(صلی الله علیه و سلم) بودند، چه مسلمانان ایشان و چه مشرکان آنان‌. آنچه در مکه می‌گذشت از پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) نهان نمی‌داشتند. آن گاه قریشیان مکرز پسر حفص پسر احنف همپیمان قبیله بنی‌عامر پسر لؤی را به سوی پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) روانه کردند. وقتی که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) او را دید که دارد می آید، فرمود:

(هذا رجل غادر).

«این‌، مرد خیانتکاری است‌».

وقتی به پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) ‌رسید و با او سخن‌گفت‌، پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) همان چیزی را بدو فرمودکه به بدیل و یارانش فرموده بود. مکرز پسر حفص پسر احنف به پیش قریشیان برگشت‌، و بدیشان اطلاع داد چیزی را که پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) بدو فرموده بود. قریشیان حلیس پسر علقمه یا ابن زبان را به پیش پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) روانه کردند. در آن زمان او رئیس احابیش بود.[6] وی یکی از قبیله بنی حارث پسر عبد مناف پسرکنانه است‌. هنگامی‌که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) او را دید، فرمود:

(إن هذا من قوم يتألهون - يعني يتعبدون - فابعثوا الهدي في وجهه حتى يراه).

«‌این فرد از میان قومی است‌که عبادت و پرستش دارند. چهارپایان قربانی را به سوی او ببرید تا آنها را ببیند». 

هنگامی‌که چهارپایان قربانی را دید از عرض دامنه دره با قلاده‌ها به سویش روان می‌شوند، و به علت طول نگاهداری آنها در جایگاه ویژه‌، پشمهایشان را کنده‌اند و خورده‌اند. به سوی قریشیان گشت‌، و به خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) نرسید به خاطر چیز مهم و بزرگی‌که دیده بود و در او سخت تاثیرگذاشته بود. آنچه دیده بود برای قریشیان ذکرکرد. بدوگفتند: بنشین تو یک عرب بدوی هستی و دانشی نداری!

ابن اسحاق گفته است‌: عبدالله پسر ابوبکر برایم نقل کرده است‌که حلیس در این وقت سخت خشمگن گردید وگفت‌: ای جماعت قریشیان‌، به خدا سوگند ما با شما بر همچون چیزی پیمان نبسته بودیم و همسوگند نشده بودیم. آیا کسی‌که آمده است تا خانه خدا را تعظیم و تکریم کند او را باید از این کار بازداشت‌؟ به خدائی سوگند که جان حلیس در دست او است میان محمّد و میان آنچه برایش آمده است راه را باز می‌کنید، و یا این‌که احابیش را یکدست و یکپارچه‌گرد می‌آورم و به جنگتان برمیخیزم. قریشیان بدو گفتند: دست نگاه دار. دست از ما بکش ای حلیس، تا چیزی را برای خود برگزینیم‌که بدان خشنود شویم و تن در دهیم‌.

زهری‌گفته است‌: سپس قریشیان عروه پسر مسعود ثقفی را به پیش پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) فرستادند. عروه گفت‌: ای جماعت قریشیان‌، من دیده‌ام کسی راکه به پیش محمّد می‌فرستید پس از برگشت از شما چه سختیها وگرفتاریهایی می‏‎بیند و چه دشنامها و بد و بیراه‌هائی را می‌شنود. شما که می‌دانید شما پدر هستید و من فرزند.[7] شنیده‌ام بر سرتان چه آمده است‌. بدین خاطر هرکسی‌که از میان قوم من از من اطاعت کرده است او راگرد آورده‌ام‌، و سپس به پیش شما آمده‌ام تا با جان با شما غمخواری و همدردی‌کنم‌. گفتند: راست گفتی‌. شما را متهم به چیزی نمی‌دانیم‌. از مکه بیرون آمد و به خدمت پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) رسید و در حضورشان نشست وگفت‌: ای محمّد! اوباش مردمان راگرد آورده‌ای و ایشان را به سوی اهل و قبیله خود آورده‌ای تا اهل و قبیله خود را درهم شکنی‌؟ این قریشیان هستندکه زنانشان را با خود بیرون آ‌ورده‌اند، و پوستهای پلنگها را پوشیده‌اند و آماده نبرد گردیده‌اند. با خدا پیمان بسته‌اندکه نگذارند هرگز تو با زور به مکه داخل بشوی و به میانشان بروی. به خدا سوگند انگار من اینان را می‌بینم‌که فردا تو را رها می‌کنند و از پیرامون تو پراکنده می‌گردند. زهری‌گفته است‌: ابوبکر در پشت سر پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) نشسته بود. ابوبکر، عروه پسر مسعود ثقفی را هی زد وگفت‌: آهای‌! ما او را رها می‌کنیم و از پیرامون او می‌پراکنیم‌؟ عروه پسر مسعود ثقفی‌گفت‌: ای محمّد این‌کیست‌؟ فرمود:

