ش  درمی‌آورد که  زیر  پای  شنوندۀ  این  سوره  قرار  دارد.  به ‌گونه‌ای‌ که  چنین  می‌انگارند که  آنان  خودشان  به  جولان  افتاده‌اند  و  به  تاب  درآمده‌اند  و  بدین  سو  و  آن  سو  هل  داده  شده‌اند!  زمین  زیر  پایشان  می‌لرزد  و  می‌جنبد  و  بدین  سو  و  آن  سو  می‌افتد  و  می‌رود!  صحنه‌ای  است‌ که  دلها  را  برمی‏کند  و گریزان  می‌کند  از  هر  چیزی ‌که  در  این  زمین  بدان  چنگ  می‌زند  و  به  دنبال  آن  می‌افتد،  و گمان  می‌برد که  ماندگار  و  پایدار  است‌.  این  نخستین  پیام  این  صحنه‌ها  است‌،  صحنه‌هائی‌ که  قرآن  آنها  را  به  تصویر  می‌کشد،  و  در  آنها  حرکت  ،  جنبشی  را  به  ودیعت  می‌گذارد که  نزدیک  است  به  اعصاب  شنونده  منتقل  شود  به  محض  این‌ که  عبارت  شگفت  و  شگرف  قرآنی  را  بشنود!

بر  این  تأثیر،  وضوح  و  روشنی  می‌افزاید،  وقتی ‌که  «‌انسان‌«  را  در  مقا‌بل  این  صحنۀ  عرضه  شونده  نشان  می‌دهد،  و  در  آن  حال ‌که  او  دارد  به  صحنه  نگاه  می‌کند،  فعل  و  انفعال  و کنش  و  واکنش  او  را ترسیم  می‌کند:  

(وَقَالَ الإنْسَانُ مَا لَهَا) (٣)

و  انسان  می‌گوید:  زمین  را  چه  شده  است‌؟‌.

این  پرسش  کسی  است‌ که  ناگهانی‌ گرفتار  آمده  است  و  حیران  و  ویلان  و  مات  و  مبهوت ‌گردیده  است‌.  آن‌ کسی  که  می‌بیند  آنچه  را که  تا  به  حال  ندیده  است  و  با  آن  آشنا  نشده  است‌.  با  چیزی  رویاروی  می‌گردد  که  آن  را  درک  و  فهم  می‌کند.  چیزی  را  می‌بیند که  نمی‌تواند  در  برابر  آن  شکیبائی  کند  و  ساکت  بماند.  فریاد  برمی‌آورد: 

(مَا لَهَا).

زمین  را  چه  شده   است‌؟‌.

چه  چیز  است‌ که  او  را  این ‌گونه  به  لرزش  و  جنبش  و  تب  و  تاب  می‌اندازد؟  زمین  را  چه  شده  است‌؟  انگار  او  بر  پشت  زمین  این  سو  و  آن  سو  می‌شود  و  می‌رود،  و  تلوتلو  می‌خورد  و  سرنگون  می‌گردد  و  واژگون  می‌شود.  می‌کوشد  چیزی  را  بگیرد  تا  آرام  بگیرد  و  بایستد.  امّا  همه ‌چیز  پیرامونش  سخت  در  تب  و  تاب  و  جنبش  و  لرزش  است‌!

«‌انسان‌«  پیش  از  این‌،  زلزله‌ها  و  آتشفشانیها  دیده  است‌.  از  مشاهدۀ  آنها  به  ترس  و  هراس  افتاده  است  و  آشفته  و  پریشان ‌گردیده  است‌،  و  هلاک  و  نابود  شده  است‌،  ولی  انسان  وقتی‌ که  زلزلۀ  روز  قیامت  را  می‌بیند  همگونی  و  مشابهتی  را  میان  زلزلۀ  روز  قیامت  و  زلزله‌ها  و  آتشفشانیهای  زندگی  دنیا  نمی‌یابد!  این  چیز  تازه‌ای  است  که  انسان  بسان  آن  را  ندیده  است‌.  کاری  است  درگرفته  است  و  راز  آن  را  نمی‌داند،  و  شبیه  آن  را  به  یاد  ندارد.  کار  هراس‌انگیزی  است  که  برای  نخستین  بار  روی  می‌دهد!

(  يَوْمَئِذٍ )  .  د‌ر  آن  روز)‌.  .  .  آن  روز که  این  زلزله  درمی‌گیرد،  و  انسان  در  برابرش  مدهوش  و  حیران  می‌گردد!

(تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا (٤)بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحَى لَهَا) (٥)

زمین  خبرهای  خود  را  بازگو  می‌کند  (‌و  به  زبان  قال  یا  حال  خواهد  گفت  که  چه  چیزهائی  بر  آن  گذشته  است‌.  این  احوال  و  اقوال  زمین‌)  بدان  سبب  است  که  پروردگار  تو  بدو  پیام  می‌دهد  (‌که  چه  بشود  و  چه  بگوید)‌.

