وم  مردمان  نیست‌.  این  آزادی‌ای  است‌ که  عقل  بشری  راحاکم  نهائی  نمی‌کرداند،  و  برداشت  و  پسندیدۀ  این  خرد  را  مرجع  هر چیزی  نمی‌سازد،  به ‌گونه‌ای‌ که  واجب  نماید  تأویل  و  توجیه‌ کرد  هر چیزی  را که  موافق  با  عقل  نباشد،  همان ‌گو‌نه‌ که  در  تفسیر  سرشناسان  این  مدرسه  چنین  سخنی  تکرار  می‏‎گردد.

افزون  بر این،  قوانینی ‌که  معلوم  همگان  و آشنا  برای  مردمان  است  همۀ  قوانین  خدا  را  تشکیل  نمی‌دهد.  بلکه  همچون  قوانینی  بخش  اندکی  از  قوانین  یزدان  است  و  نمی‌تواند  هر چه  را که  در  جهان  صورت  می‌پذیرد  تفسیر  و  توجیه ‌کند.  هم  قوانین  ناشناخته  برای  مردمان  و  هم  قوانین  شناخته  برای  ایشان‌،  بر  عظمت  قدرت  و  بر  دقت  ارزیابی  و سنجش‌،  و  بر تقدیر و تدبیر دقیق  و ظریف  یزدان  در  جهان  دلالت  دارد  .  .  .

گذشته  از  اینها  باید کاملاً  در  نفی  خرافه‌ها  احتیاط ‌کرد،  و  در  عدم  پذیرش  افسانه‌ها  اعتدال  و  میانه‌روی  داشت‌،  و  در  این  امور  از  الهام  و  پیام  محیط  ویژه‌ای‌،  و  از  رودربایستی  عرف  رائج  اندیشه‌ای  در  عصری  از  عصور  متأثّر  نگردید.        

یک  قاعدۀ  درست  و  دور  از  خطا  در  رویاروی  شدن  با  نصوص  قرآنی  است‌.  چه  بسا  اینجا  جای  بیان  آن  باشد  ...  صحیح  نیست  با  مقرّرات  عقلی  پیشین،  و  با  مقرّرات  همگانی‌،  و  با  مقرّرات  موضوعی‌ که  نصوص  بدان  می‌پردازند‌،  پیشداوری ‌کرد  و  با  نصوص  قرآنی  رویاروی  شد.  بلکه  باید  با  نصوص  قرآنی  رویاروی  شد  و  از  آنها  مقرّرات  خودمان  را  دریافت  داریم‌.  ما  باید  از  نصوص  قرآنی  مقرّرات  ایمانی  خویش  را  دریافت  داریم‌،  و  از  آنها  قواعد  منطق  خویشتن  و  همۀ  جهان‌بینیهای  خود  را  بسازیم.  هر گاه  نصوص  قرآنی  کاری  را  مقرّر  فرمودند  مقرّر  برای  ما  است  بدان  شکل  که  مقرّر  داشته‌اند.  چرا که  چیزی  را که  ما  «‌عقل‌‌«  می‌نامیم‌،  و  می‌خواهیم  مقرّرات  قرآن  در  بارۀ  حوادث  جهانی  و  تاریخی  و  انسانی  و  غیبی  را  به  پیش  آن  ببریم،  برآمده  از  واقعیّت  زندگانی  محدود  بشری  ما،  و  حاصل  تجربه‌ها  و  آموخته‌های  بشری  ما  است‌.

این  عقل  اگر چه  خودش  قدرت  آزادی  است‌،  و  با  یکایک  تجربه‌ها  و  آموخته‌ها  و  حادثه‌ها  و  رخدادها  مقیّد  و  محدود  نمی‌گردد،  و  بلکه  بر آنها  فائق  می‌آید  و  به  معنی  مجرّدی  می‌رسد که  در  فراسوی  آنها  است‌،  امّا  در  نهایت  عقل  محدود  به  حدود  و  ثغور  وجود  ما  انسانها  می‌گردد.  وجود  ما  هم  مطلق  نیست‌،  آن ‌گونه ‌که  وجود  خدا  مطلق  است‌.  قرآن  از  جانب  این  مطلق  آمده  است‌.  پس  قرآن  بر  ما  فرمان  می‌راند،  و  مقرّرات  قرآن  است  که  ما  از  خود  آ‌نها  مقرّرات  خود  را  برمی‌گیریم‌.  بدین  سبب  درست  نیست‌ گفته  شود:  مدلول  و  مفهوم  این  نصّ  با  عقل  برخورد  و  مخالفت  دارد  و  باید  آن  را  تأویل  و  توجیه  کرد!  همان  گونه  که  در  مقرّرات  طرفداران  این  مدرسه  اغلب  به  میان  می‌آید.  معنی  این  سخن  هم  این  نیست ‌که  باید  تسلیم  خرافه‌ها  شد.  بلکه  معنی  این  سخن  این  است‌ که  عقل  حکم  و  داور  در  مقرّرات  قرآن  نیست‌.  هر گاه  مدلولها  و  مفهومهای  تعبیر،  راست  و  درست  و  روشن  و  آشکار  باشند،  مقرّر  می‌دارند  چگونه  عقلها  آنها  را  دریافت  بدارند،  و  چگو‌نه  از  آنها  قواعد  اندیشۀ  خود  و  منطق  خود  را  در  برابر  مدلولها  و  مفهومها،  و  در  برابر  حقائق  جهانی  دیگر،  ترتیب  دهند  و  بسازند  .  .  .  

