ه علیه و سلم) رو می‌کند و از منت نهادن ایشان بر او به سبب مسلمان شدنشان سخن می‌گوید. خود این منت نهادن دلیل بر این است که هنوز حقیقت ایمان در آن دلها جایگزین نگردیده است‌، و شیرینی ایمان را هنوز آن ارواح و جانها نچشیده‌اند:

(يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُل لَّا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلَامَكُم بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ).

آنان بر تو منت می‌گذارند که اسلام آورده‌اند! بگو: با اسلام خود بر من منت مگذارید، بلکه خدا بر شما منت می‌گذارد که شما را به سوی ایمان آوردن رهنمود کرده است‌، اگر (‌در ادعای ایمان‌) راست و درست هستید. 

آنان منت می‌گذارند که اسلام را پذیرفته‌اند، و گمان برده‌اند این پذیرش‌، ایمان بشمار است‌. جواب رد و پاسخ منفی بدیشان داده می‌شود و بدانان‌گفته می‌شود با پذیرش اسلام منت مگذارید. اگر در ادعای ایمان آوردن خود راست می‌گویند خدا بر ایشان منت‌گذاشته است و در حق آنان بزرگواری‌کرده است‌.

ما در برابر این پاسخی‌که حقیقت بزرگی را دربرگرفته است و بسیاری از مردمان از آن غافل و بی‌خبرند، و چه بسا بعضی از مؤمنان نیز از آن غافل و بی‏خبر باشند، اندکی می‌ایستیم‌.

ایمان بزرگ‌ترین نعمتی است‌که خدا آن را به بنده‌ای از بندگانش در زمین ارزانی می‌دارد. ایمان بزرگ‌ترین ارمغانی است‌که بسی بزرگتر از ارمغان وجودی است که خدا پیش از هر چیز آن را به انسان ارزانی می‌فرماید. ایمان بزرگتر از همه نعمتهانی چون رزق و روزی و صحت و تندرستی و زندگی و بهره‌مندی از کالاها است‌. 

ایمان نعمتی است‌که به هستی انسان حقیقت ممتازی را می‏بخشد و او را جدای از همه چیز و همگان می‌سازد، و بدو در سیستم و نظام جهان نقش اصلی و بزرگی می‌دهد.

نخستین کاری که ایمان در وجود آدمی انجام می‌دهد، بدان هنگام‌که حقیقت آن در دل انسان مستقر می‌گردد، وسعت‌گرفتن جهان‌بینی او در باره این جهان‌، استحکام ارتباطهای او با جهان‌، نقش فعال او در هستی‌، صحت جهان‌بینی او در باره ارزشها و معیارها و اشیاء و اشخاص و حوادثی که پیرامون او رخ می‌دهد، آرامش و آسایش پیدا کردن درکوچی‌که بر سطح این ستاره زمین‌، به سوی خدا دارد، انس و الفت پیدا کردن با هر آنچه‌که در دنیای پیرامون او است‌، و انس و الفت پیدا کردن با یاد خدائی‌که او را آفریده است و این هستی را خلقت بخشیده است‌،‌کرامت و بزرگواری خود را احساس‌کردن و ارزش خود را دانستن‌، احساس این را کردن‌که او می‌تواند نقش چشمگیری را بازی کند و خدا را از خود راضی‌کند، و خیر و خوبی را به همه هستی و به هرچه و به هرکه در آن است تقدیم و ارمغان دارد.

از جمله فراخی دیدگاه و وسعت جهان‌بینی او این است که ازکمربند وجودش‌که محدود به زمان و مکان است وکوچک و ناتوان است‌، بیرون می‌آید و پای به اقیانوس همه هستی می‌گذارد با همه نیروهائی‌که در آن است‌، و با همه رازهائی‌که نهان بدان است‌. با اقیانوس هستی روان می‌شود، اقیانوسی‌که حدودی و قیودی در پایان گشت وگذار ندارد.

