 به  عنوان  استهزاء‌)  تکان  می‌دهند  و  آنان  را  خواهی  دید  مستکبرانه  روی  می‏‎گرداند  و  می‌روند.  برای  آنـان  یکسان  است  چه  برای  ایشان  آمرزش  بخواهی‌،  و  چه  آمرزش  نخواهی‌،  (‌چون  آنان  از  نفاق  خود  دست  نمی‌کشند)  هرگز  خدا  ایشان  را  نخواهد  بخشید.  خداوند  قطعاً  مردمان  فاسق  را  هدایت  نمی‌دهد.  آنان  کسانیند  که  می‌گویند:  به  آنانی  که  (‌از  مکّه  به  مدینه  مهاجرت  کرده‌اند  و)  نزد  فرستادۀ  خدا  هستند،  بذل  و  بخششی  نکنید  و  چیزی  ندهید  تا  پراکنده  شوند  و  بروند.  (‌غافل  از  این  که‌)  گنجییه‌های  آسمانها  و  زمین  از  آن  خدا  است  (‌و  به  هر  کس  که  بخواهد  از  آنها  بدو  عطاء  می‌کند)  و لیکـن  منافقان  نمی‌فهمند.  می‏‎گویند  اگر  (‌از  غزوۀ  بنی‌مصطلق‌)  به  مدینه  برگشتیم  باید  افراد  باعزّت  و  قدرت‌،  اشخاص  خوار  و  ناتوان  را  از  آنجا  بیرون  کنند.  عزّت  و  قدرت  از  آن  خدا  و  فرستادۀ  او  و  مؤمنان  است‌،  و لیکن  منافقان  (‌این  را  درک  نمی‌کنند  و)  نمی‌دانند.

بسیاری  از  راویان  سلف  نقل  کرده‌اند  که  همۀ  این  سخنان  دربارۀ  عبدالله  پسر  ابی  پسر  سلول  نازل‌  گردیده  است‌.  ابن  اسحاق  این  مسأله  را  در  سخنانی‌  که  دربارۀ  جنگ  بنی‌مصطلق‌،  دارد،  به  تـفصیل  ذکر  کرده  است‌،  جنگی  که  در  سال  ششم  هجری  در  کنار  آبی  به  نام  مریسیع  روی  داد...  زمانی‌  که  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  ‌کنار  آن  آب  بود  بعد  از  آن ‌که  جنگ  به  پایان  آمده  بود. آب ‌کشندگان  مردمان  به  سوی  مریسیع  آمدند.  عمر  پسر  خطاب‌  کارگری  داشت  از  قبیلۀ  بنی‌غفار.  نام  او  جهجاه  پسر  مسعود  بود.  اسب  عمر  پسر  خطاب  را  می‌راند.  جهجاه  و  سنان  پسر  و بر  جهتی،  همپیمان  بنی  عون  پسر  خزرج  در  کنار  آب  به  هم  رسیدند. با  یکدیگر  جنگیدند.  جهنی  فریاد  زد:  ای‌  گروه  انصار)  جهجاه  هم  فریاد  زد:  ای  گروه  مهاجرین‌!  عبدالله  پسر  ابی  پسر  سلول  خشمگین‌  گردید.  نزد  او  گروهی  از  قومش  بودند.  زید  پسر  ارقم‌  که  نوجوانی  بود  در  میان  ایشان  شور  داشت‌.  عبدالله  پسر  ابی  پسر  سلول  گفت‌:  آیا  مهاحران  چنین  جسارتی  را  کرده‌اند؟  آنان  در  شهر  و  دیار  خودمان  با  ما  به  مفاخره  پرداخته‌اند  و  در  فخر  بر  ما  چیره  شده‌اند.  به  خدا  سوگند  مسألۀ  خودمان  با  اوباش‌[2]  قریش  را  جز  بسان  ضرب‌المثل  پیشینیان  نمی‌بینم‌  که  گفته‌اند:  تو  سگت  را  چاق‌  گردان  تا  بخوردت!  ولی  به  خدا  سوگند  وقتی‌  که  به  مدینه  برگردیم  حتماً  عزیزترین  مردمان  ذلیل‌ترین  مردمان  را  بیرون  خواهند  کرد.  سپس  به  ‌کسانی  از  قوم  خود  که  حاضر  آمده  بودند  رو  کرد  و  بدیشان  گفت‌:  این  چیزی  است  که  خودتان  با  خویشتن  کرده‌اید:  آنان  را  به  شهر  و  دیار  خود  راه  داده‌اید  و  وارد  گردانده‌اید،  و  اموال  خویش  را  با  ایشان  تقسیم  نموده‌اید.  به  خدا  سوگند  اگر  دستهایتان  را  از  ایشان  بازدارید  و  کمکشان  نکنید،  آنان  قطعاً  به  شهر  و  دیار  دیگری  فلنگ  خود  را  می‌بندند  و  به  در  می‌روند.  زید  پسر  ارقم  این  سخنان  را  شنید.  آن  را  به  سمع  مبارک  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  رساند.  این  امر  وقتی  روی  داد که  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  از  سرکوبی  دشمنانش  فارغ  شده  بود. وقتی‌  که  زید  پسر  ارقم  خبر  را  بدو  رساند،  عمر  پسر  خطاب  در  خدمتش  بود.  عمر  گفت‌:  دستور  بده  عباد  پسر  بشر  او  را  بکشد.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  ‌فرمود:

(فكيف يا عمر إذا تحدث الناس أن محمدا يقتل أصحابه ? لا ولكن أذن بالرحيل).

