رد!

(فَطُبِعَ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ) (٣)

پس  بر  دلهایشان  مهر  نهاده  شد،  و  ایشان  دیگر  (‌حقیقت  را  درک  نمی‌کنند،  و  از  ایمان  چیزی)  نمی‌فهمند.

آن‌گاه  روند  سخن  شکل  منحصر  به  فرد  و  شگفتی  را  ترسیم  می‌کند،  شکلی ‌که  تمسخر  و  استهزاء  و  ننگ  و  پلشتی  این  نوع  از  مردمان  مسخ  شدۀ  ‌کور دل  را  نشان  می‌دهد،  و  ایشان  را  به  بیفائده  بودن  و  سست  و  بیکاره  و  کور دل  و  ترسو  و  بی‏تاب  و  کینه‌توز  و  ناسپاس  و  حق‌ناشناس  بودن،  نشاندار  و  ننگین  می‌سازد.  بلکه  به  عنوان  مجسمۀ  تمسخر،  و  نشان  تیرهای  استهزاء‌،  ایشان  را  در  نمایشگاه  هستی  نصب  می‌کند:

(وَإِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسَامُهُمْ وَإِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ) (٤)

هنگامی  که  ایشان  را  می‌بینی‌،  پیکر  و  سیمایشان  تو  را  می‏‎گیرد  و  به  شگفت  می‌آورد  (‌و  به  خود  می‌گوئی‌:  چه  انسانهای  باوقار  و  برازنده‌ای‌!)  و  هنگامی  که  به  سخن  درمی‌آیند  (‌به  علّت  حلاوت  کلامشان‌)  به  سخنانشان  گوش  فرا  می‌دهی‌.  (‌با  وجود  این  جذبۀ  سیما  و  گیرائی  گفتار)  آنان  انکار  تخته‌هائی  هستند  که  (‌بر  دیوار)  تکیه  داده  شده  باشند  (‌بی‌جان  و  بی‌ایمان‌،  هیکلهای  توخالی‌،  درونهای  بی‌نور  و  صفا،  نقشهائی  بر  در  و  دیوارها)‌.  هر  فریادی  را  برضدّ  خود  می‌پندارند  و  هر  آوازی  را  به  زیان  خویش‌!  آنان  دشمنان  بشمارند  و  از  ایشان  برحذر  باش‌.  خدایشان  بگشاد!  چکونه  (‌از  حقّ‌)  برگردانده  می‌شوند (‌ و  منحرف  می‌گردند؟!).

آنان  پیکرهائی  هستن  دکه  به  شگفت  مـی‌آورند،  نه  مردمانی‌  که  سخن  بگو‌یند  و  پاسخ  بدهند!  مادام‌  که  آنان  ساکت  و  خاموشند،  ایشان  پیکرهای  شگفتی  بشمارند  که  چشمها  را  به  خود  خیره  می‌دارند ... وقتی‌  هم  ‌صحبت  می‌کنند  از  هـر  معنی  و  مفـهومی‌،  و  از  هر  حسّ  و  شعو‌ری‌،  و  از  هر  اندیشه  و  تفکّری‌،  خالی  هستند ... 

(تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ).

به  سخنانشان  گوش  فرا  می‌دهی‌.  آنان  انگار  تخته‌هائی  هستند. 

امّا  آنان  تخته‌هائی  نیستند  و  بس.  بلکه  این  تخته‌ها:  

(خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ) تخته‌هائی  هستند  که  ‌تکیه  داده  شده‌اند.

هیچگونه  تکانی  و  حرکتی  ند‌ارند‌.  به‌  نار  دیوار  چسبانده  شده‌اند!این  جـمود  و  رکود  و  فسردن‌،  ایشان  را  از  لحاظ  دانش  و  بینش  ارواحشان  به  تـصویر  می‌کشد،  تازه  اگر  ارواحی  داشته  باشند!  از  سوی  دیگر،  در  مقابل  آن‌،  حالتی  از  نگرانی  همیشگی  و  ترس  و  هراس  و  لرزش  دائـمی‌،  قرار  می‌گیرد:

(يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ).

هر  فریادی  را  بر  ضدّ  خود  می‌پندارند  و  هر  آوازی  را  به  زیان  خویش‌!.

