ن است و مساله مهمّی مطرح است‌. یزدان سبحان سخن را با سوگند خوردن می‌آغازد. پس در این صورت باید کار بزرگ و سترگی در میان باشد. چه بسا با این چنین شروعی چنین چیزی مقصود و منظور باشد. زیرا بعد از آن با حرف اضراب (‌بل‌) یعنی بلکه، از آنچه بر آن سوگند یاد می‌شود، صرف نظر می‌گردد -‌البته پس از این‌که سوگند تاثیر خود را در ذهن و شعور و دل و درون‌گذاشته است - تا سخن دیگری را بیاغازدکه انگار سخن نوی از شگفت ایشان و باور نداشتن ایشان به چیزی است‌که پیغمبرشان در قرآن مجید برایشان می‌آورد و برایشان مطرح می‌کند. این چیز راجع به رستاخیز و زنده شدن مردگان و سر از گور به در آوردن آنان است‌:

(بَلْ عَجِبُوا أَن جَاءهُمْ مُنذِرٌ مِّنْهُمْ فَقَالَ الْكَافِرُونَ هَذَا شَيْءٌ عَجِيبٌ . أَئِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَاباً ذَلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ).

بلکه آنان در شگفت هم هستند از این که پیغمبر بیم‌دهنده‌ای از خودشان به سویشان بیاید. این است که کافران می‌گویند: این چیز شگفتی است (‌که کسی بیاید و بگوید: دوباره زنده می‌شوید و حساب و کتابی‌، و بهشت و دوزخی در میان است‌). آیا هنگامی که ما مردیم و خاک شدیم (‌دوباره به زندگی برمی‌گردیم‌؟‌!). چنین بازگشتی بعید (‌و دور از عقل‌) است‌.

بلکه آنان در شگفت هستند از این‌که پیغمبر بیم‌دهنده‌ای از خودشان به سویشان بیاید. این که جای تعجب ندارد. بلکه این یک‌کار طبیعی است‌، و فطرت سالم‌، ساده و آسوده آن را می‌پذیرد. این یک کار طبیعی است که خدا از میان مردمان فردی از خودشان را برگزیند، فردی که بسان ایشان احساس کند، و همچون درک و فهم آنان درک‌کند و بفهمد، و به زبان ایشان سخن بگوید، و در زندگانیشان و تلاشها و کوششهایشان شرکت بکند، و انگیزه‌ها و کششهایشان را بداند و بفهمد، و تاب و توانشان را درک بکند ... چنین فردی را به سویشان بفرستد تا ایشان را بترساند از چیزی‌که در انتظارشان است اگر آنان در آنچه بر آن هستند بمانند. او بدیشان بیاموزد چگونه رویکرد درست و جهت صحیح را در پیش بگیرند. اصلا بفهمند رویکرد درست و جهت صحیح‌کدام است‌. تکالیف و وظائفی را بدیشان برساندکه رویکرد و جهت نوین آن را بر آنان واجب و لازم می‌گرداند. این فرد هم خودش با آنان است و نخستین‌کسی است‌که بار این تکالیف و وظائف را بر دوش می‌کشد.

آنان از خود رسالت هم شگفت کرده‌اند. بویژه ازکار رستاخیزی تعجب نموده‌اندکه این بیم‌دهنده پیش از هر چیز دیگری از آن با ایشان سخن‌گفته است‌. به دلیل این که مسأله رستاخیز یک رکن بنیادین در عقیده اسلامی است‌. رکن بنیادینی است‌که عقیده بر پایه آن پابرجا و استوار می‌گردد، و جهان‌بینی‌کلی راجع به مقتضیات این عقیده بر آن برقرار و ماندگار می‌شود. زیرا از مسلمان خواسته می‌شود بر جانبداری از حق بایستد تا باطل را دفع‌کند و از میان بردارد، و به خیر و خوبی دست بیازد تا شر و بدی را بر باد دهد و نابود نماید، و همه فعالیتها و تکاپوهای خود را در زمین عبادت و پرستش خدا کند. این کار هم وقتی امکان‌پذیر است‌که در همه فعالیتها و تکاپوهایش خدا را در مد نظر داشته باشد. قطعا هم عمل باید پاداش و پادافره داشته باشد. این پاداش و پادافره چه بسا در این کوچی‌که بر روی زمین دارد فراهم نیاید و بدو نرسد. لذا خدا این سزا و جزا را تا پایان این‌کوچ به تاخیر می‌اندازد تا حساب و کتاب نهائی‌که در نهایت‌کوچ زمینی همگانی انجام می‌گیرد. در این صورت بایدکه جهان دیگری باشد، و بایدکه حساب وکتابی در جهان دیگر باشد ... وقتی که جهان دیگر در نفس انسان فرومی‌ریزد، همراه با آن هر اندیشه و تفکری در باره حقیقت این عقیده و تکالیف و وظائف آن فرومی‌ریزد، و همچون نفسی هرگز در راستای راه اسلام قرار نمی‌گیرد و استقرار نمی‌پذیرد.

