 از  انسان‌که  قرآن  با  نص  ویژه‌ای  بدو  پرداخته  است  ...   همه  این  آفریده‌هائی‌که  تعدادشان‌ شناخته  نشده  است  و  انواع  و  اجناس  آنها  هنوز  مشخص  نگردیده  است  - ‌چه  رسد  به  این‌که  شماره  آنها  روشن  شود  و  اقسامشان  سرشماری‌گردد،  و  این‌کار  ناممکن  است  -‌ هر  آفریده‌ای  از  اینها  خودش  امّتی  و  ملتي  محبوب  می‌گردد! و  هرفردی  ازآنها  عجیب  و  غریب  و  شگفت  و  شگرف  است‌.  هر  حیوانی‌،  هر  پرنده‌ای‌،  هر  خزنده‌ای‌،  هر  حشره‌ای‌،  هرکرمی‌،  هرگیاهي،  نه  نه  بلکه  هر  پری  در  بالی  و  هر  برگی  در  نی‌ ای‌،  هر  ورقی  در  گلی‌،  هر  رگی  در  برگی  و ورقی‌،  همه  و  همه  شگفت‌انگیز  است‌،  در  آن  نمایشگاه  عجیب  و  غریبی‌که  عجائب  و  غرائب  آن  پایان  نمی‌پذیرد!

اگر  انسانی  برود،  نه  نه  اگر  همه  انسانها  بروند  و  در  باره  این  چیزها  بیندیشند،  وتنها  اشاره  بکنند  به  چیزهائی‌که  از  شـگفتیها  و  شگرفیهائی‌که  در  زمین  است‌،  و  چیزهائی  برشمارندکه  این  نشانه‌ها  و  دلائل  بدانها  اشارت  دارند،  سخنشان  پایان  نمی‏‎گیرد  و  اشاراتشان  به  پایان  نـمی‌آید.  نص  قرآنی  بیش  از  این‌کاری  نمی‌کندکه  دل  انسان  را  بیدارکند  و  به  تفکر و  تدبرش  وادارد،  و  آن  را  دیده‌ور  کندکه  چیزهائی  را  ورانداز  نمایدکه  در  این  نمایشگاه  هراس‌انگیز  و  شگفت‌انگیز  است‌،  در  مدت  زمان‌کوچ  و  سـفری‌که  بر  این  سیاره  دارد،  و  لذت  و  شادی  و  مسرتی  که  در  ط‌ول  این  سفر از این  چشم‌انداز  می‏‎بیند  و  می‏‎برد.  امّا  این  عجائب  و  غرائب  را  درک  و  فهم  نمـی‌کند،  و  از  این‌کوچ  و  سفر  درمیان  شگفتیها  و  شگرفیها  لذت  نمی‏برد،  مگر  آن  دلی‌که  با  یقین  و  اطمینان  آبادگردیده  باشد:

(وَفِي الأرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ ).

در  زمین  دلائل  و  نشانه‌های  فراوانی  است  برای  کسانی  که  می‌خواهند  به  یقین  برسند  (‌و  از  روی  دلیل  خدای  را  بشناسند  و  آثار  قدرت  او  را  ببینند(.

پسوده  یقین  است‌که  دل  را  زنده  می‌دارد،  و  آنگاه  است  که  دل  می‏‎بیند  و  درک  می‌کند،  و  صحنه‌های  زمین  زنده  می‌شوند  و  جان  می‌گیرند  و  با  همچون  دلی  با  زبان  اسرار  نهان  خود  سخن  میگو‌یند،  و  بدو  تدبیر  و  تقدیر و  نوآوری  و  نوآفرینی  رامعرفی  می‌کنندکه  در  فراسوی  آنها  است‌.  بدون  همچو‌ن  پسوده‌ای  چنین  صحنه‌هائی  مرده  و  جامد  و  توخالی  می‌گردند،  و  با  دل  چیزی  نمی‌گویند و  از چیزی  صحبت ‌نمی‌کنند،  و هیچگو‌نه  بده  و بستانی  و  پرسش  و  پاسخی  با  دل  ندارند.  بسیاری  از  مردمان  ازکنار  نمایشگاه  باز  الهی  می‌گذرند،  در  حالی  که  چشمها  را  برهم  نهاده‌اند  و  دریچه  دلها  را  بسته‌اند.  در  این  نمایشگاه  نه  حیاتی  احساس  می‌کنند،  و  نه  زبانی  از  آن  درک  و  فـهم  می‌کنند.  زیراکه  پسوده  یقین  دلهایشان  را  زنده  نکرده  است  و  جان  بدانها  ندمیده  است‌،  و  حیات  به  پیکر  چیزهای  پیرامونشان  ندویده  است‌! چه  بسا  درمیان  آنان  دانشمندان‌ و فرزانگای  نیز  باشند:

( یـعلمون  ظاهراً  من  الحیاة‌ ألدنیا  ).

ظاهر  و  نمادی  از  زندگی  دنیا  را  می‌دانند. (‌روم‌/٧)  

امّا  حقیقت  حیات  از  دیده  دلهایشان  پنهان  و  در  پرده  می‌ماند.  زیرا  دریچه  دلها  بر  روی  حقیقت  هستی  باز  نمی‏گردد  مگر  باکلید  ایمان‌،  و  دلها  حقیقت  حیات  را  نمی‏بینند  مگر در پرتو نور  یقین  ...   خداوند  بزرگوار  راست  فرموده  است‌.

