ند. پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  ‌چنین‌  کاری  را  کرد  تا  مـردمان  را  از  سخن  گفتن  دربارۀ  سخنی  بازدارد  که  دیروز  عبدالله  پسر  ابی  پسر  سلول  ‌گفته  بود.

ابن  اسحاق‌  گفته  است‌:  آن  وقت  سوره‌ای  نازل  ‌گردی  دکه  یزدان  سبحان  در  آن  از  منافقان  یاد  رده  است‌.  از  قبیل‌:  عبدالله  پسر  ابی  پسر  سلول‌،  و کسانی‌  که  راه  و  رسم  او  را  داشتند  و  بسان  او  رفتار  می‌کردند.  وقتی  ‌که  این  سوره  نازل‌  گردید،  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  گوش  زید  پسر  ارقم  را  گرفت‌،  سپس  فرمود:

(هذا الذي أوفى لله بأذنه).

« ‌این‌  کسی  است  ‌که  باگوشش‌،  به  تمام  و  کمال  به  پیمان  خدا  وفا  کرده  است‌»‌.

به ‌گوش  عبدالله  پسر  عبدالله  پسر  ابی،  خبر  کار  و  بار  پدرش  رسید.  ابن  اسحاق  ‌گفته  است‌:  عاصم  پسر  عمر  پسر  قتاده  برایم  روایت  کرده  است‌،  عبدالله  به  خدمت  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  رفت  و  گفت‌:  ای  پیغمبر  خدا،  شنیده‌ام  که  تو  می‌خواهی  عبدالله  پسر  ابی  را  به  سبب  چیزی‌  که  از  او  برایت  روایت  کرده‌اند  بکشی.  اگر  قطعاً  چنین  کاری  را  می‌کنی‌،  به  من  دستور  بفرما  تا  سرش  را  از  بدنش  جدا  سازم  و  برایت  بیاورم.  به  خدا  سوگند  قبیله  خزرج  می‌داند  که  در  میانشان  کسی  یافته  نمی‌شود  که  از  من  برای  پدرش  خوبتر  و  بهتر  باشد.  من  می‌ترسم  به  فرد  دیگری  جز  من  دستور  نفرمائی  پدرم  را  بکشد،  آن  وقت  من  نتوانم  به  قاتل  عبدالله  پسر  ابی  بنگرم‌  که  روی  زمین  سالم  راه  برود،  و  من  او  را  بکشم!  در  نتیجه  مؤمنی  را  در  برابر  کافری  خواهم  کشت‌،  و  به  دوزخ  خواهم  افتاد»  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  فرمود:

(بل نترفق به ونحسن صحبته ما بقي معنا).

« ‌بلکه  ما  با  او  مهربان  خواهیم  بود  و  زیبا  با  او  رفتار  خواهیم‌  کرد  تا  وقتی که  با  ما  باشد  و  با  ما  بماند».

بعد  از  آن  هر گاه  عبدالله  پسر  ابی  پسر  سلول  حادثه‌ای  را  پدید  می‌آورد،  قوم  خودش  او  را  سرزنش  می‌کردند  و  گرفتارش  مـی‌نمودند  و  بر  او  سخت  می‌گرفتند  و  می‌تاختند.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  به  عمر  پسر  خطّاب  فرمود،  وقتی‌  که  این‌  کار  را  شنید:

(كيف ترى يا عمر ? أما والله لو قتلته يوم قلت لي:اقتله لأرعدت له آنف لو أمرتها اليوم تقتله لقتلته).

« ‌ای  عمر  چه  می‌بینی؟ به  خدا  سوگند  اگر  آن  روز  که  به  من  ‌گفتی‌:  او  را  بکش‌،  او  را  میکشتم،  بینیهائی  برای  طرفداری  از  او  باد  می‌کرد  و  به  تکان  درمی‌افتاد.  اگر  امروز  بدانان  دستور  کشش  او  را  بدهم،  او  را  خواهند  کشت‌».

عمر  گفت‌:  به  خدا  سوگند  متوجّه  شدم‌  که  عملکرد  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  خیر  و  برکت  آن  بیشتر  از  خیر  و  برکت  عملکرد  من  است‌.