ولیکن آن مردمان اصلا بدین مسأله از این زاویه ننگریستند. بلکه بدان از زاویه دیگری که بسیار ساده‌لوحانه بود، و بسی دور از درک و فهم حقیقت زندگی و مرگ بود، و بسیار دور از درک و فهم حتی گوشه‌ای از حقیقت قدرت خدا بود، نگاه‌کردند وگفتند:

(أَئِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَاباً ذَلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ).

آیا هنگامی که ما مردیم و خاک شدیم (‌دوباره به زندگی برمی‌گردیم‌؟‌!). چنین بازگشتی بعید (‌و دور از عقل‌) است.

در این صورت مسأله از دیدگاه ایشان مساله بعید دانستن زندگی دوباره بعد از مردن و فرسودن است‌. این دیدگاه هم دیدگاه ساده‌لوحانه است همان‌گونه که گفتیم‌. زیرا معجزه حیاتی‌که یک بار صورت‌گرفته است‌، ممکن است بار دیگر نیز صورت بگیرد، همان‌گونه‌که این معجزه در هر لحظه‌ای مقابل دیدگانشان رخ می‌دهد، و در همه‌گوشه وکنار هستی‌، ایشان را احاطه می‌کند. این گوشه‌ای است که قرآن ایشان را در این سوره به سوی آن فراخوانده است و رانده است‌.

جز این‌که ما پیش از این‌که با پسوده‌های قرآن و با آیه‌های جهانی آن در نمایشگاه حیات و زندگی پیش برویم‌، اندکی در مقابل پسوده فرسودن و پژمردنی می‌ایستیم‌که در نقل قول و پیرو زدن بر آن مجسم و جلوه‌گر می‌آید:

(أَئِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَاباً؟ ...).

آیا هنگامی که ما مردیم و خاک شدیم (‌دوباره به زندگی برمی‌گردیم‌؟‌!).

در این صورت انسانها می‌میرند، و آنان خاک می‌شوند. هرکس که داستان گفتار مشرکان را می‌خواند فوراً متوجه خودش‌، و متوجه زندگان دور و برش می‌گردد. متوجه این نکته می‌شودکه باید در باره مردن و فرسودن و پژمردن بیندیشد. بلکه باید صدای پای فرسودن بدنش پس از زنده بودن بالای خاک را احساس‌کند! هیچ چیزی مثل مردن دل انسان زنده را تکان نمی‌دهد، و هیچ چیزی مثل فرسودن دل انسان زنده را با لرزش و تپش نمی‌پساید و لمس نمی‌نماید. پیرو این آیه بدین پسودن و لمس نمودن ژرفا می‏بخشد و تاثیر آن را نیرو می‌دهد، در آن حال‌که زمین را چنین به تصویر می‌زندکه اندک اندک از پیکرهایشان را می‌خورد:

(قَدْ عَلِمْنَا مَا تَنقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ وَعِندَنَا كِتَابٌ حَفِيظٌ).

ما می‌دانیم (‌بعد از این که مردند) زمین چه اندازه از (‌پیکر) آنان را (‌می‌خورد و) می‌کاهد، و نزد ما کتابی است (‌به نام لوح محفوظ که همه چیز را) دقیقا حساب می‌کند.

انگار تعبیر سخن‌، حرکت زمین را مجسم می‌دارد و آن را حیات می‏بخشد، در آن حال‌که دارد لاشه‌های ایشان را در خود حل می‌کند. زمین لاشه‌هائی راکم‌کم می‌خوردکه در آن دفن و پنهان‌گردیده‌اند. لاشه‌هایشان را به تصویر می‌کشد، در حالی که پیاپی فرسوده می‌شوند و خورده می‌گردند. تا بدیشان بگوید: خدا می‌داند زمین چه مقدار از پیکرهایشان را می‌خورد، و آن مقدار درکتابی که بسیار نگاه‌دارنده تفصیلات و دقائق هر چیزی است‌، و محفوظ از خطر اشتباه و به دور از دسترس است‌، ثبت و ضبط می‌گردد. در این صورت ضائع نمی‌شوند و بیهوده نمی‌روند وقتی‌که مردند و خاک گردیدند. مساله برگرداندن ح