آن‌گاه  چیز شگفـت  و شگرف  دیگری  مورد  بحث  قرار  می‌گیرد که‌ بر  روی  اين  زمین  حرکت  مي‌کند:

(وَفِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلا تُبْصِرُونَ‌؟)

و  در  خود  وجود  شما  (‌انسانها،  نشانه‌های  روشن  و  دلائل  متقن  برای  شناخت  خدا  و  پی  بردن  به  قدرت  او)  است‌.  مگر  نمی‌بینید؟‌.

این  آفریده  انسان  نام  خودش  چیز  بس  شگفت  و  شگرفی  در  این  زمین  است‌.  ولیکن  خود  را  نمی‌شناسد  و  ارزش  خود  را  نمی‌داند،  و  از  اسرار  نهان  در  وجودش  بی‏خبر  می‌ماند،  وقتی‌که  دلش  از  اینان  غافل  می‌گردد،  و  زمانی‌که  از  نعمت  یقین  محروم  می‌شود.

انسان  موجود  شگرفی  از  لحاظ  وجود  جسمانی  است‌.  پدیده  شگفتی  از  نظر  اسرار  این  جسم  است‌.  عجیب  و  غریب  از  نظر  تکوین  روحي  است‌،  از  لحاظ  اسراری‌ که  در  این  روح  نهفته  است‌.  انسان  از  لحاظ  ظاهر  شگفت  است  و  از  لحاظ  باطن  شگرف  است‌.  انسان  نمونه  عناصر  این  جهان‌،  و  مثال  اسرار  و  نهانیهای  آن  است‌: 

 و  تَزعُمُ ‌أنّکَ  جِرمُ‌ صَغيرُ  و  فیکَ  اُنطَوی  العالم‌ُ ‌الاَكبَرُ

  تو  گمان  می‌بری  که  جرم  کوچکی  هستی‌،  و  حال  ایـن  که  جهان  بزرگ  در  تو  جمع  گردیده  است  و  در  تو  نهفته  است‌. 

 انسان  هرکجا  بایستد  و  به  شگفتیهای  خودش  بنگرد،  اسرار  و  رموزی  را  می‌یابدکه  او  را  حیران  و  ویلان  و  مدهو‌ش  و  مبهوت  می‌سازد:  تشکیل  اندامـها  و  جابه‌جائی  آنها،  وظائف  و  تکالیف  آنها  و  شیوه  اداء  و  انجام  این  وظائف  و  تکالیف‌،‌کار  هضم‌کردن  و  مکیدن‌،  کار  تنفس  و  سوخت  و  ساز ،‌گردش  خون  در  دل  و  رگها،  دستگاه  سلسله  اعصاب  و  ترکیب‌بند  آن  و  چگو‌نه  جسم  را  اداره  می‌کند،  غده‌ها  و  ترشح  آنها  و  پیوند  آنها  با  رشد  جسم  و  فعالیت  جسم  و  نظم  و  نظام  آن‌،  هماهنگی  همه  این  دستگاه‌ها  و  همکاری  آنها،  همنوائی  و  همآوائی  کامل  و  دقیق  اندامها،  و  ...   هر  شگفتی  و  شگرفی  از  

اینها  شـگفتیها  و  شگرفیها  دربردارد،  و  عضوی  و  جزئی  از  عضوی،  خارق‌العاده  و  معجزه‌ای  در بر  دارد  که  محیرالعقول  است‌.

اسرار  روح  انسان  و  انرژیهای  معلوم  و  مجهول  آن‌،  چگونگی  درک  و  فهم  چیزهائی‌که  درک  و  فهم  می‌شوند،  و  شیوه  درک  وفهم  روح  و  به  خاطرسپردن  و  به  یاد  آوردن‌،  این  معلومات  و  شـكلهائی‌که  انـدوخته  می‌گردد،‌کجا؟  و  چگونه‌؟  این  شکلها  و  دیدنیها  و  صحنه‌ها  چگو‌نه  نقش  می‌بندند؟  وکجا  نقش  می‌بندند؟  و  چگو‌نه  درخواست  می‌گردند  و  چگونه  می‌آیند  و  حاضر  می‌کردند  ...   تازه  اینهاگوشه‌های  معلوم  این  نیروها  هستند،  و  امّاگوشه‌های  مجهول  آنها  فراوان‌تر  و  بیشتر  از  اینها  است‌.  آثار  این  گوشه‌های  مجهول  گاه  گاهی  در  پسوده‌هائی  و  پرتوهائی  ظاهر  بگردند  و  دال  بر  چیزی  هستندکه  از  غیب  مجهول  در  فراسوی  ظاهر  معلوم  قرار  دارد.

گذشته  از  اینها،  اسراری‌که  این  جنس  در  زاد  و  ولد  و  ژنتیک  و  وراثت  دارد،  بس  شگفـت  و  شگرف  است‌.  هر  سلولی  همه  ویژگیهای  پشتوانه  جنس  بشری  را  در  خو‌د  حمل  می‌کند  و  با  خود  دارد.  ویژگیهای  پدر  و  مادر  و  نیاکان  و  نیاهای  نزدیک  را  در  خود  می‌اندوزد  و  با  خود  برمی‏دارد.  آیا  این  ویژگیها  درکجای  این  سلول‌کوچک  نهان  می‌گردند؟  چگونه  این  سلول  به  طور  اتوماتیک  راه  تاریخی  طولانی  خود  را  پیدا  و  طی  می‌کند،  و  آن  را  با  دق