از  نمی‌خواند،  می‌دانستند که  آن  شـخص  مرده  از  زمرۀ  منافقان  بوده  است‌.  وقتی‌که  پیغمبر صلّی الله علیه و اله و سلّم  وفات  فرمود،  حذیفه  نماز  نمی‌خواند  بر  کسی‌  که  از  زمرۀ  منافقان  به  حساب  آمده  است‌.  عمر بر مرده‌ای  نماز  نمی‌خواند  تا  نـمی‌نگر‌یست  و  حذیفه  را  نمی‌دید  که  آنجا  حاضر  آمده  است‌.  وقتی‌  که  حذیفه  را  می‌دید  می‌دانست‌ که  این  شخص  از  جملۀ  منافقان  نبوده  است‌.  امّا  اگر  حذیفه  را  نمی‌دید که  حاضر  آمده  است‌،  او  هم  برآن  مرده  نماز  نمی‌خواند  و  چیزی  هم  نمی گفت!

بدین  منوال  و  بر  این  روال  حوادث  روی  می‌داد  و  می  گذشت  - ‌آن‌ گونه  ‌که  قضا  و  قدر  ترسیم  می‌کرد  -  برابر  حکمت  و  فلسفه  و  هدف  و  مقصودی ‌ که  از  آن  حو‌ادث  مو‌رد نظر  بوده  است‌، از  قبیل  ‌تربیت  ‌و  عبرت  و  پدید  آوردن  اخلاق  و  مقرّرات  و  آداب  و  رسوم  ... خود  این  حادثه‌ای‌ که  این  آیات  دربارۀ  آن  نازل‌  گردیده  است‌،  به  تنهائی  عبرتها  در  بر  دارد  و  متضمّن  اندرزهای  زیادی  است‌.

این عبدالله  پسر  سلول  است‌.  در  میان  مسلمانان  زندگی  می‌کند.  به  پیغمبر خدا صلّی الله علیه و اله و سلّم  ‌نزدیک  است‌.  رخدادها  پیاپی  می‌گر‌دد.  آیات  در  حضور  او  و  در  غیاب  او  نازل  می‌شوند،  آیاتی  ‌که حقیقت  این  دین‌،  و  صدق  این  پیغمبر  را  تصدیق  و  اثبات  می‌کنند. و لیکن  خدا  دل  او  را  به  سوی  ایمان  هدایت  نـی‌دهد  و  رهنمو‌د  و  رهنمون  نمی‌کند،  چون  این  رحمت  و  این  نعـمـت  نصیب  او  نشده بو‌د.  میان  این  فیض  و  برکت  جو‌شان  و  نور  درخشان  و  تأثیر  بسزا  و  فراوان‌،  و  میان  او  کینه‌ای  حائل  و  مانع  شده  بود. کینه‌ای  ‌که  به  سینه‌اش  خزیده  و  نشسته  بود  بدان  خاطر  که  بر  اوس  و  خزرج  شاه  نشده  بود، چو‌ن  پیغمبر  خدا صلّی الله علیه و اله و سلّم ‌اسلام  را  به  مدینه‌ آورده  بود!  این‌  کینه  به  تنهائی  او  را  از  هدایت  بازمی‌دارد،  هدایتی‌  که  دلائل  و  براهین  آن  از  هرسو  با  او رویاروی می گردد  و  برایش  عیان  و جلوه‌گر  می‌شود. آخر  او  در  میان  دریای  پرجوش  و  خروش  اسلام  ‌و در  وسط  امواج  بلند  آن  درمدینه  زندگی  می‌کند!

