ا زور به مکه وارد شد و به میان قریشیان رفت‌. سهیل پسر عمرو به خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) رسید. هنگامی‌که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) او را دیدکه به سویش می‌آید فرمود:
(قد أراد القوم الصلح حين بعثوا هذا الرجل).
«‌وقتی که مردمان قریش این مرد را فرستاده‌اند خواسته‌اند صلح بکنند».
وقتی‌که سهیل پسرعمرو به خدمت پیغمبرخدا (صلی الله علیه و سلم) رسید، به سخن پرداخت و سخن را به درازا کشاند. پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) و سهیل مطالبی را رد و بدل‌کردند و سخنهاگفتند و شنیدند. سرانجام صلح میانشان درگرفت و به صلح رسیدند.

وقتی‌که‌کار به سازش رسید و جز نگاشتن نماند، عمر پسر خطاب برجست و به پیش ابوبکر آمد وگفت‌: ای ابوبکر! آیا او پیغمبر خدا نیست‌؟‌گفت‌: بلی. عمرگفت‌: آیا ما مسلمان نیستیم‌؟‌گفت‌: بلی. عمرگفت‌: مگر قریشیان مشرک نیستند! گفت‌: بلی. عمرگفت‌: پس چرا در راه آئین خود خواری و پستی را بپذیریم؟ ابوبکر گفت‌: ای عمر! پا به پای او برو و پا در رکاب او بنه. من گواهی می‌دهم‌که او پیغمبر خدا است‌. عمرگفت‌: من نیزگواهی می‌دهم‌که او پیغمبر خدا است‌. سپس به خدمت پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) آمد وگفت‌: ای پیغمبر خدا، مگر تو پیغمبر خدا نیستی‌؟ فرمود: بلی. عمرگفت‌: آیا ما مسلمان نیستیم‌! فرمود: بلی. عمرگفت‌: آیا قریشیان مشرک نیستند! فرمود: بلی. عمرگفت‌: پس چرا در راه آئین خود خواری و پستی‌را بپذیریم؟ فرمود:
(أنا عبد الله ورسوله , لن أخالف أمره , ولن يضيعني).
«‌من بنده خدا و فرستاده او هستم‌، هرگز با فرمان او مخالفت نمی‌کنم‌، و او هم مرا رها و ضائع نمی‌کند». ابن اسحاق‌گفته است‌: عمر می‌گفت‌: پیوسته صدقه می‌دادم و روزه می‌گرفتم و نماز می‌خواندم و بنده و برده آزاد می‌کردم‌، به خاطرکاری که آن روزکردم‌، و از ترس سخنی‌که آن راگفتم‌، آن زمان‌که امیدوار بودم کارم و سخنم وسیله خیر و صلاح‌گردد.

ابن اسحاق‌گفته است‌: سپس پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) علی پسر ابوطالب (رضی الله عنه) را طلبید و بدو فرمود:
(اكتب باسم الله الرحمن الرحيم).
«‌بنویس به نام خداوند مهرورز مهربان‌».
سهیل‌گفت‌: با این آشنا نیستم‌، ولیکن بنویس به نام تو خدایا. پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) فرمود:
(اكتب باسمك اللهم).
«‌بنویس‌: به نام تو خدایا».
سپس فرمود:
(اكتب:هذا ما صالح عليه محمد رسول الله سهيل بن عمرو).
«‌بنویس‌: این چیزی است‌که محمّد پیغمبر خدا، و سهیل پسر عمرو بر آن توافق‌کرده‌اند و صلح نموده‌اند ...».

ابن اسحاق‌گفته است‌: سهیل پسر عمروگفته‌: اگر گواهی می‌دادم‌که تو پیغمبر خدا هستی با تو نمی‌جنگیدم‌. ولیکن بجای رسول‌الله اسم خودت و اسم پدرت را بنویس‌. پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) فرمود:

(اكتب:هذا ما صالح عليه محمد بن عبد الله . سهيل بن عمرو . اصطلحا على وضع الحرب عن الناس عشر سنين , يأمن فيهن الناس , ويكف بعضهم عن بعض , على أنه من أتى محمدا من قريش بغير إذن وليه رده عليه , ومن جاء قريشا ممن مع محمد لم يردوه عليه , وأن بيننا عيبة مكفوفة , وأنه لا إسلال ولا إغلال , وأنه من أحب أن يدخل في عقد محمد وعهده دخل فيه , ومن أحب أن يدخل في عقد قريش وعهدهم دخل فيه).