«‌ای  عمر!  چه  می‌شود  وقتی‌  که  مردمان  به  همدیگر  بگو‌یند:  محمّد  یارانش  را  می‌کشد؟ نه‌،  و  بلکه  برای  کو‌چیدن  صدا  بزن  و  ندا  درده‌».

این  بار  سفر  بربستن  و  کوچیدن  در  ساعتی  از  زمان  انجام‌  گرفت  ‌که  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  هرگز  در  آن  ساعت  بار  سفر  برنمی‌بست  و  نمی‌کوچید.  مردمان  بار  سفر  بربستند  و  کو‌چیدند.  عبدالله  پسر  ابی  پسر  سلول  به  خدمت  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  رفت‌،  وقتی‌  که  شنید  زید  پسر  ارقم  آنچه  را  شنیده  بود  به  سمع  مبارک  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  خدا  رسانده  است‌.  به  خدا  سوگند  خورد  آنچه  را  زیع  پسر  ارقم‌  گفته  است  نـگفته‌ام‌،  و  بدان  زبان  نگشوده‌ام‌.  عبدالله  بسر  ابی  پسر  سلول  در  میان  قوم  خود  بسیار  محترم  و  بزرگ  بود.  انصاری‌  که  در  محضر  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  ‌بودند  گفتند:  ای  پیغمبر  خدا!  این  نوجوان  چه  بسا  دربارۀ  سخنانش  دچار  وهم  و  گمان  شده  باشد  و  اشتباهی  شنیده  باشد،  و  آنجه  را  که  عبدالله  پسر  ابی  پسر  سلول‌  گفته  است  غلط  برداشت  ‌کرده  است  و  درست  به  خاطر  نسپرده  است‌.  این  سخن  را  برای  دلسوزی  با  عبدالله  پسرانی  پسر  سلول‌،  و  دفع  شرّ  و  بلا  از  او  گفتند.  ابن  اسحاق  ‌گفته  است‌: وقتی‌  که  پیغمبر  خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم  ‌سوار  شد  و  حرکت  ‌کرد،  اسید  پسر  حضیر  به  خدمتش  آمد،  با  درود  و  سلامی‌  که  سزاوار  مقام  نبوّت  بود، درودش  گفت‌.  آن‌گاه  بدو  عرض کرد:  ای  پیغمبر  خدا!  به  خدا  سوگند  در  ساعت  غیرمعمول  و  در  وقت  غیرعادی  حرکت  فرموده‌ای‌،  ساعت  و  وقتی  ‌که  در  همچون  ساعتها  و  وقتهائی  حرکت  نمی‌کرده‌ای  و  نمی‌رفته‌ای‌.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  بدو  فرمود:

(أو ما بلغك ما قال صاحبكم ?).
« ‌آیا  آنجه  دوست  شما  گفته  است  به  گوش  تو  نرسیده  است‌؟‌»‌.

اسید  پسر  حضیر  گفت‌: چه‌  گفته  است‌؟  فرمود:
(زعم أنه إن رجع إلى المدينة أخرج الأعز منها الأذل ?).

«‌گمان  برده  است  اگر  او  به  مدینه  برگردد  عزیزترین  مردمان  ذلیل‌ترین  مردمان  را  از  مدینه  بیرون  می‌کند»‌.  اسید  پسر  حضیر  گفت‌:  پس  تو  ای  پیغمبر  خدا،  به  خدا  سوگند  اگر  بخواهی  حتماً  او  را  از  مدینه  بیرون  خو‌اهی  کرد. به  خدا  سوگند  ذلیل  او  است  و  عزیز  تو  هستی‌.  سپس‌  گفت‌:  ای  پیغمبر  خدا!  با  او  مهربان  باش.  چه  به  خدا  سوگند  وقتی  ‌که  خدا  تو  را  به  پیش  ما  آورد،  قوم  او  برای  او  مهره‌ها  می‌چیدند  و  ترتیب  می‌دادند  تا  تاجگذاری  او  را  انجام  دهند  و  او  را  شاه خو‌د  کنند.  او  چنین  می‌بیند  که  تو  حکومت  و  فرمانروائی  را  از  او  سلب  کرده‌ای  و  باز  گرفته‌ای‌!

آنگ اه  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم   سراسر  آن  روز  مردمان  را  راه  برد  تا  شب  فرا  رسید.  و  تمام  آن  شب  ایشان  را  به  حرکت  و  سفر  واداشت  تا  صبح  فرا  رسید.  سر  صبح  آن  روز  هم  ایشان  را  به ‌کوچ  و  حرکت  واداشت  تا  بدان ‌گاه‌  که  سوز  خورشید  آنان  را  بیازرد.  آن  وقت  اجازه  فرمود  فرود  آیند  و  بیاسایند.  همین‌  که  بدنشان  با  زمین  تماس  ‌گرفت  به  خواب  فرو  رفتند  و  نقش  زمین  ش