اس  و  پیوند  این  موجود  انسان  نام  و  فناپذیر  کوچک  و  محدود،  با  اصل  مطلق  ازلی  و  ابدی  و  باقی  و  سرمدی  است‌.  آن ‌کسی ‌که  هستی  را  آفریده  است‌.  بعد  از  آن‌،  ایمان  تماس  و  پیوند  انسان  با  جـهانی  است  که  یزدان  آن  را  آفریده  است‌.  ایمان  تماس  و  پیوند  انسان  با  قوانینی  است  که  بر  این  جهان  فرمانروا  است‌.  ایمان  تماس  و  پیوند  انسان  با  نیروها  و  انرژیهائی  است‌ که  در  جهان  اندوخته  و  انبار  گردیده  است‌.  ایمان  در  این  وقت  روان  شدن  از  حدود  و  ثغور  ذات  کوچک  خود  به  سوی  گسترة  جهان  بزرگ  است‌.  ایمان  حرکت  از  نیروی  ناچیز  انسان  به  سوی  عظمت  ناشناخته  و  ناپیدای  انرژیهای  هستی  است‌.  ایمان  حرکت  از  حدود  و  ثغور  عمر کوتاه  انسان  به  سوی  خطّ  سیر  ابدهائی  است‌ که  جز  خدا  کسی  از  آنها  آگاه  نمی‌باشد.[1]

گذشته  از  این ‌که  این  تماس  و  پیوند  به  انسان  نیرو  و  گسترش  و  آزادی  می‏بخشد،  این  تماس  و  پیوند  به  انسان  لذّت  هستی  و  لذّت  جمال  هستی  مبذول  می‌دارد،  و  او  را  برخوردار  از  آفریده‌هائی  می‌سازد که  ارواح  آنها  با  روح  او  مهر  می‌ورزد.  در نتیجه  زندگی  به‌ کوچی  در  جشن  الهی  تبدیل  می‌گردد،  جشنی‌ که  برای  انسان  در  هر مکانی  و  در  هر زمانی  برپا گردیده  است  .  .  .  این  خوشبختی  والائی‌،  و  شادی ‌گرانبهائی‌،  و  انس  و  الفت  با  حیات  و  هستی  است‌،  انس  و  الفتی  بسان  انس  و  الفت  محبوب  با  محبوب  و  دوست  با  دوست‌.  این  دستاوردی  است ‌که  هیچ  دستاوردی  با  آن  برابری  نمی‌کند.  از  دست  دادن  آن  خسران  و  زیانی  است‌ که  هیچ  خسران  و  زیانی  با  آن  برابری  و  همگو‌نی  نمی‌کند  .  .  .

افزون  بر  این‌،  ارکان  و  اصول  ایمان‌،  خود  ارکان  و  اصول  انسانیّت  والای  ارزشمند  است‌:

یکی  یگانه ‌پرستی  یزدان  یگانه  است‌ که  انسان  را  از  پرستش  جز  یزدان  یگانه  به  دور  می‌گرداند،  و  در  درون  او  مساوات  و  برابری  با  جملگی  بندگان  را  جایگزین  می‌گرداند.  در  نتیجه  او  در  برابر کسی  خواری  و  مذلّت  نشان  نمی‌دهد،  و  سرش  را  در  برابر کسی  حز  خداوند  یگانۀ  توانا  خم  نمی‌کند  و  برای‌ کسی  جز  او کرنش  نمی‏برد  .  .  .  آزادی  حقیقی  انسان  از  اینجا  نشأت  می‌گیرد  و  پدیدار  می‌گردد،  آن  آزادی‌ که  از  درون  انسان‌،  و  از  تصوّر  حقیقت  موجود  در  هستی  برمی‌جوشد.  در  سراسر  جهان  هستی  جز  نیروی  یگانه‌ای  و  جز  معبود  یگانه‌ای  وجود  ندارد.  جنبش  آزادی بخش،  خود به ‌خود  از  این  جهان‌بینی  برمی‌جوشد  و  بس.  چون  تنها  این‌ کار،  یگانه ‌کار  منطقی  است‌.  دوم  ربانیّتی  است  که  جهت  را  محدود  و  مشخّص  می‌سازد،  جهتی ‌که  انسان  جهان‌بینیها  و  ارزشها  و  معیارها  و  اعتبارها  و  مقرّرات  و قوانین  خود  را،  و هر چیزی  را که  او را  به  خدا،  یا  به  هستی‌،  و  یا  به  مردمان  پیوند  بدهد،  از  آن  جهت  دریافت  مـی‌دارد.  در نتیجه  هوا  و  هوس  و  مصلحت‌خواهی  و  مصلحت جوئی از  زندگی  برمی‏خیزد،  و  شریعت  و  عد‌الت  جای  آن  دو را  می‏‎گیرد.  حسّ  و  شعو‌ر  مؤمن  را  نسبت  به  ارزش  برنامه‌اش  بالا  می‏‎برد،  و  آن  را  بالاتر  از جهان‌بینیهای  جاهلیّت  و  ارزشها  و  اعتبارهای  جاهلیّت‌،  و  از  ارزشها  و  معیارهای  بر گرفته  از  پیوندها  و  ارتباط‌های  واقعیّت  زمینی  می‏‎برد  .  .  .  هر چند  این  مؤمن  یک  نفر  باشد.  زیرا  به  مقابله  و  مبارزۀ  این  چنین  ارزشها  و  معیارهائی  می‌رود  و  می‌پردازد  با  جهان‌بینیها  و  ارزشها  و اعتبارهائی‌ که  آنها  را  مستقیماً  از  خدا  دریافت  می‌دارد،  لذا  بالاتر  و نیرومندتر  و  سزاوارتر  برای  پیروی ‌کردن  و  بزرگ  داشتن  و  حرمت  نهادن  هستند.[2]

