وانید  آنها  را  سرشماری  کنید. (‌نحل‌/18)

 از  همچون ‌کوتاهی  و  قصوری  باید  استغفار کرد  و  طلب  آمرزش  نمود  .  .  .

استغفار کردن  و  طلب  آمرزش  نمودن  در  لحظۀ  پیروزی  لطف  دیگری  دارد  .  .  .  در  آن  به  نفس  انسان‌،  پیام  و  هوشیار باش  داده  می‌شود  که  بپا  در  این  لحظۀ  بالیدن  و  نازیدن  و  خودبزرگ‌بینی  و  خودستائی‌،  در  موقعیّت  قصور  و  عجز  و  ضعف  و  ناتوانی  قرار  داری‌.  پس  بهتر  است  از  غرور  و  تکبّر  خود  بکاهی‌،  و  از  پروردگار  خود  طلب  عفو  و  مغفرت‌ کنی‌.  این  امر  جلو  احساس  تکبّر  و  غرور را می‌گیرد  .  .  .

گذشته  از  این‌،  احساس  نقص  و  عجز  و  روی  به  خدا  کردن  برای  طلب  عفو  و  مغفرت  و  بخشایش  و  بزرگواری‌،  تضمین  می‌کند که  بر  مغلوبان  و  شکست‌ خوردگان  طغیان  و  سـرکشی  نگردد.  شخص  غالب  در کار  و  بار  مغلوبان  و  شکست  خوردگان  خدا  را  پیش  چشم  می‌دارد.  به  خود  می‌گوید  خدا  است ‌که  او  را  بر  آنان  چیره  و  پیروز  نموده  است‌،  و  خود  او  ضعیف  و  ناتوان  است‌.  این  سلطه‌ای  که  بر  ایشان  پیدا  کرده  است  برای  پیاده‌ کردن  و  تحقّق  بخشیدن  کاری  است ‌که  خدا  خودش  آن  را  می‌خواهد.  پیروزی  را  خدا  به  وجود  آورده  است‌،  و  خدا  است ‌که  فتح  را  به  انجام  رسانده  است‌.  دین  دین  است‌،  و کارها  به  خدا  حواله  داده  می‌شود  و  بدو  برگردانده  می‌شود.

*

افق  تابان  و  رخشان  و  ارجمند  و  ارزشمندی  است‌،  افقی  که  قرآن  مجید  انسان  را  فریاد  می‌دارد  تا  بدان  چشم  بدوزد  و  خود  را  بدان  برساند.  پلّه ‌پلّه  به  سوی  آن  اوج  بگیرد  و  بالا  برود  با  زمزمۀ  آواز  روح‌افزا  و  دلنوازی ‌که  از  قرآن  می‌شنود.  آن  افقی ‌که  انسان  در  آنجا  بزرگ  و  والا  می‌شود،  چون  در  آنجا  از  خودستائی  و  خودبزرگ‌بینی  خود  دست  برمی‏دارد،  و  جان  او  آزادانه  به  پرواز  درمی‌آید،  چون  برای  خدا  کرنش  می‏‎برد  و  خضوع  می‌کند.

آزادی  از  قید  و  بند  جسم  صورت  می‌پذیرد  تا  انسانها  روح  شوند،  روح  متعلّق  به  خدا.  برای  خود  در  چیزی  بهره‌ای  جز  رضای  خدا  نخواهند.  همراه  این  آزادی  به  جهاد  بپردازند  تا  خیر  و  خوبی  پیروز  شود،  و  حقّ  و  حقیقت  تحقّق  حاصل  کند  و  پیاده  شود،  و  زمین  آباد  گردد،  و  زندگی  ترقّی‌ کند  و  اوج  بگیرد،  و  رهبری  بشریّت،  رهبری  مترقّی  و  راهیاب  و  پاک  و  آبادکننده‌،  و  سازنده  و  دادگر  و  خیرخواه  باشد  .  .  .  در  این  رهبری  رو  به  خدا  است  و  رو  به  خدا کردن  و  رفتن  است‌.

انسان ‌که  وابسته  به  خودش‌،  و  مقیّد  به  خواستهایش‌،  و  تابع  هواها  و  هوسهایش  باشد،  بیهوده  می‌کوشد  از  خود  رها  شود  و  خودخواه  نگـردد،  و  در  لحظۀ  پیروزی  و  غنیمت  از  بهرۀ  خود  دست  بکشد  و  خود  را  نادیده  بگیرد  تا  خدای  یگانه  را  یاد کند.

این  ادب  و  اخلاقی  است  که  نبوّت  پیوسته  متّصف  بدان  است‌.  خدا  می‌خواهد  که  انسانها  به  سوی  افقها  اوج  بگیرند  و  بدانها  برسند،  یا  همیشه  بدانها  بنگرند  و  چشم  بد‌وزند‌...

همین  ادب  و  اخلاق‌،  ادب  و  اخلاق  یوسف  علیه السّلام  در  لحظه‌ای  بوده  است‌ که  همه‌ چیز  در  آن  صورت  پذیرفته  است  و  به  مرام  او  بوده  است‌،  و  خواب  او  تعبیر  پذیرفته  و  تحقّق  حاصل ‌کرده  است‌:

(ورفع أبويه على العرش وخروا له سجدا , وقال:يا أبت هذا تأويل رؤياي من قبل قد جعلها ربي حقا . وقد أحسن بي إذ أخرجني من السجن وجاء بكم من البدو من بعد أن نزغ الشيطان بيني وبين إخوتي . إن ربي لطيف لما يشاء , إنه هو العليم الحكيم). 