(هذا ابن أبي قحافة).

«‌این پسر ابوقحافه است‌».

گفت‌: به خدا سوگند اگر مدیون‌کمکی نبودم‌که به من کرده‌ای‌، سزای این جسارت تو را می‌دادم‌. امّا این جسارت را بدان کمک می‌بخشم‌. زهری گفته است‌: سپس عروه پسرمسعود ثقفی وقتی‌که با پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) سخن می‌گفت ریش او را می‌گرفت‌. زهری‌گفته است‌: مغیره پسر شعبه بالای سر پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) خشمناک ایستاده بود. هرگاه عروه ریش پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) را می‌گرفت‌، مغیره دست او را می‌زد و می‌گفت‌: دستت را از چهره پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) بازدار، پیش از این‌که دستت به سویت برنگردد! زهری‌گفته است‌: عروه می‌گفت‌: وای بر تو! چقدر درشتخو و تندخو هستی‌! زهری‌گفته است‌: پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) لبخند زد. عروه بدوگفت‌: این کیست ای محمّد؟ فرمود:

(هذا ابن أخيك المغيرة بن شعبة).

«‌این برادرزاده‌ات مغیره پسر شعبه است».

عروه‌گفت‌: ای خائن! آیا پلشتی خود را شسته‌ای مگر دیروز؟

ابن هشام‌گفته است‌: مراد عروه از این سخن این بوده است‌، مغیره پیش از پذیرش اسلام سیزده مرد بنی‌مالک طائفه ثفیف را کشته بود. دو قبیله ثقیف به هیجان درآمدند و به نزاع برخاستند: بنومالک از قبیله کشتگان‌، و احلاف از قبیله مغیره‌. عروه دیه کشتگان سیزده‌گانه را داد و کار را روبه‌راه نمود و غوغا و کشمکش را زدود.

ابن اسحاق‌گفته است‌: زهری‌گفته است‌: پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) به عروه فرمود همان چیزهائی را‌ که به یارانش فرموده بود. بدو اطلاع داد که او برای جنگ نیامده است و نمی‌خواهد بجنگد. عروه از خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) برخاست و رفت‌. عروه در این مدت دیده بودکه اصحاب پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) ‌چگونه پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) را می‌پایند و در حق او چه‌کارهائی می‌نمایند. او دیده بود همین‌که پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) وضو می‌گیرد، اصحاب فوراً آب وضویش را می‌قاپند. اگر آب دهنی را بیندازد آن را شتابان برمی‌دارند. موئی از بدنش نمی‌افتد مگر این که آن را برمی‌گیرند. به سوی قریشیان برگشت و گفت‌: ای جماعت قریشیان‌! من به پیش کسری در اوج شوکت و عظمتش رفته‌ام‌، و به نزد قیصر در اوج توانائی و اقتدارش رفته‌ام‌، و به پیش نجاشی در اوج قدرت و قوتش درآمده‌ام‌. هرگز هیچ شاهی را در میان مردمان بسان محمّد در میان اصحاب و یارانش ندیده‌ام‌. من کسانی را مشاهده کرده‌ام‌که هیچ وقت او را به‌ کسی و به چیزی تحویل نمی‌دهند و وانمی‌گذارند. حالا خود دانید چه می‌کنید و نظرتان چیست‌.

ابن اسحاق‌گفته است‌: فردی از فرزانگان برایم روایت کرده است‌که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) خرّاش پسر امیه خزاعی را فراخواند و او را به پیش قریشیان در مکه فرستاد. او را سوار شترش به نام ثعلب‌کرد. خراش را فرستاد تا به بزرگان قریش برساندکه او ه