*
از  این  بررسی  و  وارسی  دست  برمی‌داریم‌،  و  به  خود  سورۀ  فیل‌،  و  به  دلالت  و  بیان  داستان  برمی‌گردیم‌:  

(أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ؟) (١)

 آیا  نشنیده‌ای  که  پروردگار  تو  با  فیلداران  چه  کرده  است  و  چه  بر  سر  ایشان  آورده  است‌؟‌.

این  پرسشی  است  برای  به  شگفت  و  شگرف  انداختن  از  این  حادثه‌،  و  بیدارباش  و  هوشیارباش  از  مفهوم  و  مقصود  بزرگ  و  سترگ  آن‌.  این  حادثه  برای  عربها  معروف  و  مشهور  بود،  تا  بدانجا که  آن  را  مبدأ  تاریخ  کرده  بودند.  مثلاً  می‌گفتند:  فلان  چیز  سال  فیل  روی  داد.  فلان  چیز  دو  سال  پیش  از  سال  فیل  روی  داد.  فلان  قضیّه  ده  سال  بعد  از  سال  فیل  روی  داد  .  .  .  مشهور  است‌ که  تولّد  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم در  خود  سال  فیل  بوده  است‌.  چه‌ بسا  این  امر  از  زیبایی‏‏ها  هماهنگیهای  مقدّر  الهی  باشد!

در  این  صورت  باید گفت  این  سوره  برای  خبر  دادن  از  داستانی  نازل  نگـردیده  است  که  آنان  از  آن  اطّلاع  نداشته  باشند.  بلکه  این  سوره  کاری  را  یادآور  می‌کند  که  آنان  آشنای  بدان  و  مطّلع  از  آن  هستند.  مراد  از  ذکر  این  داستان  چیزی  است ‌که  در  فراسوی  آن  قرار  دارد  ...  سپس  پس  از  این  دیباچه‌،  داستان  را  با  استفهام  تقریری  تکمیل‌ می‌کند:

(أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ) (٢)

مگر  نیرنگ  ایشان  را  باطل  نگردانده  است‌؟‌.

آیا  نیرنگ  ایشان  باطل  نگردیده  است  و  به  هدف  و  نتیجه  نرسیده  است‌؟  بسان‌ کسی‌ که  آگاه  را گم  می‌کند  و  بدانچه  می‌خواهد  نمی‌رسد  .  .  .  چه  بسا  بدین  امر  قریشیان  را  به  نعمت  خود  تذکّر  دهد  و  به  یادشان  بیاورد  که  با  حمایت  از  بیت‌الحرام  و  مصون  و  محفوظ  نمودن  آن  چگونه  در  حقّ  ایشان  بزرگواری  فرموده  است‌،  بدان  گاه  که  از  ایستادگی  در  برابر  فیلداران  نیرومند،  عاجز  و  درمانده  بوده‌اند.  شاید  بدین  تذکّر  خجالت  بکشند  منکر  خدا  شوند،  خدائی که  قبلاً  در  هنگام  ضعف  و  زبونی  به  فریادشان  رسیده  است  و کمکشان  کرده  است  و  قدرت  خود  را  بدیشان  نشان  داده  است‌.  همچنین  از  مغرور  شدن  به  نیروی  امروزی  خودشان  در  برابر  محمّد  صلّی الله علیه وآله وسلّم  و  مؤمنان  اندک  همراهش  می‌کاهد.  بدیشان  گوشزد  می‌نماید که  خدا  بود  نیرومندان  را  درهم  شکست  آن  زمان‌ که  می‌خواستند  بر  خانۀ  او  تعدّی  و  تجاوز بنمایند،  و  حرمت  آن  را  از  میان  بردارند.  همان  خدا  چه  بسا  نیرومندانی  را  درهم  شکند که  در  برابر  پیغمبرش  و  دعوتش  می‌ایستند  و  می‌رزمند.

امّا  یزدان  سبحان  چگونه  قدرت  و  شوکت  ایشان  را  درهم  شکست  و  مکر  و کیدشان  را  بی‌نتیجه‌ گذاشت  و  بر  باد  داد،  آن  را  به  شکل  توصیفی  زیبائی  بیان  فرموده  است‌:

(وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ (٣)تَرْمِيهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ (٤)فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ) (٥)

پرندگان  را  گروه  گروه  بر  سر  آنـان  فرستاد.  آن  پرندگان  به  سوی  فیلداران  سنگهای  کوچک  از  سنگ  گِل  را  می‌انداختند  (‌و  به  سویشان  نشانه  می‌رفتند)‌،  و  ایشان  را  همچون  برگ  آفت‌زدۀ  (‌کشتزار،  سوراخ  سوراخ  و  نابود)  می‌کردند.

«‌‌ابابیل‌«  دسته  دسته  و گروه‌ گروه  .  .  .  «‌سجّیل‌«‌:  سنگ  گل  .  .  .  یک  واژۀ  فارسی  است  و  مـرکّب