َهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ .فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِي النَّارِ خَالِدَيْنِ فِيهَا وَذَلِكَ جَزَاءُ الظَّالِمِينَ)‌.    

 آیا  منافقانی  را  ندیده‌ای  که  پیوسته  به  برادران  کافر  اهل  کتاب  خود  می‌گویید:  هرگاه  شما  را  بیرون  کنند،  ما  هم  با  شما  بیرون  خواهیم  آمد،  وهرگز  به  زیان  شما  از  سخن کسی  فرمانبرداری  نخواهیم  کرد.  و  اگر  با  شما  جنگ  و  پیکار  شود،  قطعاً  به  کمکتان  شتافته  و  یاریتان  خواهیم  داد.  خدا  گواهی  می‌دهد  که  آنان  دروغ  می‌گویند  (‌و  به  عهد  خود  وفا  نمی‌کنند)‌.  هرگاه  اخراج  شوند  با  آنان  بیرون  نمی‌روند،  و  اگر  با  ایشان  جنگ  و  پیکار  شود،  به  کمکشان  نمی‌شتابند  و  یاریشان  نمی‌دهند،  و  اگر  هم  (‌فرضاً‌)  به  کمک  و  یاریشان  روند،  پشت  می‌کنند  و  می‌گریزند،  و  دیگر  کمک  و  یاری  نخواهند  شد  (‌و  خدا  ایشان  را  هلاک  می‌گرداند)‌.  هراس  شما  در  سینه‌های  ایشان‌،  بیش  از  هراس  آنان  از  خدا  است‌! این  بدان  خاطر  است  که  ایشان  مردمان  نفهم  و  نادانی  هستند  (‌و  عظمت  خدای  را  درک  نمی‌کنند)‌.  یهودیان  هرگز  با  شما  به  صورت  دسته  جمعی  جز  در  پس  دژهای  محکم  و  یا  از  پشت  دیوارها  نمی‌جنگند.  عداوت  و  دشمنی  در  میان  خودشان  شدت  دارد.  تو  ایشان  را  متحد  می‌بینی‌،  ولی  پراکنده  دل  بوده  و  هماهنگ  نمی‌باشند.  این  بدان  خاطر  است  که  مردمان  بیشعور  وناآگاهی  هستند.  سرگذشت  اینان  به  سرگذشت  کسانی  می‌ماند  که  چندی  پیش  از  اینان  (‌در  جنگ  بدر)  طعم  تلخ  کار  بد  خود  را  چشیدند،  و  (‌گذشته  از  این‌،  در  آخرت  نیز)  عذاب  دردناکی  دارند.  (‌داستان  منافقان  با  یهودیان‌) همچون  داستان  اهریمن  است  که  به  انسان  می‌گوید:  کافر  شو  (‌تا  مشکلات  تو  حل  شود)‌.  امّا  هنگامی  که  (‌بر  اثر  وسوسه‌های  اهریمن‌)  کافر  می‏‎گردد،  اهریمن  می‌گوید:  من  از  تو  بیزار  و  گریزانم! چرا  که  من  از  خدا،  یعنی  پروردگار  جهانیان  می‌ترسم‌.  سرانجام  كار  (‌اهریمن  و  کسی  که  او  گمراهش  کرده  است‌)  بدانجا  می‌انجامد  که  هـر  دو  تـا  در  آتش  دوزخ  جاودانه  می‌مانند،  و  این  سزای  ستمگران  است‌.

این  حکایت  چیزی  است‌که  منافقان  به  یهودیان  بنی‌نضیر  گفتند،  و  سپس  به‌گفته  خود  وفا  نکردند،  و  خوار  و  رسوایشان  داشتند،  تا  خدا  از  سوئی  بر  آنان  تاخت‌که  حساب  آن  را  نمی‌کردند،  و  به  دلهایشان  هراس  انداخت‌،  ولی  در  هر  جمله  قرآنی  نگرشی  است‌که  حقیقتی  را  بیان  می‌دارد،  و  دل  را  می‌پساید،  و  واکنشی  را  برمی‌انگیزد،  و  اصلی  از  اصول  تربیتی  و  آموزشی  و  شناخت  و  ایمـان  ژرف  را  مقرر  می‌دارد.

نخستین  نگرش  بیان  نزدیکی  میان  منافقان  وکافران  اهل  کتاب  است‌:

(أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لإخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ...   ).

آیا  منافقانی  را  ندیده‌ای  كه  پیوسته  به  برادران  کافر  اهل  کتاب  خود  می‌گویند   ...  .

این  اهل‌کتابهاکه  در  اینجا  از  ایشان  سخن  می‌رود  کافرند.  منافقان  برادران  و  دوستان  آنانند،  هرچند  هم  جامه  اسلام  به  تن  ميکنند!

آن‌گاه  این  تاکید  سخت  و  شدید  در  باره  وعده  منافقان  به  برادران  و  دوستان  اهل‌کتابشان  فرامی‌رسد:

(لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ ).

