  خـود  ادامه  دهد  و  بی‌ادبی  مشرکان  با  او  وی  را  ازکار  خود  دلسرد  نکند  و  اتهام  بدی‌که  بدو  می‌زنند  او  را  از  انجام  وظیفه‌اش  به  دور  ندارد.  در  باره  آن  حضرت‌ گاهی  می‌گفتند:  او  غیبگو  است‌،  وگاهی  هم  می‌گفتند:  او  دیوانه  است‌.  آنچه  هر  دو  وصف  ایشان  را  در  نزدشان ‌گرد  میآورد  و  در  میانشان  شائع  بود  این  بود  که  می‌گفتند:  غیبگویان  از  شیاطین  پیام  و  الهام  دریافت  می‌دارند.  شیطان  نیز  گاهی  به  برخی  از  مردمان  آزار  می‌رساند  و  ایشان  را  دیوانه  می‌گرداند.  آنان  هم  دیوانه  می‌گردند  و  جن‌زده  ميشوند.  شیطان  به  عقیده  ایشان  عامل  مشترک  دو  وصف‌:  غیبگو  یا  دیوانه  است‌! چیزی  که  آنان  را  بر  آن  می‌داشت‌ که  پیغمبر  (ص)  را  بدین  وصف  یا  بدان  وصف  بخوانند،  یا  او  را  شاعر  یا  ساحر  بدانند،  موقعیتی  بود که  در  برابر  قرآن  مجید  پیدا  می‌کردند.  قران  مجید  ایشان  را  مات  و  مبهوت  می‌کرد.  قران  مجید  معجزه‌ای  بود  ناگهان  با  ایشان  به  سخن  می‌پرداخت  و  آنان  سخنی  بسان  قرآن  را  نشنیده  بودند،  هر چند که  سخنور  و  سخن‌شناس  بودند! از  آنجاکه  نمی‌خواستند  -  به  علت  چیزی‌که  در  دل  داشتند  -  اقرار  و  اعتراف  بکنند  که  قرآن  از  سوی  یزدان  نازل  گردیده  است‌،  مجبور  بودندکه  برای  منبع  برتر  ا‌ز  منابع  بشری  قرآن  علت‌تراشی‌کنند  و  خویشتن  را  به  آب  و  آتش  بزنند.  این  بود که  می‌گفتند:  قرآن  پیام  و  الهام  جنیان  و  پریان  است‌.  و  یا  این‌که  می‌گفتند:  قرآن  با کمک  جنیان  و  پریان  فراهم‌ گردیده  است‌،  و  لذا  آورند‌ه  قرآن  یـا  غیبگو  است  و  از  جنیان  و  پریان  قرآن  را  دریافت  داشته  است‌،  و  یا  این‌که  جادوگر  است  و  از  جنیان  و  پریان  مدد  و کمک  می‌گیرد.  یا  او  شاعر  است  و  همدم  و  همراهی  از  جنیان  و  پریان  طرف  مشورت  و  رهنمود  او  است‌.  یا  او  دیوانه  است  و  شیطان  او  را  لمس‌کرده  است  و  اصلاً  جن‌زده  است‌،  و  شیطان  با  همچون‌ گفتار  شـگفتی  او  را  به  سخن  در  آورده  است‌!

سخنشان  سخن  رسواگرانه  زشت  و  پلشتی  است‌.  یزدان  سبحان  پیغمبرش  را  تسلیت  و  دلداری  می‌دهدکه  از  همچون  سخنی  نرنجد  وگوشش  بدان  بدهکار  نباشد.  آن  را ناشنیده  و  نادیده  بگیرد  و  بدان  اهمّیت  ندهد.  خدا  گواهی  می‌دهدکه  او  از  هر  سو  با  نعمت  پروردگارش  احاطه  گردیده  است  و  مرحمت  و  عنایت  خدا  او  را  می‌پاید.  نعمت  و  مرحمت  و  عنایت  خدا  شامل  هرکسی  شود،  غیبگوئی  و  دیوانگی  دامنگیرش  نمی‌گردد:

(فَمَا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِكَاهِنٍ وَلا مَجْنُونٍ ).

تو  در  پرتو  لطف  و  مرحمت  پروردگارت  نه  غیبگوئی  و  نه  دیوانه‌.

آن‌گاه  گفتارشان  را  زشت  می‌شمارد،  اینکه  می‌گفتند:  او  شاعر  است‌.

(أَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ ).

آیا  آنان  می‏‎گویند  که  او  شاعر  است  (‌و  بگذارید  تا  زنده  است  اشعار  خود  را  بسراید  و  دل  مردمانی  را  برباید)  و  ما  در  انتظار  مرگ  او  هستیم  (‌تا  دفتر  اشعار  و  طومار  عمرش  را  درهم  پیچد  و  ما  را  از  دست  او  راحت  سازد؟‌)‌. 

 این  چنین  سخنی  راگفته‌اند.  برخی  به  بـعضی‌گفته‌اند:  در  انتظارش  بمانید  و  شکيبا  باشید،  تا  مرگ  او  فرا  رسد  و  ما  را  از  دستش  آسوده  بکند! همدیگر  را  توصیه  می‌کردند که  صبر  پیش‌ گرد  و  دنباله ‌کار  خویش‌گیرد  تا  مرگ  او  در  رسد  و  ما  را  از  دستش  خلاص‌کند  و  رهایمان  گرداند! آن‌گاه  به  پیغمبر  (ص)  می‌گوید  که  بدانان  با  تهدید کنایه‌آمیز  پاسخ  دهد:

(قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِينَ ).