یوسف  پدر  و  مادرش  را  بر  تخت  نشاند  (‌و  به  رسم  مردمان  آن  زمان‌،  در  حقّ  سران  و  امیران  و  فرمانروایان‌،  جملگی‌)  در  برابرش  کرنش  بردند.  یوسف  گفت‌:  پدر!  این  تعبیر  خواب  پیشین  (‌روزگار  کودکی‌)  من  است‌!  پروردگارم  آن  را  به  واقعیّت  مبدّل  کرد.  به  راستی  خدا  در  حقّ  من  نیکیها  کرده  است‌.  چرا  که  از  زندان  رهایـم  نموده  است‌،  و  بعد  از  آن  که  اهریمن  میان  من  و  برادرانم  تباهی  و  جدائی  انداخت‌،  شما  را  از  بادیۀ  (‌شام  به  مصر)  آورده  است‌.  حقیقهً  پروردگارم  هر چه  بـخواهد  سنجیده  و  دقیق  انجام  می‌دهد.  بی‏گمان  او  بسیار  آگاه  (‌و  کارهایش  همه‌)  دارای  حکمت  است‌. (‌یوسف/100)  

در  این  لحظه‌،  یوسف علیه السّلام  خود  را  از  صفا کردن  و  در  آغوش ‌کشیدن  و  شادی ‌کردن  دور  مـی‌کشد  تا  به  پروردگار  خود  رو کند  و  به  تسبیح  و  تقدیس  او  بپردازد  و  سپاسگزارش ‌گردد  و  شکر  او  را  بجای  آورد.  او که  در  اوج  دولت  و  شکوه  قدرت  است  و  خواب  او  تعبیر  می‌پذیرد  و  محقّق  می‌گردد،  تنها  تمنّا  و  تقاضای  او  و  دعای  او  این  است‌:

(رب قد آتيتني من الملك وعلمتني من تأويل الأحاديث , فاطر السماوات والأرض , أنت وليي في الدنيا والآخرة , توفني مسلما , وألحقني بالصالحين). 

(‌یوسف  رو  بـه  خدا  کرد  و  گفت‌:‌)  پروردگارا!  (‌سپاسگزارم  که  بخش  بزرگی‌)  از  حکومت  به  من  داده‌ای  و  مرا  از  تعبیر  خوابها  آگاه  ساخته‌ای‌.  ای  آفریدگار  آسمانها  و  زمین‌!  تو  سرپرست  من  در  دنیا  و  آخرت  هستی‌.  (‌همۀ  امور  خود  را  به  تو  وا می‌گذارم  و  خویشتن  را  در  پناه  تو  می‌دارم‌)‌.  مرا  مسلمان  بمیران  و  به  صالحان  ملحق  گردان. (یوسف/101) 

در اینجا  جاه  و  جلال  و  شوکت  و  قدرت  پنهان  و  نـهان  می‌گردد.  شادی  ملاقات‌،  و  همایش  اهل  و  عیال‌،  و  انس  و  الفت  دوستان  و  برادران،  پنهان  و  نهان  می‌گردد.  صحنۀ  واپسین  جلوه‌گر  می‌آید،  صحنۀ  انسان  تنهائی ‌که  دست  دعا  به  سوی  خدا  برمی‏دارد  و  به  نیایش  می‌پردازد  و  عاجزانه  درخواست  می‌کند که  خدا  اسلام  یعنی  تسلیم  شدن  و  اطاعت  او  را  بپذیرد،  و  تا  جان  او  را  می‌گیرد  آن  را  برایش  برفراز  و  بردوام  دارد‌،  و  در  پیشگاه  خود  او  را  به  صالحان  و  شایستگان  ملحق  نماید،  با  فضل  و  لطف  و  بزرگواری  و عنایتی‌ که  می‌فرماید  .  .  .

این  ادب  و  اخلاق‌،  ادب  و  اخلاق  سلیمان  علیه السّلام  نیز  بوده  است‌،  بدان  گاه ‌که  تخت  ملکۀ  سبا  را  آماده  در  پیشگاه  خود  دیده  است  و  در  یک  لحظه  برایش  از  یمن  به  شام  آورده  شده  است‌:                        

(فلما رآه مستقرا عنده قال:هذا من فضل ربي ليبلوني أأشكر أم أكفر , ومن شكر فإنما يشكر لنفسه , ومن كفر فإن ربي غني كريم).

هنگامی  که  سلیمان  تخت  را  پیش  خود  آماده  دید،  گفت‌:  این  از  فضل  و  لطف  پروردگار  من  است‌.  (‌این  قدرت  و  نعمت  را  به  من  عطاء  فرموده  است‌)  تا  مرا  بـیازماید  که  آیا  شکر  (‌نعمت‌)  او  را  بجا  می‌آورم  یا  ناسپاسی  می‌کنم‌.  هـر کس  که  سپاسگزاری  کند  تنها  به  سود  خویش  سپاسگزاری  می‌کند،  و  هر کس  که  ناسپاسی  کند،  پروردگار  من  بی‌نیاز  (‌از  سپاس  او  و)  صاحب  کرم  است  (‌و  سفرۀ  کریمانۀ  انعام  خود  را  از  شکرگزار  و  ناشکر  قطع  نمی‌کند)‌.  (‌نمل‌/40)  

این  ادب  و  اخلاق‌،  ا