مره از مدینه خارج شد و قصد جنگ نداشت‌. از عربهای مدینه و ا‌ز عربهای آبادیهای پیرامون مدینه خواست جمع بشوند و همراه او عازم عمره گردند. او از قریشیها می‌ترسید، قریشیهائی‌که خود را آماده‌کرده بودندکه با جنگ سر راه او را بگیرند، یا او را از خانه خداکعبه مشرفه بازدارند. این بود بسیاری از عربهای آبادیها کندی کردند و آماده حرکت در خدمت او نشدند. پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) همراه مهاجران و انصاری‌که در خدمتش بودند و سائر عربهای دیگری که بدیشان ملحق گردیدند، بیرون آمدند، و حیوانات هدی‌، یعنی چهارپایان قربانی را با خود آوردند، و احرام عمره بستند، تا مردمان مطمئن باشند پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) و مسلمانان قصد جنگ ندارند، و بلکه برای زیارت بیت‌الله و بزرگداشت آن بیرون آمده‌اند.

ابن اسحاق‌گفته است‌: جابر پسر عبدالله - آن‌گونه‌که به من خبر داده‌اند - می‌گفته است‌: ما در حدیبیه چهارصد نفر بودیم.

زهری‌گفته است‌: پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) با همراهان حرکت فرمود، تا به جائی رسید به نام عسفان‌.[1] بشر پسر سفیان‌کعبی بدو رسید و عرض‌کرد: ای پیغمبر خدا! اینها قریشیها هستند. شنیده‌اند که تو حرکت کرده‌ای‌. آنان همه بیرون آمده‌اند و حتی زنان را با خود آورده‌اند. پوستهای پلنگ پوشیده‌اند، و در ذی طوی رحل اقامت افکنده‌اند. با خدا پیمان بسته‌اندکه نگذارند هرگز تو به میانشان بروی و داخل مکه بشوی. 

ابن خالد پسر ولید است‌که با سواران قریش بیرون آمده است‌، و او و سوارکاران در کراع الغمیم‌[2] رحل اقامت افکنده‌اند. زهری‌گفته است پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) فرمود:

(يا ويح قريش ! لقد أكلتهم الحرب . ماذا عليهم لو خلوا بيني وبين سائر العرب ? فإن هم أصابوني كان ذلك الذي أرادوا , وإن أظهرني الله عليهم دخلوا في الإسلام وافرين , وإن لم يفعلوا قاتلوا وبهم قوة . فما تظن قريش ? فوالله لا أزال أجاهد على الذي بعثني الله به حتى يظهره الله , أو تنفرد هذه السالفة).

«وای بر قریشیان‌! جنگ ایشان را خورده است‌. ایشان را چه می‌شد اگر میان من و میان سائر عربها را باز می‏گذاشتند و میان آنان و من رادع و مانع نمی‌گشتند؟ اگر عربها بر من پیروز می‌شدند و مرا می‌کشتند، همان چیزی بودکه آنان می‌خواستند، و اگر خدا مرا بر عربها چیره می‌کرد، قریشیان اسلام را می‌پذیرفتند و بهره زیادی می‏بردند. اگر هم اسلام را نمی‌پذیرفتند آن وقت مقتدرانه و نیرومندانه می‌جنگیدند. آیا قریشیان چگونه می‌اندیشند و چه در ذهن دارند؟ به خدا سوگند همیشه در راه چیزی می‌جنگم‌که خدا مرا با آن روانه‌کرده است و بدان برانگیخته است تا آن زمان‌که یزدان سبحان‌کمک و یاری می‌فرماید و آن را پیروز و جلوه‌گر و آشکار می‌نماید، و یا این‌که‌گردنم تنها و جدا می‌گردد وکشته می‌شوم‌».

سپس فرمود:
(من رجل يخرج بنا على طريق غير طريقهم التي هم بها).
«چه کسی ما را از راهی راه خواهد بردکه جدای از راهی باشد که آنان در آن قرار دارند؟».

ابن اسحاق گفته است‌: عبدالله پسر ابوبکر برایم روایت کرده است‌که مردی از قبیله اسلم گفت‌: من ای پیغمبر خدا. او مسلمانان را از راه سخت و سنگلاخی عبور داد که در میان دره‌ها قرار داشت‌. هنگامی که از آن راه گذشتند - راهی که دشواریها برای مسلمانان تولید کرد - و به سرزمین صاف و صوفی در دامنه دره رسیدند، پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) به مردمان فرمود:

(قولوا نستغفر الله ونتوب إليه).

