سر)  دیده  بوده  آیا  با  او  در  باره  چیزی  که  دیده  است‌،  ستیزه  می‌کنید؟  او  کـه  بار  دیگر  (‌در  شب  معراج‌)  وی  را  دیده  است‌،  نزد  سدرة‌المنتهی‌.  بهشت  که  منزل  (‌و  ماوای  متقیان‌)  است  در  کنار  آن  است‌.  در  آن  هنگام،  چیزهائی  سدره  را  فراگرفته  بود  که  فراگرفته  است‌! (‌و  چنان  عجائب  و  غرائبی‌،  قابل  توصیف  و  بیان‌،  با  الفبای  انسان  نیست‌)‌.  چشم  (‌محمّد  در  دید  خود  به  چپ  و  راست‌)  منحرف  نشد  و  به  خطا  نرفت  و  سرکشی  نکرد.  (‌تنها  به  همان  چیزی  نگریست  که  می‌بایست  ببیند  و  بنگرد)‌.  او  بخشی  از  نشانه‌های  بزرگ  (‌و  عجائب  ملکوت‌)  پروردگارش  را  (‌در  آنجا)  مشاهده  کرد.  (‌از  جمله‌،  سدرة‌المنتهی‌،  بیت‌المعمور،  بهشت‌،  دوزخ‌،  و  جبرئیل  را  با  قیافه  فرشتگی  خود).

در  این  سرآغاز،  لحظه‌هائی  در  آن  افق  تابان  و  آزاد  و  فراخ  بسر می‌بریم‌،  افقی‌که‌دل  محمّد  (ص) ‌درآن  بسر  برده  است‌.  بدان  افق  بالا  و  والا  با  بالهای  نور  به  پرواز  درمی‌آيیم‌،  و  بدان  آهنگ  دلنواز  طنین‌انداز،‌گوش  فرامی‌داریم‌،  آهنگی‌که  هم  در  زمزمه‌های  عبارتها  و  سایه‌روشنها،  و  هم  در  پیامها  و  الهامهای  آنها  است‌.  لحظه‌هائی  با  دل  محمّد (ص) بسر  می‏بریم،  بدانگاه‌که  برای  آن  دل  پرده‌هاکنار  زده  شده  است  و  مانعها  زدوده  شده  است‌.  در  آن  حال‌که  از  جهان  والای  فرشتگان  پیام  دریافت  می‌دارد.  می‌شنود  و  می‏‎بیند.  آنچه  را  به  خاطر  سپرده  است  حفظ  می‌کند.  لحظه‌هائی  است‌که  بدان  دل  پاک  اختصاص  داده  شده  است‌.  ولیکن  یزدان  جهان  با  بندگان  خود  بزرگواری  و  لطف  می‌فرماید،  و  این  لحظه‌ها  را  با  توصیف  الهام‌بخش  و  موثری  برایشان  وصف  می‌نماید.  صداها  و  پژواکها  وسایه‌روشنها  و  پیامها  را  برای  دلهایشان  می‌گوید  و  به  دلهایشان  می‌رساند.  برایشان‌ کوچ  و  سفر  این  دل  پاک  را  توصیف  می‌کند،‌کوچ  و  سفری‌که  در  فراخنای  والای  جهان  و  در  میان  فرشتگان  انجام‌گرفته  است  این  لحظـه‌ها  راگام  به  گام  و  صحنه  به  صحنه  و  حال  به  حال‌،  برایشان  روایت  می‌کند،  به‌گونه‌ای ‌که ‌گوئی  آنان  آن  لحظه‌ها  را  می‌دیده‌اند  و  در  آنها  حاضر  و  آماده  بوده‌اند!

این  توصیف  الهام‌بخش! با  سوگندی  آغاز  می‌گرددکه  یزدان‌ سبحان ‌آن ‌را یاد  می‌کند:

(وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى ).

سوگند  به  ستاره  در  آن  زمان  که  دارد  غروب  می‌کند!. 

 حرکت  درخشیدن  ستاره‌،  و  سپس  پائین  آمدن  و  نزدیک  شدن  آن‌،  به  صحنه  فرشته  وحي  جبرئیل  می‌ماندکه  سوگند  در  باره  او  خورده  شده  است‌:

(وَهُوَ بِالأفُقِ الأعْلَى .ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى .فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى .فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى)  .  

در  حالی  که  او  در  جهت  بلند  (‌آسمان  روبروی  بیننده‌)  قرار  داشت‌.  سپس  (‌جبرئیل‌)  پائین  آمد  و  سر  در  نشیب  گذاشت،  تا  آن  که  فاصله  او  (‌و  محمّد)  به  اندازه  دو  کمان  یاکم‌تر گردید.پس  جبرئبل  به‌‌بنده ‌خدا(‌محمّد)‌ وحی  کرد  آنچـه  می‌بایست  وحی  کند.

بدین‌وسیله  درصحنه  و  حرکت  و سایه‌روشن  و آهنگ‌،  هماهنگی و  همطرازی  به  نظر  می‌آید  و  جلوه‌گر  می‌آید. 

(وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى ).

سوگند  به  ستاره  در  آن  زمان  که  دارد  غروب  می‌کند!. 

 در  باره  ستاره  مورد  نظر در  این  آیه‌،  نظریه‌های  مختلفی  روایت  شده  است‌.  نزدیک‌ترین  نظریه‌ای‌که  متبادر  به  ذهن  می‏‎گردد  و  به  عقل  و  شعو‌ر  نزدیک‌تر  می‌نماید،  این  است‌که  مراد  ستاره  «‌شعری‌»  باشد.  چراکه  برخی  از  مشرکان  ستاره  شعری  را  می‌پرستیدند.  همچنین  از  ستاره  شعری  درهمین  سوره  نام  برده  شده  است‌:

(وَأَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرَى ).
او  خداوندگار  ستاره شعری  است‌. (نجم/49) 

 پیشینیان‌ به‌ ستاره  شعری  اهمّیت‌ زیادی ‌می‌دادند.  از  جمله  مصریان  قدیم  معتقد  بودند  وقتی‌که  ستاره  شعری  از  آسمان  بالا  بگذرد رودخانه  نیل  فیضان  می‌کند  و  سرریز  می‌شود.  بدین  جهت  ستاره  شعـری  را  رصد  می‌کردند  و حرکات  آن  را  می‌پائیدند.  ستاره  شعری  در  افسانه‌های  ایرانیان  و  همچنین  در  افسانه‌های  عربها  جایگاه  ویژه‌ای  دارد.  چه‌بسا  همچون  اشاره‌ای  در  اینجا  بدین  پرستش‌کردن  و  اهمیت  دادن  باشد.  مقصـود  و  مراد  از گزینش  صحنه  پائین  آمدن  و  غـروب‌کردن  ستاره  شعری  هماهنگی‌ای  بوده  است‌که  بدان  اشاره‌کردیم‌.  معنی  دیگری  هم  مراد  است‌.  و  آن  این‌که  اشاره‌ای  بدین  امر  است‌که  ستاره  هر  اندازه  هم  بزرگ  و  هراس‌انگیز  باشد  پائین  می‌آید  وغروب  می‌کند  و  جای  آن  تغییر  می‌پذیرد و  مقامش ‌دگرگون  می‌شود.  پس  سزاوار این  نمی‌باشدکه  پرستیده  شود  و  معبود  بشمار آید.  معبود  ثابت  است  و  همیشه  دارای  اوج  و  والائی  است  و  پیوسته  برقرار  و  ماندگار  می‏‎باشد.

اين  بود سوگند  و  قسم‌.  و امّا آنچه  بر آن ‌سوگند  و قسم  خورده  می‌شود،‌کار  و بار و  شان  و  مقام‌ پیغمبر  (ص)  و  وحي  است‌،  وحی‌ای‌که  از  آن  برایشان  صحت  می‌دارد:

(مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى .وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى .إِنْ هُوَ إِلا وَحْيٌ يُوحَى)‌.  

یار  شما  (‌محمّد)  گمراه  و  منحرف  نشده  است‌،  و  راه  خطا  نپوئیده  است  و  به  کژ راهه  نرفته  است‌.  و  از  روی  هوا  و  هوس  سخن  نمی‏‎گوید.  آن  (‌چیزی  که  با  خود  آورده  است  و با  شما  در  میان  نهاده  است‌)  جز  وحی‌ و  پیامی  نیست  که  (‌از  سوی  خدا  بدو)  وحی  می‏‎گردد.

دوست  شما  راهیاب  است  نه‌گمـراه‌.  راسترو  است  نه  کجرو.  مخلص  است  نه  مـغرض‌.  حق  را  از  سوی  حق  می‌رساند  نه  این‌که  چیزی  را  از  پیش  خود گمان  برد  و  سرهم ‌کند و به  خدا  نسبت  دهد.  از روی  هو‌ا  و هوس  در  باره  چیزی  صحبت  نمی‌کند که  از  سوی  خدا  می‌رساند  و  رسالت  نام  دارد.  آنچه  بگوید  وحي  است  و  بدو  وحي  می‏‎گردد.  آنچه  بدو  وحي  می‏‎گردد  به  شما  می‌رساند،  و  در  رساندن  وحي  صادق  و  امین  است‌.

حامل  این  وحي،  برای  شما شناخته  شده  است  و معروف  شما  است‌.  راه  او  مورد  اطمینان  و  یقین  است‌.کوچ  آسمانی  او  محسوس  و  مشهود  بوده  است‌.  پیغمبر  (ص)‌با  چشم  سر و دیده ‌دل‌،  آن  را  دیده  است  و  سپری‌کرده  است‌.  اوکه  دچار  وهم  وگمــان  نبوده  است  و  با  بال  خیال  به  پرواز در نیامده  است‌،  و گول  زده  و  فریب  خورده  نبوده  است‌:

(عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى .ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى .وَهُوَ بِالأفُقِ الأعْلَى .ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى .فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى .فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى .مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى .أَفَتُمَارُونَهُ عَلَى مَا يَرَ