عکرمه  و  ابن  زید  و  غیره‌  گفته‌اند:  وقتی‌ که  مردمان  به  سوی  مدینه  برگشتند،  عبدالله  پسر  عبدالله  پسر  ابی  جلو  دروازۀ  مدینه  ایستاد،  و  شمشیر  خود  را  کشید.  مردمان  از  کنار  او  می‌گذشتند  و  داخل  مدینه  می‌شدند.  هنگامی  که  پدرش  عبدالله  پسر  ابی  آمد  و  خواست  وارد  دروازۀ  مدینه  شود،  پسرش  بدو  گفت‌:  برو  عقب‌!  پدرش  بدو  گفت‌:  تو  را  چه  شده  است‌؟  وای  به  حالت!  پسرش‌  گفت‌:  به  خدا  سوگند  از  اینجا  نمی‌گذری  مگر  وقتی‌  که  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  به  تو  اجازه  دهد!  چه  او  عزیز  و  گرامی  است  و  تو  ذلیل  و  حقیر!  وقتی‌  که  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  تشریف  آورد  -‌  او  همیشه  در  آخر  سپاه  حرکت  می‌کرد[3]-‌عبدالله  پسر  ابی  از  پسرش  بدو  شکایت‌  کرد.  پسرش  عبدالله  گفت‌:  به  خدا  سوگند!  ای  پیغمبر  خدا  او  وارد  مدینه  نمی‌گردد  مگر  این  ‌که  تو  بدو  اجازه  نفرمائی.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  بدو  اجازۀ  ورود  داد.  عبدالله  گفت‌:  حالا  که  پیغمبر  خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم  به  تو  اجازه  داده  است‌،  برو  و  داخل  شو[4] ...

*
یک  بار  به  رخدادها  می‌نگریم‌،  و  یک  بار  به  مردان  نگاه  می‌کنیم‌،  و  دیگر  بار  به  نصّ  قرآنی  نگاهی  می‌اندازیم‌.  خویشتن  را  با  سیره  و  شیوۀ  زندگانی  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  ‌و  با  برنامۀ  تربیتی  الهی‌،  و  با  قضا  و  قدر  شگفت  یزدان  در  اداره  کردن  و  گرداندن  امور  جهان  می‌یابیم‌.

این‌،  صفّ  مسلمانان  است‌  که  منافقان  بدان  فرو  می‌خزند،  و  در  میان  آن  در  قید  حیات  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  حدود  ده  سال  زندگی  می‌کنند!  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  ایشان  را  از  صفّ  مسلمانان  بیرون  نمی‌کند،  و  یزدان  سبحان  نامهای  ایشان  را  بدو  نمی‌گوید،  و  خود  آنان  را  بدو  نمی‌شناساند،  مگر  اندکی  پیش  از  این‌ که  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  وفات  بفرماید،  هر  چند  که  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  منافقان  را  از  روی  شیوۀ  ‌گفتار،  و  از  روی‌ کژی  و  نادرستی  و  رفتار  و  کردار  می‌شناخت‌. ایشان  را  از روی  سیماها  و  نمادها  و  آثار  واکنشها  و  نقش ‌پذیریها  در  چهره‌ها  و  قیافه‌ها  می‌شناخت‌.  این  بدان  خاطر  بود  که  خدادلهای  مردمان  را  به  مردمان  واگذار  نمی‌کند.  چه  دلها  تنها  و تنها  در  اختیار  خدایند  و  بس. او  است‌  که  می‌داند  د ر دلها  چه  چیز  است  و در  برابر  آن  از  انسان  حساب  می‌کشد  و  از  او  بازپرسی  می‌کند.  ولی  تنها  ظاهر  امر  به  مردمان  واگذار  است‌،  و  مردمان  نباید  با  ظنّ  و  گمان  همدیگر  را  گرفتار  بکنند، و  نباید هوشیاری  و  زیرکی  را  در  کارهایشان  مدرک  بدانند  و  بر  اساس  آن  حکم  صادر  نمایند.  حتّی  زمانی‌ که  خدا  کسانی  را  به  پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم معرّفی  فرمود  که  تا  آخر  عـمـرش  بر  نفاق  ماندگار  ماندند، پیغـمـبر صلّی الله علیه و آله و سلّم   آنان  را  از  میان  جماعت  مسلمانان  بیرون  نراند،  زیرا  آنان  اظهار  اسلام  می‌کردند  و  واجبات  آن  را  انجام  می‌دادند. پیغمبر صلّی الله علیه و اله و سلّم ‌آنان  را  شناخت  و ایشان  را  فقط  به  یکی  از  اصحاب  خود  شناساند.  او  حذیفه  پسر  یمان رضی الله عنه  است‌.  حذیفه  نامهایشان  را  در  میان  مسلمانان پخش  نکرد.  تا  بدانجا  که  عمر رضی الله عنه ‌به  پیش  حذیفه  می‌رفت  تا  از زبان  او  بشنود که  پیغمبر صلّی الله ‌علیه و اله و سلّم ‌نام  او  را  در  میان  مناقفان  ذکر  نفرموده  است‌،  و  بدین  وسیله  از خود  مطمئنّ  ‌گردد  و  بر  خویشتن  اطمینان  پیدا  کند!  حذیفه  بدو  می‌گفت‌:  ای  عمر  تو  از  زمرۀ  آنان  نیستی‌.  دیگر  بیشتر  از  این  نمی‌گفت‌!  به  پیغـمـبر  خدا صلّی الله علیه و اله و سلّم دستور  داده  شده  بود که  برکسی  از  منافقان  نماز  میّت  را  نخواند.  اصحاب  پیغمبر صلّی الله علیه و اله و سلّم  وقتی‌که  می‌دیدند  او  بر  مرده‌ای  ن