«بگوئید: از خدا طلب آمرزش می‌کنیم و توبه می‌نمائیم».

مردمان چنین گفتند. آنگاه فرمود:

(والله إنها للحطة التي عرضت على بني إسرائيل , فلم يقولوها).[3]

«‌به خدا سوگند این همان درخواست آمرزش گناهان است که به بنی‏اسرائیل پیشنهادگردید، ولی آنان آن را نگفتند (‌و درخواست آمرزش نکردند)».

ابن شهاب زهری‌گفته است‌: به دنبال آن پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) به مردمان دستور داد و فرمود:

(اسلكوا ذات اليمين).

«از سمت راست رهسپار شوید».

از وسط حمض‌[4]، در راهی که به پیچ مرار منتهی می‌شود، آنجاکه محل روستای حدیبیه[5] است و پائین مکه واقع گردیده است‌. ابن شهاب زهری‌گفته است‌: سپاهیان آن راه را در پیش‌گرفتند. هنگامی‏‎که سوارکاران قریش‌گرد و غبار سپاهیان را دیدندکه از راه ایشان به در رفته‌اند و از راه دیگری حرکت کرده‌اند، با تاخت به سوی قریشیان گشتند. پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) رهسپار شد. وقتی‌که به پیچ مرار رسید شترش روی زمین خوابید مردمان‌گفتند: شتر پای افشرد. پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) فرمود:

(ما خلأت . وما هو لها بخلق . ولكن حبسها حابس الفيل عن مكة . لا تدعوني قريش اليوم إلى خطة يسألونني فيها صلة الرحم إلا أعطيتهم إياها).

«شتر نبریده است و درمانده نگردیده است‌. این خوی آن نیست‌. بلکه بازدارنده فیل از مکه‌، آن را بازداشته است و برجای نگاه داشته است‌. امروز قریشیان هرگونه خط سیری را در پیش نگرند و هرگونه طرح را از من بخواهند اگر در آن خط سیر و فرح پیوند خویشاوندی باشد همچون خط سیری را در پیش می‌گیرم و چنین طرحی را می‌پذیرم».

در روایت بخاری چنین آمده است‌:

(...والذي نفسي بيده لا يسألوني خطة يعظمون فيها حرمات الله تعالى إلا أعطيتهم إياها).

«... بدان خدائی سوگند که جانم در دست او است‌، قریشیان از من هیچ‌گونه خط سیری و هیچ‌گونه طرحی را درخواست نمی‌کنند که در آن مقدسات یزدان بزرگوار را بزرگ بدارند، مگر این‌که آن خط سیر و طرح را بدیشان خواهم داد و از ایشان می‌پذیرم‌».

آن‌گاه به مردمان فرمود:

(انزلوا). «‌فرود آئید».

بدوگفتند: ای پیغمبر خدا، در این دامنه کوه آبی نیست تا بر آن‌گرد آیند. پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) تیری را از تیردان خود بیرون آورد و آن را به مردی از یارانش داد. آن مرد به گودالی ازگودالهای آنجا فرو رفت‌، و تیر را در آن فرو برد. آب برجوشید ...

هنگامی‌که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) فرود آمد و بیارامید، بدیل پسر ورقاء خزاعی همراه با مردانی از خزاعه به خدمتش آمد و با او سخن‌گفت و پرسید: چه چیزی تو را رهسپار اینجا کرده است‌؟ بدیشان خبر داد که او برای جنگ نیامده است‌، و بلکه برای زیارت خانه خدا آمده است‌. آمده است تا حرمت و عظمت آن را بجای آورد. آن‌گاه بدیشان گفت همان چیزهائی را که به بشر پسر سفیان‌گفته بود. آنان به پیش قریشیان برگشتند وگفتند: ای جماعت قریشیان‌، شما در باره محمّد :شتاب می‌ورزید و عجولانه قضاوت می‌کنید. محمّد برای جنگ نیامده است‌. بلکه برای زیارت این خانه آمده است‌. قریشیان ایشان را متهم به دروغگوئی و سازش کردند و در برابرشان جبهه‌گیری نمودند، وگفتند: اگر هم محمّد آمده باشد و نخواهد بجنگد، به خدا سوگند هرگز با درشتی و سرکشی به مکه داخل نمی‌گردد و به میان ما نمی‌آید، و عربها چنین ننگی را از ما روایت نمی‌نمایند.

قبیله خزاعه پندپذیر و مخلص پیغمبر خدا 