زیرا  آنان  می‌دانند  که  ایشان  منافقای  هستند  که  خود  را  در  زیر  پردۀ  نازکی  از  تظاهر  و  سوگند  و  چاپلوسی  و  کجروی‌،  پنهان‌  کرده‌اند‌.  آنان  می‌ترسند  هر  لحطه  کارشان  سر  به  رسوائی‌  کشد،  و  برده  روی  ایشان  به‌  کنار  رود  و  فرو  افتد.  تعبیر  قرآنی  ایشان  را  به‌  گونه‌ای  که  تصویر  می‌کشد  که  انگار  آنان  همیشه  پیرامون  خود  را  می‌نگرند  و  می‌پایند.  از  هر  حرکتی  می‌ترسند.  از  هر  صدائی  به  تکان  می‌افتند.  از  هر  ندائی  می‌لرزند. گمان  ـمی ‌برند  که  آن  حررک  یا  صدا  و  یا  ندا  ایشان  را  می‏طلبد  و  می‌آ‌ید،  چه  به  اصل  ‌کارشان  پی  برده  است  و  از  حقیقت  امرشان  سر  درآورده  است‌!!

وقتی‌  که‌  کار  دانش  و  بینش  و  جان‌  گرفتن  و  اطّلاع  پیدا  کردن  در پرتو آهنها و  نواهای  آیمان،  مطرح  است‌،  آنان  تخته‌های  تکیه  داده  شده  و  چسبانده  شده  هستند.  زمانی‌  که‌  کار  ترس  و  هراس  بر  جان  و  مال  در  میان  است‌،  آنان  به  یک  نی  لرزان  می ‌مانند  که  بازیچه  باد  گردیده  است  و  بدین  سو  و  بدان  سو  می‌افتد  و  می‌رود!  آنان  با  وجود  این‌  کار  و  آن  حال‌، اولین  دشمنان  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  ‌و  مسلمانان  بشمار  می‌آیند:

(هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ).

آنان‌  دشمنان  بشمارند  و  از  ایشان  برحذر  باش‌.

آنان  دشمنان  حقیقی  هستند.  دشمنانی  هستنـد  که  در  داخل  اردوگاه  اسلامی  خود  را  پنهان  داشته‌اند‌.  در  صف  مؤمنان  نهان  مانده‌اند.  ایشان  از  دشمنان  خارجی  و  آشکار  خطرناک‌ترند.

(فَاحْذَرْهُمْ).

پس  از  ایشان  برحذر  باش‌.

امّا  در  اینجا  به  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  ‌دستور  داده  نشد  که  ایشان  را  بکشد.  بلکه  خطّ  سیر  دیگری  را  با  ایشان  در  پیش  گرفت،  خطّ  سیری‌  که  در  آن  حکمت  و  سعۀ  صدر  و  اطمینان  به  نجات  از  نیرنگشان  بود،  همان‌ گو‌نه‌  که  بعد  از  اندکی  نـمونه‌ای  از  این  رفتار  و  کردار  خو‌اهد  آمد.  

(قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ) (٤)

خدایشان  بگشاد!  چگونه  (‌از  حقّ‌)  برگردانده  می‌شوند  (‌و  منحرف  می‌گردند؟!).

خدا  با  ایشان  می‌جنکد  هر  کجا  که  بروند  و  به  هر  کجا  که  رو  بکنند.  دعائی‌  که  خدا  می‌کند،  حکم  اجراء  مدلول  آن  را  دارد.  یعنی  مفهوم  آن  پیاده  می‏‎گردد  و  قطعاً  به  اجراء  درمی‌آید.  هیچ  چیزی  نــی‌تواند  جلو  این  قضا  و  قدر  نافذ  را  بگیرد،  و  هیچ‌ گونه  پیگرد‌ی  ندارد ... این‌  کار  در  نهایت  گشت  و  گـذار،  روی  داد،  و  آنچه  می‏‎بایست  بشود،  شد.

*
روند  سخن  به  پیش  می‌رود  و  عملکردهایشان  را  بیان  می‌دارد،  عملکردهائی ‌که  دالّ  بر  فسـاد  و  تباهی  دلهایشان‌،  و  بیانگر  توطئۀ  نهانی  ایشان  دربارۀ  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  و  دروغگو‌ئی  آنان  هنگام  رویاروئی  و  حضور  است ... اینها  مجموعۀ  صفاتی  است‌  که  منافقان  بدان  شناخته  شده‌اند:

(وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُءُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ (٥) سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ (٦) هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلَى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا وَلِلَّهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لا يَفْقَهُونَ (٧) يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الأعَزُّ مِنْهَا الأذَلَّ وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ) (٨)

چون  به  آنان  گفته  شود  که  بیائید  تا  پیمغمبر  خدا  برایتان  آمرزش  بخواهد،  سرهای  خود  را  (‌از  روی  غرور  و  تکبّر،  و 