او با مقایسه با همنوعانش فردی از انسانها است‌، و انسانها همه به اصل یگانه‌ای برمی‌گردند. این اصل یگانه هم در آغاز از روح متعلق به خدا انسانیت خود را دریافت داشته است‌، و نفخه آسمانی‌ای جان به پیکر او دمیده است‌که این پدیده خاکی را با نور الهی پیوند و ارتباط داده است‌، آن نور آزادی‌که آسمانی و زمینی و آغازی و پایانی‌، او را محدود و محصور نمی‌سازد. نه حد و مرزی در مکان دارد، و نه حد و مرزی در زمان دارد. این عنصر آزاد است که از آفریده بشری‌، این انسان را ساخته است ...کافی است این جهان‌بینی در دل انسانی جایگزین شود تا دیدگاه او را بالا ببرد و اوج بدهد، و احساس و شعور او را مکرم و معزز بکند، و رخشندگی و آزادگی را احساس بنماید. پاهایش بر سطح زمین راه برود، ولی دلش با بالهای نور به سوی سرچشمه نور نخستینی پروازکندکه این نوع زندگی را بدو بخشیده است‌.

او با مقایسه باگروهی‌که بدانان منتسب است‌، فردی از ملت مومن است‌، ملت یگانه‌ای‌که در دره‌ها و بیابان‏های زمان لمیده است و ریشه دوانده است‌، و با کاروان بزرگواری در حرکت بوده است که قافله‌سالارانش نوح و ابراهیم و عیسی و محمّد و سائر پیغمبران -‌صلوات الله علیهم اجمعین -‌هستند ...کافی است این جهان‌بینی در دل انسانی جایگزین شود تا احساس کند او شاخه‌ای از آن درخت پاک بلندبالای گشنی است که دارای ریشه‌های دویده در ژرفاها، و دارای شاخه‌های دراز و سر به فلک کشیده‌ای که در عمر طولانی خود با آسمان تماس و ارتباط داشته است ...کافی است‌که انسان همچون احساس و شعوری داشته باشد تا مزه دیگری از زندگی پیدا کند، و در باره زندگی احساس تازه‌ای داشته باشد، و به این زندگی‌ای که دارد زندگی بزرگوارانه و ارزشمندی را بیفزاید، زندگی‌ای‌که از این حسب و نسب ریشه‌دار، برگرفته و بردمیده می‌شود.

آن‌گاه جهان‌بینی او فراخ‌تر و فراخ‌تر می‌شود تا بدانجا که از ذات و ملت و نژاد انسانی او درمی‌گذرد، و گستره همه این هستی را می‏‎بیند، هستی‌ای‌که خدا آن را آفریده است‌، همان خدایی که او را نیز آفریده است‌، و با دمیدن روح متعلق بدو او انسان‌گردیده است‌. ایمان همچون‌کسی او را مطلع می‌کندکه سراسر هستی پدیده زنده‌ای است که از پدیده‌های زنده فراهم آمده است‌. و این‌که هر چیزی در پهنه هستی دارای جانی است‌، و تمام این هستی هم جانی دارد ... جانهای اشیاء‌، و جان این هستی بزرگ، با دعا و تسبیح رو به آفریدگاز والای خود می‌کنند -‌همان‌گونه‌که جان او هم رو بدان آفریدگار والا می‌کند - و به آفریدگار والای خود با حمد و ستایش و اطاعت و عبادت‌، فرمانبرداری خویش را اعلام می‌دارند، و با اعتراف و اقرار و تسلیم‌، سرانجام به سوی او برمی‌گردند و سر بندگی بر آستانه‌اش می‌گذارند. همچون کسی ناگهان خود را در میان هستی این هستی جزئی از کل می‏‎بیند، جزئی‌که از کل جدا نمی‌گردد و دور نمی‌افتد. او از سوی آفریدگار خود آمده است‌، و با جان به سوی آفریدگار خود رو می‌کند، و سرانجام به سوی او برمی‌گردد. ناگهان او می‌بیندکه بسی بزرگتر از ذات محدود خود است‌، بدان اندازه بزرگ‌ترکه جهان‌بینی او در باره این هستی بزرگ و سترگ بوده است‌. ناگهان خود را با همه جانهای پیرامون خویش مانوس می‌بیند.گذشته از همه اینها خود را با آفریدگار جان می‏‎بیند، آفریدگاری‌که او را می‏‎یابد و بدو لطف و عنایت می‌نماید. بدین هنگام است که او احساس می‌کند می‌تواند با تمام این جهان هستی پیوند و اتصال داشته باشد، و در طول و عرض این جهان هستی بیاید و برود و قد و بالا بکشد. او می‌تواند چیزهای زیادی را انجام دهد، و رخدادهای بزرگی را پدید آورد، و در هر چیزی تأثیر بگذارد و از هر چیزی متاثر شود. گذشته از این‌، ا