ه  چیزی  از  آنچه  در  دنیا  (‌از  اعمال  نیک‌)  انجام  داده‌اند  دست  نمی‌یابند.  (‌چرا  که  گردباد  کفر  بر  خاکستر  اعمالشان  وزیده  است  و  آن  را  به  غارت  برده  است‌)‌. (‌ابراهیم/‌١٨)  

در  سورۀ  نور  آمده  است‌:

(والذين كفروا أعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماء , حتى إذا جاءه لم يجده شيئا). 

کافران  اعمالشان  به  سرابی  می‌ماند  که  در  بیابان  بی‌آب  و  علفی  شخص  تشنه‌ای  آن  را  آب  پندارد.  امّا  هنگامی  که  بـه  سراغ  آن  رود،  اصلاً  چیزی  نیابد. (‌نور/39) 

 اینها  نصوص  قرآنی  صریحی  هستند  در  بارۀ  این ‌که  ارزش  کار  به  طور کلّی  هدر  می‌رود  و  ضائع  می‌شود  اگر  مستند  به  ایمان  نباشد،  ایمانی ‌که  انگیزه‌ای  برای ‌کار  ترتیب  می‌دهد که  متّصل  به  سرچشمۀ  هستی  است‌،  و  هدفی  را  برای ‌کار  ترتیب  می‌دهد که  هماهنگ  با  هدف  هستی  است‌.  این  نظریّۀ  منطقی  عقیده‌ای  است‌ که  همۀ  کارها  را  به  خدا  برمی‌گرداند.  پس ‌کسی  از  ایمان  ببرد  از  خود  بریده  است  و  حقیقت  معنی  و  مفهوم  خود  را  از  دست  داده  است‌.[5]

ایمان  داشتن  دالّ  بر  صحّت  فطرت  و  سلامت  هستی  بشری  است‌.  ایمان  داشتن  بیانگر  این  واقعیّت  است  که  فطرت  انسان  با  فطرت ‌کلّ  جهان  هماهنگ  است‌.  و  بیانگر  این  واقعیّت  است‌ که  همصدائی  و  پاسخگو‌ئی  میان  انسان  و  جهان  پیرامون  او  است‌.  انسان  در  این  جهان  زندگی  می‌کند.  وقتی ‌که  وجود  انسان  سالم  باشد  به  ناچار  باید  میان  او  و  میان  این  هستی‌،  همصدائی  و  پاسخگوئی  باشد.  قطعاً  باید  این  همصدائی  و  پاسخگوئی  به  ایمان  آوردن  و  ایمان  داشتن  منتهی  بشود  و  برسد،  به  حکم  آن ‌که  در  خود  جهان  دلائل  و  پیامهائی  بر  قدرت  مطلقه‌ای  است ‌که  جهان  را  بدین  روال  و  منوال  از  نیستی  به  هستی  آورده  است‌.  وقتی ‌که  این  همصدائی  و  پاسخگوئی  از  میان  رود  و  یا  تعطیل  بشود،  خود  این  دالّ  بر  این  است ‌که  خلل  و  نقصی  در  دستگاهی  انجام  گرفته  است  که  دریافت  می‌دارد،  و  آن  وجود  انسان  است‌.  این  هم  دلیل  وجود  فساد  و  تباهی  اسم  و  حاصل  و  پیامد  آن  جز  زیان  نیست‌،  و  هیچ ‌کاری  با  وجود  آن  صحیح  بشمار  نمی‌آید،  هر چند  در  ظاهرش  نمادی  و  اثری  از  صلاح  و  شایستگی  باشد.

دنیای  شخص  مؤمن  آن  اندازه  از  فراخی  و  فراگیری  و  درازا  و  ارتفاع  و  زیبائی  و  خوشبختی  برخوردار  است  که  دنیاهای  غیرمؤمنان  در  مقابلش  کوچک  و  ناچیز  و  فرودین  و  اندک  و  آشفته  و  پریشان  و  نابهنجار  و  منحوس  و  بدبیار  بشمار  است  .  .  .  زیانبار  است  آن  هم  چه  زیانی‌!

هشتم‌ کار  شایسته  و  بایسته  است ‌که  ثمرۀ  طبیعی  و  میوۀ  سرشتی  ایمان  است‌.  و  حرکت  اتوماتیک  و  خود به‌ خودی  است‌ که  در  همان  لحظه‌ای  می‌آغازد که  حقیقت  ایمان  در  دل  جایگزین  می‌گردد.  چه  ایمان  یک  حقیقت  مثبت  پویا  است‌،  همین‌ که  در دل  و درون  جایگزین  می‌گردد  خود  به  خود  به  تلاش  درمی‌آید  و خویشتن  را در بیرون  به  شکل ‌کار  شایسته  و  بایسته  نشان  دهد  .  .  .  ایمان  اسلامی  این  است  .  .  .  ممکن  نیست  خاموش  بماند و  نجنبد.  نهان  بماند  و  به  صورت  زنده  در  بیرون  وجود  مؤمن  دیده  نشود  .  .  .  اگر  ایمان  نجنبد  و  این  جنبش  سرشتی  نداشته  باشد،  ایمان  نادرستی  یا  مرده‌ای  است‌.  کار  ایمان  بسان‌ کار  شکو‌فه‌ای  است‌ که  بوی  خود  را  نگاه  نمی‌دارد.  بوی  شکوفه  از  شکوفه  به  صورت  سرشتی  برمی‏خیزد  و  منتشر  می‌شود.  اگر  بوئی  ندهد‌،  شکو‌فه‌ای  در  میان  نیست‌.

