یه و سلم) را در میانشان و در مجلسشان ممتاز و جداگرداند. خدا ایشان را به چنین‌کاری با آن ندای دوست داشتنی فرامی‌خواند، و آنان را از مخالفت با آن بیم و هراس هولناک برحذر می‌دارد.

(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ).

ای کسانی که ایمان آورده‌اید! صدای خود را از صدای پیغمبر بلندتر مکنید، و همچنان که با یکدیگر سخن میگوئید، با او به آواز بلند سخن مگوئید، تا نادانسته اعمالتان بی‌اجر و ضائع نشود.

ای مؤمنان‌! بایدکه پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) را تعظیم و تکریم کنید، پیغمبری‌که شما را به سوی ایمان دعوت‌کرده است‌، تا نادانسته اعمالتان بی‌اجر و ضائع نشود ... باید شما از این لغزشگاهی‌که شما را به جائی می‌کشاندکه اعمالتان بی‌اجر و ضائع می‌شود بپرهیزید، لغزشگاهی که بدان پی نمی‌برید و از آن آگاه نمی‌گردید تا خودتان را از آن دور نگاه دارید.

این ندای دوست داشتن‌، و این برحذر داشتن هراسناک‌، کار خود را کاملا در ژرفاهای درونشان کرد: بخاری‌گفته است‌: بسره پسر صفوان لخمی‌، و نافع پسر عمر، برایمان از پسر ابوملیکه روایت کرده‌اندکه گفته است‌: دو نفر خوب نزدیک بود هلاک شوند: ابوبکر و عمر -‌رضی‌الله عنهما -‌... آن دو نفر صدای خود را نزد پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) بلند کردند، وقتی که کاروان بنی‌تمیم در سال نهم هجری به خدمتش رسیدند. یکی از آن دو به اقرع پسر حابس (رضی الله عنه) همپیمان بنی‌مجاشع اشاره‌کرد تا او را امیرشان فرماید. و دیگری به مرد دیگری برای این‌کار اشاره‌کرد. نافع‌گفته است‌: اسم آن مرد را از یاد برده‌ام ... در روایت دیگری آمده است‌که نام او قعقاع پسر معبد بوده است ... ابوبکر به عمر -‌رضی‌الله‌عنهما -‌گفت‌: تو جز مخالفت با من منظور دیگری نداشته‌ای‌. عمرگفت‌: نخواسته‌ام با تو مخالفت داشته باشم. صدای آن دو نفر در این باره بلندگردید، و خداوند بزرگوار نازل فرمود:

(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ).

ای کسانی که ایمان آورده‌اید! صدای خود را از صدای پیغمبر بلندتر مکنید، و همچنان که با یکدیگر سخن می‌گویید، با او به آواز بلند سخن مگوئید، تا نادانسته اعمالتان بی‌اجر و ضائع نشود.

ابن زبیر (رضی الله عنه) گفته است‌: عمر (رضی الله عنه) پس از نزول این آیه چیزی به پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) نمی‌گفت‌، مگر وقتی‌که از او درخواست توضیح و تبیین چیزی می‌فرمود!.. از ابوبکر که روایت شده است‌که پس از نزول این آیه گفته است‌: به پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) عرض‌کردم‌، ای فرستاده خدا به خدا سوگند با تو سخن نمی‌گویم مگر بسان درگوشی‌!

امام احمدگفته است‌: هاشم‌، و سلیمان پسر مغیره برایمان از انس پسر مالک (رضی الله عنه) روایت کرده‌اندکه‌گفته است‌: وقتی که این آیه نازل گردید:

(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ ... تا: وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ).

ای کسانی که ایمان آورده‌اید! صدای خود را از صدای پیغمبر بلندتر مکنید ... تا: شما ندانید و متوجه نشوید.