هرگاه  شما  را  بیرون  کنند،  ما  هم  با  شما  بیرون  خواهیم  آمد،  وهرگز  به  زیان  شما  از  سخن  کسی  فرمانبرداری  نخواهیم  کرد،  و  اگر  با  شما  جنگ  و  پیکار  شود،  قطعاً  به  کمکتان  شتافته  و  یاریتان  خواهیم  داد.

خدا  بس‌آگاه  و  مطلع  از  حقیقت  حالشان  است  و  چیزی  را  می‌فرمایدکه  برخلاف  چیزی  است‌که  آنان  می‏‎گویند،  و  چیزی  را  تاکید  می‌کندکه  جدای  از  چیزی  است‌که  آنان  تاکید  می‌کنند: 

(وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ .لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ وَلَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الأدْبَارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ ).

خدا  گواهی  می‌دهد  که  آنان  دروغ  می‌گویند  (‌و  بـه  عهد  خود  وفا  نمی‌کنند)‌.  هرگاه  اخراج  شوند  با  آنان  بیرون  نمی‌روند،  و  اگر  با  ایشان  جنگ  و  پیکار  شود،  به  کمکشان  نمی‌شتابند  و  یاریشان  نمی‌دهند،  و  اگر  هم  (‌فرضاً‌)  به  کمک  و  یاریشان  روند،  پشت  می‌کنند  و  می‌گریزند،  و  دیگر  یاری  نخواهند  شد  (‌و  خدا  ایشان  را  هلاک  می‌گرداند).

سرانجام  همان  چیزی  شدکه  خدا  بدان‌گواهی  داده  بود،  و  دروغ  از  آب  درآمد  آنچه  منافقان  به  برادران  و  دوستان  اهل‌کتاب  کافر  خودگفته  بودند!

سپس  حقیقتی  را  بیان  می‌داردکه  در  دلها  و  درونهای  منافقان  و  برادران  و  دوستان  اهل‌کتاب  ایشان  برقرار  و  برجا  بود:

(لأنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِمْ مِنَ اللَّهِ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ  (.

هراس  شما  در  سینه‌های  ایشان‌،  بیش  از  هراس  آنان  از  خدا  است‌! این  بدان  خاطر  است  که  ایشان  مردمان  نفهم  و  نادانی  هستند  (‌و  عظمت  خدای  را  درک  نمی‌کنند)‌. 

 منافقان  ازمومنان  بیش  ازیزدان  ميترسند! اگرآنان  از  یزدان  می‌ترسیدند  ازکسی  از  بندگانش  نمی‌ترسیدند.  خوف  و  هراس  یگانه‌ای  است‌.  بیم  و  ترس  یگانه‌ای  است‌.  خـوف  و  هراس  از  یزدان‌،  و  بیم  و  ترس  از  چیزی  جز  او  در  یک  دل‌گرد  نمی‌آید.  چه  عزت  و  عظمت  جملگی  ازآن  خدا  است،  و  همه  نیروهای  جهان  هستی  فرمانبردار  دستور  یزدان  است‌:

 (ما من دابة إلا هو آخذ بناصيتها )‌.

هیچ  جنبنده‌ای  (‌اعم  از  انسان  و  غیر  انسان‌)  نیست  مگر  این  که  خدا  بر  او  تسـلط  دارد  (‌و  زمام  اختیارش  را  در  دست‌دارد)‌.   (هود/56‌)  

پـس‌کسی‌که  از  خدا  می‌ترسد،  در  این  صورت  از  چه  چیز  باید  بترسد؟  ولی‌کسانی‌که  این  حقیقت  را  نمی‌دانند،  از  بندگان  خدا  می‌ترسند  بیش  ازآن  اندازه‌که  از  خدا  می‌ترسند!

(ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ ).

این  بدان  خاطر  است  که  ایشان  مردمان  نفهم  و  نادانی  هستند  (‌و  عظمت  خدای  را  درک  نمی‌کنند).

قرآن  بدین  منوال  و  بر  این  روال  پـرده  از  حقیقت  واقعی  چنین  مردمانی  برمی‏دارد،  و  در  عین  حال  آن  حقیقت  مجرد  و  صرف  را  بیان  می‌کند،  و  به  پیش  می‌رود  ویک  حالتی  را  ذکر  می‌کندکه  در  دلها  و  درونهای  منافقان  و  کافران  اهل‌کتاب  برجا  و  برقرار  و  مستقر  است‌،  حالتی  که  از  حقيقت  پیشین  ایشان  نشات می‌گیرد،‌و  ازترس  ایشان  از  مومنان  بیش  از  ترس  آنان  از  یزدان‌،  پد‌یدار می آید.

(لا يُقَاتِلُونَكُمْ جَمِيعًا إِلا فِي قُرًى مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَرَاءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ تَحْسَبُهُمْ 