بگو:  شما  در  انتظار  (‌پندارهای  خامتان‌)  باشید،  و  من  هم  با  شما  در  انتظار  (‌عاقبت  نیک  خود  و  سرانجام  بد  شما)  هستم‌.

خواهید  دانست  فرجام  کار  چه  کسی  خوب  و  پسندیده  خواهد  بود،  و  انتظار  چه‌کسی  به  پیروزی  و  بهروزی  می‌انجامد،  و  چه  کسی  سر  می‌افتد  و  چه  کسی  ور  می‌افتد.

پیران  و  سران  قریش  به  خردمندان  یا  صاحبان  فهم  و  درایت  ملقب  بودند.  این  لقب  به  برتری  خردهایشان  و  بینش‌هایشان  در  اداره  امور  و  شوون  اشارت  داشت‌.  قرآن  ایشان  را  به  تمسخر  می‌گیرد،  و  خردهایشان  را  در  حق  اسلام  ناچیز  می‌شمرد.  موضعگیری  آنان  در  برابر  اسلام‌،  فرزان  و  خردمندی  ایشان  را  نفی  می‌کند.  تمسخرکنان  می‌پرسد:  آیا  این  صفتهائی  که  محمّد  (ص)  را  بدانها  متصف  می‏‎گرداند،  و  این  موضعگیریهائی‌که  در  برابر  رسالت  او  بـه  خود  می‏‎گیرند،  از  پیام  و  الهام  خردها  و  بینش‌هایشان  است‌؟  یا  این‌که  آنان  سرکشان  و  ستمگرانند  و  تسلیم  چیزی  نمی‌گردندکه  خردها  و  بینشها  می‌گوید  و  مقتضی  آن  است‌؟

(أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ بِهَذَا؟! أَمْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ ؟!).
آیا  خردهایشان  ایشان  را  به  این  (‌سخنان  متناقض‌)  دستور  می‌دهد؟‌! یا  این  که  اصلاً  مردمان  طغیانگر  و  سرکشی  هستند  (‌و  سرپیچی  از  فرمان  حق‌،  سرشت  و  خصیصه  آنان  شده  است‌؟‌!(.

در  پرسش  نخستین‌،  ریشخندگزنده‌ای  است‌.  در  پرسش  دوم‌،  متهم‌کردن  ننگین‌کننده‌ای  است‌.  یکی  از  این  دو  چیز  قطعاً  ملحق  بدیشان  در  موضعگیری  شک‌اند‌از  ایشان می‌گردد.

زبانشان  در  حق  پیغمبرخدا  (ص) ‌درازگردیده  است‌،  و  او  را  متهم‌کرده‌اند  به  این‌که  قـرآن  را  از  پیش  خود  می‌سازد  وآن  را  به  خدای  جهان  نسبت  می‌دهد.  قرآن  در  اینجا  به‌گونه  پرسش  بدیشان  می‌گوید:  اگر  آنان  اظهار  می‌دارندکه  محمّد  آن  را  از پیش  خود  ساخته  است  و  به  ایزد  سبحان  نسبت  داده  است  ...   (‌آنان  هم  سوره‌ای  بسان  يكی  از  سوره‌های  قرآن  را  بسازند  و  ارائه  دهند)‌.  انگار  بدیشان  می‌گوید:  همچون  سخنی  را  نبایدگفت‌.  به  صورت  یک  پرسش  انکاری  از  همچو‌ن  سخنی  سوال  می‌کند:

(أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ ؟  )  ٠

آیـا  میگویند:  (‌محمّد  خودش  قرآن  را  از  پیش  خود  ساخته  است  و)  آن  را  فراهم  آورده  است‌؟‌!.

فوراً  هم  به  بیان  علت‌گفتن  هـمچون  سخن  شگفتی  می‌پردازد:

«بَلْ لا يُؤْمِنُونَ »  ٠ 

 بلکه  ایشان  اصلاً  ایمان  ندارند. 

 چون  دلهایشان  به  ایمانی  پی  نبرده  است‌،  پی  نبردن  به  ایمان  ایشان  را  به‌گفتن  چنین  سخنی  واداشته  است‌،  

گذشته  از انکه  ایشان  را  از  درک  و فهم  حقیقت  این  قرآن  بازداشته  است‌.  اگر حقیقت  این  قرآن  را  درک  و  فهم  می‌کردند  قطعاً  می‌دانستندکه  این  قرآن  ساختار  انسان  نیست‌،  و  جز  پیغمبر  صادق  امینی  آن  را  از  سوی  یزدان  جهان  به  ارمغان  نمي‌آورد.

دلهای  آنان  مادام‌که  حقیقت  این  قرآن  را  درک  و  فهم  نکند،  این‌گو‌نه  ویلان  و  حیران  و  نادان  خواهند  ماند.  یزدان  سبحان  ایشان  را  به  مبارزه  می‏طلبد  و  آنان  را  با  برهان  و  دلیل  واقعیتی  به  میدان  این  مبارزه  فرامی‌خ