َكِيمُ الْعَلِيمُ .قَالَ فَمَا خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ .قَالُوا إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمٍ مُجْرِمِينَ .لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجَارَةً مِنْ طِينٍ . مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُسْرِفِينَ . فَأَخْرَجْنَا مَنْ كَانَ فِيهَا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ . فَمَا وَجَدْنَا فِيهَا غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ . وَتَرَكْنَا فِيهَا آيَةً لِلَّذِينَ يَخَافُونَ الْعَذَابَ الألِيمَ ) .

آیا  خبر  مهمانهای  بزرگوار  ابراهیم  به  تو  رسیده  است‌؟  در  آن  زمانی  که  بر  او  وارد  شدند  و  گفتند:  سلام  (‌بر  تو!)  گفت‌:  سلام  بر  شما! (‌شما  مهمانان‌،  برایم‌)  مردمان  ناآشنا  و  ناشناسی  هستید.  به  دنبال  آن‌،  پنهانی  به  سوی  خانواده  خود  رفت‌،  و  گوساله  فربه‌ای  را  (‌که  بریان  کرده  بودند،  برای  ایشان‌)  آورد،  و  آن  را  نزدیک  ایشان  گذارد.  (‌ولی  با  تعجب  دید  دست  به  سوی  غذا  نمی‌برند  و  از  آن  چیزی  نمی‌خورند!)  گفت‌:  آیا  نمی‌خورید؟‌! (‌هنگامی  که  دید  دست  به  سوی  غذا  نمی‌برند)  در  دل  از  ایشان  احساس  ترس  و  وحشت  کرد.  گفتند:  مترس‌! سپس ‌او را  به  تولد پسری ‌داناو آگاه  بشارت  دادند.  همسرش  جلو  آمد،  در  حالی  که  (‌از  تعجب‌)  فریاد  می‌کشید  و  به  صورت  خود  می‌زد  و  می‌گفت‌:  من  پیرزنی  نازا  هستم  (‌مگر  می‌شود  در  این  سـن  و  سال  بزایم  و  فرزندی  به  دنیا  بیاورم‌؟‌!)‌.  فرشتگان  گفتند:  همانگونه  خواهد  بود  که  گفتیم.  پروردگارت  دستور  فرموده  است  (‌و  قطعا  چنین  خواهد  شد)‌.  او  (‌کارهایش‌)  دارای  حکمت‌،  و  آگاه  (‌از  هر  چيز)  است‌.  ابراهیم  گفت‌:  ای  فرستادگان! (‌بعد  از  مژده‌،  ماموریت  شما  چیست  و)  چه  کار  مهمّی  دارید؟  گفتند:  ما  به  سوی  مـردمان  بزهکاری  فرستاده  شده‌ایم‌،  تا  بارانی  از  سنگ  گِلی  بر  آنان  ببارانیم‌.  این  سنگها،  از  جانب  پروردگارت  برای  اسرافکاران  (‌در  فسق  و  فجور)  نشـاندار  شده  بود.  ما  تمام  مومنانی  را  که  در  شهرهای  قوم  لوط  زندگی  می‌کردند  (‌قبل  از  نزول  بلا  از  شهرها)  بیرون  بردیم‌.  در  آن  مناطق  جز  یک  خانواده  مسلمان  (‌راستین‌)  نیافتیم‌.  در  آن  سرزمین  نشانه‌ای  (‌دال  بر  هلاک  کفار)  برای  کسانی  برجای  گذاشتیم  که  از  عذاب  دردناک  (‌دنیوی  و  اخروی  خدا)  می‌ترسند.

این  آیه‌ای  یا  آیاتی  در  تاریخ  رسالتها  و  پیامبریها  است‌.  بسان  این آیاتی ‌که  یزدان  سبحان  بدانها  اشاره  فرموده  است‌،  هنگامی‌که  از  زمین  و  انسان  صحبت  نموده  است‌.  این  هم  وعده‌ای  یا  وعده‌هائی  است‌که  تحقق  می‌پذیرد  و  پیاده  می‌شود،  و  از  جمله  وعده‌هائی  است‌که  در  بخش  پیشین  به  تحقق  یافتن  و  پیاده  شدن  آنها  اشاره ‌کرده  است‌.  سخن  در  باره  ابراهیم  با  پرسشی  می‌آغازد:

(هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْرَاهِيمَ الْمُكْرَمِينَ ؟  )  .  

آیا  خبر  مهمانهای  بزرگوار  ابراهیم  به  تو  رسیده  است‌؟‌. 

 این  پرسش  برای  توجه  دادن  بدین  خبر،  و  آماده  ساختن  ذهنها  برای  شنیدن  آن  است‌.  همراه  با  اینها  از  مهمانان  ابراهیم  با  صفت  بزرگو‌اران  یاد  می‌شود.  این  هم  یا  بدان  خاطر  است  که  آنان  در  پیشگاه  یزدان‌،  بزرگوار  و  مکرم  هستند،  و  یا  این‌که  اشاره  دارد  به  این‌که  ابراهیم  برایشان  اکرام  و  احترام  قائل‌گردیده  است‌،  و  همان‌گونه  که  در  داستان  آمده  است  ابراهیم  بزرگوارشان  داشته  است  و  با  اعزاز  و  اکرام  پذیره  ایشان  رفته  است‌.