از  اینجا  ارزش  ایمان  پدیدار  می‌آید  .  .  .  ایمان‌،  حرکت  و  عمل  و ساختن  و آباد کردن  است  .  .  .  ایمان  رو  به  خدا  می‌دارد  .  .  .  ایمان‌ کز کردن   و گوشه ‌گیری‌ گزیدن  و  منفی‌بافی  نمودن  و  در  زوایا  و  لابلاهای  دل  و  درون  منزوی  شدن  نیست‌.  ایمان  تنها  ‌نیّتهای  پاک  و  پاکیزه‌ای  نیست ‌که  در  حرکت  و  جنبش  مجسّم  نگردد  و  پدیدار  نتابد.  پویائی  سرشت  اسلام  است‌،  سرشت  برجسته‏ای  که  از  ایمان  نیروی  بزرگ  سازنده‌ای  را  در  طرح  زندگی  و  اصل  حیات  تشکیل  می‌دهد.

این  معلوم  و  مفهوم  است  مادام ‌که  ایمان ‌ارتباط  و  پیوند  با  برنامۀ  ربّانی  باشد.  این  برنامه،  حرکت  پیوسته  و  پیاپی  در  طرح  هستی  و  در  اصل  جهان  است‌.  حرکتی ‌که  از تدبّر  و  تفکّر  برخیزد  و  سرچشمه  بگیرد،  و  رو  به  هدفی  رود.  رهبری  ایمان  برای  مردمان  رهبری‌ای  است  که  برنامۀ  حرکت  است‌،  حرکتی ‌که  سرشت  جهان  هستی  است‌.  حرکت  برگزیده  و  خوب  و  پاک  و  تمییزی‌ که  سازنده  است  و  سزاوار  برنامه‌ای  است‌ که  از  سوی  خدا  آمده  است‌.

* از  لابلای ‌توصیۀ  به  حقّ  و  حقیقت  و سفارش  به  صبر و  شکیبائی،  تصویر  ملّت  مسلمان  -‌ یا گروه  مسلمان  -  نمودار  و  پدیدار  می‌آید که  دارای  هستی  ویژه‌ای‌،  و    رابطۀ  خاصّی‌،  و  رویکرد  یگانه‌ای  است‌.  ملّت  مسلمان  گروهی  است‌ که  هستی  خود  را  احساس  می‌کند  و  خویشتن  را  می‌شناسد.  هـمچنین  به  وظیفۀ  خود  آشنا  است  و  آن  را  می‌داند.  با  حقیقتی  آشنا  است‌ که  ایمان  و  کار  خوب  است‌. کار  خوبی‌ که  از  جمله  شامل  رهبری  بشریّت  و  رهنمود  و  رهنـمون  انسانها  در  مسیر  ایمان  و  کار نیک  و  پسندیده‌،  و  توصیه  و  سفارش  همدیگر  به  چیزهائی  است ‌که  ملّت  مسلمانان  را  در  چنگ  زدن  به  امانت  بزرگ  و  برخاستن  برای  رساندن  این  امانت  بزرگ ‌به  جامعۀ  بشریّت ‌است‌.

از  لابلای  واژۀ ‌توصیه  و سفارش‌،  و از  لابلای  معنی  و  طبیعت  و  حقیقت  توصیه  و  سفارش‌،  تصویر  ملّت  -‌ یا  گروه  - ‌متّحد  و  متّفق  و  دارای  ضمانت  اجتماعی  پدیدار  و  نمودار  می‌آید:  ملّت  برگزیده ‌و هوشیار و پابرجا  بر  حقّ  و  عدل  و  خیر  در  زمین  .  .  .  این  والاترین  و  روشن‌ترین ‌تصویر ملّت  برگزیده  است  .  .  .  اسلام  از  ملّت  اسلام  می‌خواهد  این  چنین  باشد  .  .  .  از  ملّت  اسلام  می‌خواهد که  ملّت  برگزیده  و نیرومند  و  هوشیار  و آگاه  باشد،  و  از  حقّ  و  حقیقت  و  خیر  و  خوبی  پاسداری  نماید.  به  حقّ  و  حقیقت  توصیه  و  سفارش ‌کند،  و  دیگران  را  به  استقامت  و  ماندگاری  بر  مودّت  و  محبّت  و  تعاون  و  همیاری  و  برادری  و دوستی  توصیه  و  سفارش  نماید.  این  قبیل  چیزها  هم  از  واژۀ  توصیه  و  سفارش  موجود  در  قرآن  برمی‌دمد و برمی‌خوشد.  .  .

توصیه  و  سفارش  به  حقّ  و  حقیقت  ضرورت  دارد.  برای  ادای  حقّ  و  ترویج  آن  برخاستن  و  به ‌کار  پرداختن  دشوار  است‌.  بازدارنده‌های  حقّ  بسیار  است‌:  هوا  و  هوس  نفس  انسان‌،  منطق  مصلحت‌،  جهان‌بینیهای  محیط‌،  طغیان  و  سرکشی  طاغیان  و  سرکشان‌،  ظلم  و  ستم  ظالمان  و  ستمگران‌،  و  .  .  .  توصیه  و سفارش‌،  پند  و  اندرز دادن‌،  و  رهنمود  و  رهنمون‌ کردن‌،  و  دل  و  جرأت  بخشیدن،  آگاه  کردن  از  قربت  و  نزدیکی  موجود  در  هدف  و  فرجام‌،  و  برادری  و  دوستی  ورزیدن  