ثابت پسر قیس پسر شمّاس صدای بلند داشت‌. به خود گفت‌: من بوده‌ام‌که در پیش پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) صدای خویش را بلندکرده‌ام‌. من از دوزخیانم‌. اعمال من هدر رفته است و ضائع‌گردیده است‌! در میان اهل و عیال خود غمگین نشست‌. پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) از حال و احوال او پرسید یکی از مردمان به سوی او رفت و بدوگفت‌: پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) تو را می‌جوید، تو را چه شده است‌؟ گفت‌: من بوده‌ام که صدای خود را بالاتر از صدای پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) برده‌ام و با صدای بلند با او سخن‌گفته‌ام‌. اعمالم هدر رفته است و ضائع گردیده است‌! من از دوزخیانم! مردمان به خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) آمدند و او را از آنچه ثابت پسر قیس پسر شمّاس‌گفته بود باخبر کردند. پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) فرمود:

(لا . بل هو من أهل الجنة).
«‌نه‌. بلکه او از زمره بهشتیان است».

انس (رضی الله عنه) گفته است‌: ثابت پسر قیس پسر شماس در میان ما می‌رفت و می‌آمد و ما او را از زمره بهشتیان می‌دانستیم‌.

بدین سان دلهای ایشان بر اثر تاثیر چنین ندای دوست داشتنی‌، و تاثیر آن برحذرباش هولناک‌، به خود لرزید و هراسید. و این چنین در خدمت پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) مودبانه آرام می‌گرفتند، از ترس این که نکند نادانسته اعمالشان هدر رود و ضائع شود. اگر آنان می‌دانستند که اعمالشان هدر می‌رود و ضائع می‌شود، به خود می‌رسیدند و کارشان را جبران می‌کردند! ولیکن این لغزشگاه نهان و پنهان بر ایشان‌، برای آنان ترس و خوف بیشتری داشت‌. این بودکه از همچون لغزشگاهی می‌هراسیدند و خویشتن را از آن به دور می‌داشتند. خداوند سبحان با تعبیر شگفتی از این ترس و هراس و تقوا و پرهیزگاری ایشان‌، و صدا را پائین آوردن آنان‌، سخن می‌گوید:

(إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَى لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ).
آنان که صدای خود را نزد پیغمبر خدا پائین نموده و آهسته برمی‌آورند، کسانیند که خداوند دلهایشان را برای پرهیزگاری پاکیزه و ناب داشته است. ایشان آمرزش سترگ و پاداش بزرگی دارند.

تقوا و پرهیزگاری عطاء بزرگی است‌. خداوند برای تقوا و پرهیزگاری دلهائی را برمی‏گزیند، پس از آن‌که آنها را امتحان می‌کند و می‌آزماید، و پس از آن‌که آنها را می‌پالاید و پاکیزه می‌نماید. خداوند تقوا و پرهیزگاری را به دلی وارد نمی‌گرداند مگر این‌که آن دل برای پذیرش تقوا و پرهیزگاری آمادگی پیدا کرده باشد، و ثابت شده باشد که آن دل سزاوار تقوا و پرهیزگاری است‌.کسانی‌که صدای خود را نزد پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) پائین آورده‌اند و آهسته برآورده‌اند، خدا دلهایشان را امتحان‌کرده است و آزموده است و آن دلها را برای دریافت آن عطاء آماده نموده است‌، عطای تقوا و پرهیزگاری. خداوند همراه با این عطاء‌، مغفرت و پاداش بزرگی را برایشان مقرر فرموده است‌، و لازم گردانده است‌.

تشویق ژرفی به دنبال ترساندن هولناکی است‌،‌. بدین وسیله یزدان جهان دلهای بندگان برگزیده خود را تربیت می‌کند، و آن دلها را برای‌کار بزرگی آماده می‌سازد، کار بزرگی که مسلمانان صدر اسلام در پرتو هدایت این تربیت و نور بدان برخاستند.

از امیرالمومنین عمر پسر خطاب (رضی الله عنه) روایت شد