بخشندکی  و  سخاوت  و  ناچیز  شمردن  امـوال  ابراهیم  آشکارا  جلوه‌گر  است‌.  همین‌که  مهمانان  سر  می‌رسند  و  بر  او  داخل  می‌شوند  و  مـی‌گویند:  سلام‌:  و  او  پاسخ  سلام  ایشان  را  می‌دهد،  در  حالی‌که  آنان  را  نمی‌شناسد  و  با  ایشان  آشنائی  ندارد،  به  محض  شنیدن  سلام  و  پاسخ  بدان،  به  سوی  خانواده‌اش  -‌ یعنی  همسرش  -  می‌رود  و  شتاب  می‏‎گیرد  تا  برایشان  خوراک  آماده‌کند.  برای  آنان  خوراکی  زیادی  می‌آورد،  خوراکی‌که  برای  

ده‌ها  نـفر کافی  و بسنده  است‌:

(فَرَاغَ إِلَى أَهْلِهِ فَجَاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ ).

به  دنبال  آن‌،  پنهانی  به  سوی  خانواده  خود  رفت‌،  و  گوساله  فربه‌ای  را  (‌که  بریان  کرده  بودند،  برای  ایشان‌)  آورد.

فرشتگان  آن‌گونه‌که  روایت  میشود  سه  نفر  بوده‌اند  ...  رانی  از  این‌گوساله  چاق  برای  ایشان  بس  بوده  است‌.

  ( فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قَالَ أَلا تَأْكُلُونَ)  ٠

و  آن  را  نزدیک  ایشان  گذارد.  (‌ولی  با  تعجب  دید  دست  به  سوی  غذا  نمی‌برند  و  از  آن  چیزی  نمی‌خورند!)‌.  گفت‌:  آیا  نمی‌خورید؟!

این  پرسش  وقتی  به  میان  آمده  است‌که  ابراهیم  دیده  است  مهمانان  دست  به  سوی  غذا  نمی‌برند،  و  به  نظر  هم  نمی‌رسدکه  آنان  بعداً  هم  بخو‌اهند  بخورند.

(فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً (‌.

)‌هنگامی  که  دید  دست  به  سوی  غذا  نمی‌برند)  در  دل  از  ایشان  احساس  ترس  و  وحشت  کرد.

ترس  و  وحشت  ابراهیم  یا  بدان  خاطر  بودکه  اگر  مهمانی  که  سر  می‌رسد  و  طعام  مهــاندار  را  نمی‌خورد  از  نیت  شر  و  بد  خیانت  خبر  می‌دهد،  و  یا  این‌که  به  نظر  رسیده  است‌که  چیز  عجیب  و  غریبی  در  ایشان  است  و  مایه  شگفت  و  شگرف  است‌! در  این  وقت  برای  او  پرده  از  حقيقت  خـودشان  برداشتند،  یا  به  عبارت  دیگر  او  را  اطمینان  دادند  و  بدو  مژده  رساندند:

(قَالُوا لا تَخَفْ وَبَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَلِيمٍ)  ٠

گفتند:  مترس‌! سپس  او  را  به  تولد  پسری  دانا  و  آگاه  بشارت  دادند.

این  مژده‌،  مژده  تولد  اسحاق  از  همسر  نـازای  ابراهیم  است‌.

(فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِي صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَهَا وَقَالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ ).

همسرش  جلو  آمد،  در  حالی  که  (‌از  تعجب‌)  فریاد  می‌کشید  و  به  صورت  خود  می‌زد  و  می‌گفت‌:  من  پیرزنی  نازا  هستم  (‌مگر  می‌شود  در  این  سن  و  سال  بزایم  و  فرزندی  به  دنیا  بیاورم‌؟‌!).

همسر  ابراهیم  مژده  را  شنید.  مات  و  مبهوت ‌گردید  وقتی  که  ناگهان  چنین  سخنی  را  شنید.  صدای  ترس  و  هراس  از  او  برخاست.  چنان‌که  عادت  زنان  است  باکف  هر  دو  دست  برگونه‌هایش  زد،  وگفت‌:  من  پیرزنی  نازا  هستم  ...  اوکه  پیرزنی  نازا  است  ترس  و  هراس  خود  را  از  این  مژده  به  اطلاع  می‌رساند.  اوکه  در  اصل  نازا  بوده  است‌،  این  مژده  ناگهانی  به  گوشش  می‌رسد،  مژده  ناگهانی  سخت  و  دشواری‌که  هرگز  انتظار  آن  را  نداشته  است‌.  او  فراموش‌کرده  است  کسانی‌که  این  مژده  را  مـی‌دهند  فرشتگانند! در  این  هنگام  فرستادگان  الهی  او  را  به  سوی  حقیقت  نخستین  برمی‌گردانند،  حقیقت  قدرتی‌که  چیزی  آن  را  مقید  نمی‌سازد،  و  قدرتی  است‌که  هرکاری  را  از  روی  حکمت  و  فلسفه  و  عـلم  و  دانش  انجام  می‌دهد  و  آن  را  می‌چرخاند  و  می‌گرداند:

(قَالُوا كَذَلِكَ قَ