بنویس‌: این چیزی است‌که محمّد پسر عبدالله، و سهیل پسر عمرو بر آن توافق‌کرده‌اند و صلح نموده‌اند. توافق کرده‌اند و صلح نموده‌اند بر این که جنگ را ده سال از مردمان کنار بگذارند و جنگ ننمایند. مردمان در مدت این ده سال در امن و امان باشند، و برخی از آنان از بعضی دیگر دست بدارند. اگرکسی از قریشیان بدون اجازه سرپرست خود به پیش محمّد بیاید او را برگرداند، و اگرکسی ازکسانی‌که با محمّد هستند به پیش قریشیان بیاید او را بدو برنگردانند ... میان ما صندوقچه بسته‌ای است (‌که صندوقچه سینه پاک از کینه و نیرنگ و دربرگیرنده وفای به صلح و ساز است‌). نه دزدی و تاخت نهانی‌، و نه خیانت و غارت پنهانی در میان است‌. هرکس دوست می‌دارد به عهد و پیمان محمّد درآید می‌تواند بدان درآید. و هرکس دوست می‌دارد به عهد و پیمان قریشیان درآید می‌تواند بدان درآید ...».

افراد قبیله خزاعه برجستند وگفتند: ما به عهد و پیمان محمّد درمی‌آئیم‌. افراد قبیله بنی‌بکر نیز برجستند و گفتند: ما به عهد و پیمان قریشیان درمی‌آئیم ... امسال تو از سوی ما برمی‌گردی و به مکه داخل نمی‌گردی و به میان ما وارد نمی‌شوی‌. هر وقت سال دیگر فرا رسید، ما از مکه بیرون می‌آئیم و تو همراه با یارانت بدانجا داخل می‌شوی‌، و سه روز در آنجا می‌مانی‌. تنها اسلحه مسافر با تو خواهد بود و بس‌، یعنی‌: شمشیرها در میان غلافها. جز آنها با خود نخواهید داشت‌.

در همان هنگام‌که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) و سهیل پسر عمرو، عهدنامه را می‌نوشتند، ناگهان ابوجندل پسر سهیل پسر عمرو با غل و زنجیر آهنین پدیدارگردید. او به سوی پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم)‌ گریخته بود. در این حال و احوال‌، یاران پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) از مدینه بیرون آمده بودند، و در فتح و پیروزی‌، شک و تردیدی نداشتند. چراکه پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) خواب فتح و پیروزی دیده بود. وقتی‏که یاران پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) مساله صلح را دیدند، متوجه شدندکه باید برگردند، و پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) بر عهده‌گرفت آنچه بر عهده گرفت‌، آنان سخت نگران و بسیار پریشان شدند تا بدانجا که کمی مانده بود دق کنند و بمیرند. وقتی‌که سهیل ابوجندل را دید، برخاست و چهره‌اش را به زیر ضربات‌گرفت‌، و یقه او را گرفت وکشید وگفت‌: ای محمّد ‌کار من و تو به پایان آمده است و پیمان بسته شده است پیش از این‌که این به نزد تو بیاید. فرمود:

«‌صَدَقتَ‌». «راست گفتی‌».

سهیل پسرعمرو، یقه ابوجندل را می‌گرفت و می‌کشید تا او را به سوی قریشیان برگرداند. ابوجندل هم با صدای بلند فریاد می‌زد: ای جماعت مسلمانان آیا من به سوی قریشیان برگردانده می‌شوم تا مرا از دین و آئینم برگردانند؟ این امر بر درد مسلمانان می‌افزود. پس پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) فرمود:

(يا أبا جندل , اصبر واحتسب , فإن الله جاعل لك ولمن معك من المستضعفين فرجا ومخرجا , إنا قد عقدنا بيننا وبين القوم صلحا , وأعطيناهم على ذلك وأعطونا عهد الله , وإنا لا نغدر بهم).

«‌ای ابوجندل شکیبائی کن و جویای رضای خدا باش. خدا برای تو و برای مستضعفانی‌که با تو هستند گشایش می‌رساند و درگاه تنگنا را بازمی‌گرداند. ما و این قوم پیمان صلح بسته‌ایم‌، و ما بدیشان تعهد خدائی داده‌ایم و آنان به ما تعهد خدائی داده‌اند. ما بدیشان خیانت نمی‌کنیم‌».

ابن اسحاق‌گفته است‌: عمر پسر خطاب برجست و پهلو به پهلوی ابوجندل حرکت‌کرد و گف‌: ای ابوجندل شکیبائی‌کن‌. آنان مشرک هستند. خون هریک از ایشان بسان خون سگی است‌. ابن اسحاق‌گفته است‌: عمر پسر خطاب دسته شمشیرش را به ابوجندل نزدیک می‌