سوم  روشنی  تماس  و  پیوند  آفریدگار  و  آفریده‌،  و  آشکار  بودن  مقام  الوهیّت  و  مقام  عبودیّت  به  صورت  روشن  است‌.  تماس  و  پیوندی ‌که  این  آفریدۀ  فانی  را  با  حقیقت  باقی،  بدون  پیچ  و  خم‌،  و  بدون  واسطه‌ای  در  مسیر،  مرتبط  می‌سازد.  به  دل  نوری  می‌افکند،  و  به  روح  آرامشـی  می‏بخشد،  و  به  نفس  انس  و  الفت  مطمئنّی  می‌دهد،  و  شکّ  و تردید  و  ترس  و  هراس  و  اضطراب  و  پریشانی  را  می‌زداید.  همچنین  تکبّر بیجا،  و  خودبزرگ ‌بینی  ناروا،  بر  بندگان  خدا  را  از  میان  می‏‎برد.  چهارم  استقامت  و  ماندگاری  بر  برنامه‌ای  است‌ که  یزدان  جهان  آن  را  می‌خواهد.  در این  صورت  خیر و  خوبی،  یک  جهش  ناسنجیدۀ  ناگهانی،  و  یک  پرش  بی‌هدف  روی  دادنی‌،  و  یک  رخداد  از همه  چیز  بریده  و  گسیخته  نیست‌.  بلکه  خیر  و  خوبی  از  انگیزه‌هائی  برمی‌جوشد،  و  به  سوی  هدفی  رو  می‌کند  و  جـهت  می‏‎گیرد،  و  افراد  متّحد  و  متّفق  در  خداشناسی  و  خداپرستی  در  آن  با  یکدیگر  همکاری  و  همیاری  می‌نمایند.  در  نتیجه  گروه  مسلمانان  دارای  هدف  یگانۀ روشنی‌،  و  دارای  پرچم  یگانۀ  جداگانه‌ای  خواهند  بود.  همچنین  نسلهای  آیندۀ  پیاپی  یکدیگر  با  این  رشتۀ  استوار  متّصل  می‌گردند  و  به  همدیگر  می‌پیوندند.

پنجم  اعتقاد  به  بزرگواری  انسان  در  پیشگاه  یزدان  است‌.  یزدان  اعتبار  انسان  در  نظر  انسان  را  بالا  می‏‎برد  و  والا  می‌کند،  و  در  دل  و  درونش  این  را  برمی‌انگیزد که  باید  شرم  و  حیاء‌ کند  از  پائین  افتادن  و  فرود  آمدن  از  مرتبه‌ای  که  خدا  او  را  بدانجا  اوج  داده  است  و  رسانده  است‌.  این  امر  بالاترین  و  والاترین  جهان‌بینی  و  تصوّری  است‌ که  انسان  می‌تواند  برای  وجود  خودش  تصوّر کند  و  برای  خویشتن  بیندیشد  و  پیش  چشم  بدارد  .  .  .  انسان  در  نزد  خدا  بزرگوار  و  ارزشمند  است  .  .  .  جز  اسلام  هر  مکتبی  یا  هر  جهان‌بینی‌ای  ارزش  انسان  را  در  نظر  خودش  پائین  می‌آورد  و  فرود  می‌کشد،  و  انسان  را  به  منشأ  حقیری  و  منبع  صغیری  برمی‌گرداند،  و  فاصلۀ  انسان  را  از  جهان  بالا  و  والای  فرشتگان  دور  می‌گرداند  .  .  .  هر  جهان‌بینی  و  هر  مکتبی ‌که  چنین‌ کند،  جهان‌بینی  یا  مکتبی  است‌ که  انسان  را  به  پائین  افتادن  و  پست  گردیدن  و  سقوط  و  نزول ‌کردن  فرامی‌خواند،  هر چند  هم  آشکارا  بدو  چنین  نگفته  باشد  و  چنین  نگوید!

بدین  سبب  پیامهای  داروینیسم  و  فرویدیسم  و  مارکسیسم‌،  زشت‌ترین  چیزی  است‌ که  فطرت  بشری،  و  رویکرد  انسانی‌،  بدان  مبتلا  و گرفتار  می‌آید.  این  مکتب‌ها  به  انسانها  پیام  می‌دهند که  هر گونه  زشتی  و  هر گونه  پلیدی  و  هر جور  حقارتی‌،  یک  امر  طـبیعی  و  مورد  انتظاری  است‌،  و  در  آن‌،  چیزی‌ که  عجیب  و  غریب  بشمار  آید  وجود  ندارد.  بدین  خاطر  در  آن  چیزی  نیست  که  انسان  را  شرمنده‌ کند  یا  انسان  از  آن  شرمندگی  برد!..  همچون  نظریّه  و  دیدگاهی‌،  در  حقّ  انسان  جنایت  است  و  سزاوار  خشم  و کین  است  و  پست  و  ننگین  است‌.[3]  پاکی  ذهن  و  شعور  نتیجۀ  مستقیم  پی  بردن  به ‌کرامت  و  حرم