این  پسر  او  عبدالله  - ‌رضی‌الله‌‌عنه  و ارضاه ‌-‌  است‌ که  نمونۀ  والای  مسلمان  مخلص  و  مطیع  است‌.  به  سبب  و جود  پدرش خود  را  بدبخت  می‌داند‌.  از نیرنگها  و  دسیسه‌هایش  به  تنگنا  می‌افتد. از  موضعگیر‌یهایش  خود  را  شرمنده  می‏‎بیند.  امّا  این  بدبختی  و  دلتنگی  و  شرمندگی  را  از  پدرش  پنهان  می‌دارد،  بسان  پسر  نیک  و  مهربانی‌  که  این  جور  چیزها  را  از  پدرش  پنهان  می‌کند  و  به  خدمتش  می‌ایستد  و  بدو  احترام  می‏‎گذارد.  عبدالله  می‌شنود که  پیغمبر  خدا صلّی الله علیه و اله و سلّم  مـی‌خواهد  پدر  او  را  بکشد.  عاطفه‌ها  و  احساسهای  گوناگون  و  جوراجور  دلش  را  به  تکان  در می‌آورد.  عبدلله  آشکارا  و  نیرومندانه  و  روشن  با  این  عاطفه‌ها  و  احساسها  درمی‌افتد  و  رویاروی  می‌شود.  او  اسلام  را  دوست  می‌دارد.  اطاعت  از  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم را  دوست  می‌دارد.  دوست  دارد  فرمان  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  را  اجراء  ‌کند  هرچند  این  فرمان  دربارۀ  پدرش  باشد.  امّا  تاب  و  توان  این  را  ندارد که  ‌کسی  جلو  بیاید  و  گردن  پدرش  را  بزند،  و  آن‌گاه  قاتل  پدرش  جلو  چشمانش  روی  زمین  بیاید  و  برود.  عبدالله  می‌ترسد  نفس  او  بدو  خیانت ‌کند،  و  نتواند  بر  اهریمن  نژادگرائی‌،  و  بر  ندای  خون‌بها گرفتن  و  قصاص‌ کردن  غلبه  ‌کند  و  چیره  شود ... در  اینجا  پناه  می‏‎برد  به  پیغمبرش  و  به  رهبرو  سرورش  تـا  او  را  در  برابر  خاطره‌ها  و  اندیشه‌های  دلش  کمک  و  یاری‌کند،  و  این  درد  و  رنج  را  از  او  به  دور  داردکه  بدان‌گرفتار  آمده  است  و  به  سراغش  مـی‌آید.  از  پیغمبر صلّی الله علیه و اله و سلّم  درخواست  می‌کند  اگر  چاره‌ای  جزکشتن  پدرش  نیست‌،  بدو  دستور  بدهد  که  خودش  پدرش  را  بکشد!  عبدالله‌ که  مطیع  است‌.  قطعاً  سر  او  را  از  تن  جدا  می‌کند  و  به  خدمت  می‌آورد.  خودش  این‌ کار  را  می‌کند  تا  جز  خودش ‌کسی  این‌ کار  را  بر  عهده  نگیرد.  چون  تاب  و  توان  این  را  ندارد که  قاتل  پدرش  را  ببیند که  بر  روی  زمین  می‌آید  و  می‌رود.  این  است  او  را  می‌کشد.  در  نتیجه  مؤمنی  را  در  برابر کافری  می‌کشد،  و  بدین  سبب  به  دوزخ  می‌افتد...
واقعاً  ا‌ین  شکوه  و  عظمت  است‌.  شکوه  و  عظمتی  است  که  با  دل  رویاروی  می‏‎گردد  هر  کجا  و  به  هر  سو  که  بنگرد  و  نظر  اندازد  و  این  موضعگیری  را  ورانداز  کند.  شکوه  و  عظمت  ایمان  در  دل  انسانی  است‌،  انسانی‌  که  به  پیغمبر  خدا صلّی الله علیه و اله  و سلّم ‌پیشنهاد  می‌کند  سخت‌ترین‌ کار  برای  نفس  انسان  را  بدو  حواله  دارد  - ‌و  آن  این‌ که  پدرش  را  بکشد!  -‌ او  در  پیشنهاد  خود  راستگو  است  و  دارای  نیّت  راستین  است‌.  با  این  کار  او  می‌خواهد  خودش  را  از  کاری  برهاند  که  از  دید  او  بزرگتر  و  وحشتناک‌تر  است ... این‌  که‌  کششها  و  منشهای  بشری  او  را  وادار  به  ‌کشتن  مؤمنی  در  برابر  کافری  سازد،  و  در  نتیجه  به  آتش  دوزخ  در  افتد ... شکوه  و  عظمت  صدق  و  صداقت‌،  و  وضوح  و  صراحت‌،  زیبا  و  دلربا  است‌،  بدان‌ گاه‌ که  او  خود  را  « به  خدا  سوگند  قبیلۀ  خزرج  می‌داند ‌ که  در  میانشان  کسی  یافته  نمی‌شود که  از  من  برای  پدرش  خوبتر  و  بهتر  باشد»‌.  او  از  پیغمبرش  و  از  رهبر  و  سرورش  درخواست  می‌کند که  او  را  بر  ضدّ  این  ضعف  ‌کمک  و  مدد کند،  و  او  را  از  این  تنگناها  برهاند،  نه  این ‌که  فرمان  را  بازپس  بگیرد  یا  این‌ که  آن  را  تغییر  بدهد  -‌ چه  فرمانش  اطاعت  می‌گردد  و  اشاره‌اش  اجراء  می‌شود  -  بلکه  کار  را  بدو  واگذارد  و  اجازه  بدهد  سر  پدرش  را  از  تن  جداکند  و  آن  را  به  خدمتش  بیاورد!

پیغمبر  بخشنده  و  بزرگوار صلّی الله علیه و اله و سلّم  این  انسان مؤمن و به تنگنا  افتاده  را  می‏‎بیند.  با  بزرگواری  و  بخشندگی  بر  درد  و  رنج  او  دست  می‌کشد  و  این  زحمت  و  مشقّت  را  از  او  می زداید  و  می‌فرماید:

(بل نترفق به ونحسن صحبته ما بقي معنا).

« ‌بلکه  ما  با  او  مهربان  خواهیم  بود  و  زیبا  با  او  رفتار  خواهیم‌ کرد  تا  وقتی‌ که  با  ما  باشد  و  با  ما  بماند ».

پیش  از  این‌،  عمر  پسر  خطّاب رضی الله عنه   را  از  رأی  خود  بازمی‌دارد  و  می‌فرماید: 

(فكيف يا عمر إذا تحدث الناس أن محمدا يقتل أصحابه؟).

« ‌ای  عمر!  چه  می‌شود  وقتی‌  که  مردمان  به  همدیگر  بگو ‌یند: محمّد  یارانش  را  می‌کشد؟‌»

آن‌ گاه  پیغمبر صلّی الله علیه و اله و سلّم در  این  حادثه  بسان  یک  رهبر  الهام  شده  فرزانه‌ای  عمل  می‌کند ... به  عمر  دستور  می‌دهد که  سپاهیان  حرکت  بکنند  و  در  غیر  ز