در  آن  روز  این  زمین  اخبار  خود  را  بازگو  می‌کند،  و  حال  خود  را  و  آنچه  را که  بر  او گذشته  است  به  رشتۀ  سخن  می‌کشد  .  .  .  به  ذکر  آنچه  بر  سر  او  آمده  است  و  آنچه  بر  سر  او گذشته  است  می‌پردازد.

(بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحَى لَهَا) (٥) 

(‌این  احوال  و  اقوال  زمین‌)  بدان  سبب  است  که  پروردگار  تو  بدو  پیام  می‌دهد  (‌کـه  چه  بشود  و  چه  بگوید)‌.

کاری‌ که  زمین  باید  انجام  بدهد  این  است ‌که  به  حرکت  و  جنبش  درآید  و  روان  شود،  و  به  زلزلۀ  ویژۀ  خود  بپردازد،  و  بارها  و  سنگینیهای  خود  را  بیرون  بیفکند!  .  .  او  هم  فرمان  پروردگار  خود  را  اطاعت  می‌کند:

(وأذنت لربها وحقت). 

و  فرمان  پروردگارش  را  می‌برد،  و  چنین  هم  می‌سزد  و  حقّ  هم  همین  است‌. (‌انشقاق‌/2)  

اخبار  خود  را  بازگو  می‌کند.  این  حال‌،  سخن  روشنی  است  در  بارۀ  چیزی ‌که  به  دنبال  دارد.  آنچه  به  دنبال  دارد  فرمان  یزدان  و  پیام  خدا  بوده  است  .  .  .

در  اینجا  که  «‌‌انسان‌«  مدهوش  و گرفتار  است‌،  و  آنچه  روی  داده  است  و  پیش  آمده  است‌،  از  ترس  و  هراس  و  دهشت  و  وحشت  و  شگفت  و  شگرف‌،  پریشان  می‌شود  و  روان  می‌گردد  و  نفس  نفس  می‌زند  و  زبان  بیرون  می‌کشد،  در  اینجا  «‌انسان‌«  که  نزدیک  است  زبانش  از  گفتار  بایستد،  پریشان  و  هراسان  مـی‌پرسد:  چه  شده  است‌؟  چه  شده  است‌؟  در  اینجا  با  صحنۀ  حشر  و  نشر  و  حساب  و کتاب  و  سنجیدن  و  برکشیدن  و  سزا  و  جزا  رویاروی  می‌گردد:

(يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتًا لِيُرَوْا أَعْمَالَهُمْ (٦)فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ (٧)وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ) (٨)

در  آن  روز،  مردمان  (‌از  گورهای  خود)  دسته  دسته  و  پراکنده  بیرون ‌می‌آیند  (‌و  رهسـپار  صحرای  محشر  می‌شوند)  تا  کارهایشان  بدیشان  نموده  شود  و  (‌نتیجۀ  اعمالشان  را  ببینند)‌.  پس  هر کس  به  اندازۀ  ذرّۀ  غباری  کار  نیکو  کرده  باشد،  آن  را  خواهد  دید  (‌و  پاداشش  را  خواهد  یافت‌)‌.  و  هر کس  به  اندازۀ  ذرّۀ  غباری  کار  بد  کرده  باشد،  آن  را  خواهد  دید  (‌و سزایش  را  خواهد  چشید)‌.

در  یک  لحظه  صحنۀ  برخاستن  از گورها  را  می‌بینیم‌:  

(يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتًا ).

در آن  روز،  مردمان  (‌از گورهای  خود)  دسته  دسته  و  پراکنده  بیرون  می‌آیند  (‌و  رهسپار  صحرای  محشر  می‌شوند)‌.

صحنه‌های  ایشان  را  پخش  و  پراکنده  در  نواحی  زمین  می‏‎بینیم  بدان ‌گاه ‌که  زنده  می‌گردند  و  از گورها  بیرون  می‌آیند.

(كأنهم جراد منتشر). 

انگار  آنان  ملخهای  پـراکنده‌اند  (‌که  در  دسته‌ها  و  گروه‌های  نامنظّم  و  بی‌هدف‌،  راهی  اینجا  و  آنجا  می‌شوند)‌.(قمر/7)                               

این  نیز  صحنه‌ای  است‌ که  انسان  پیش  از  آن  با  آن  آشنا  نبوده  است  و  آن  را  ندیده  است‌.  صحنۀ  مردمان  در  میان  همۀ  نسلها  است ‌که  زنده  می‌شوند  و  از  اینجا  و  آنجا  برمی‌خیزند  و  به  راه  می‌افتند:

(يوم تشقق الأرض عنهم سراعا). 

روزی  زمین  از  روی  مرد‌مان  می‌شکافد  و  کنار  می‌رود‌،  و  ایشان  به  سرعت  (‌از  میان  خاکها)  بیرون  می‌آیند. (ق/44) 

تا  چشم‌ کار  می‌کند،  شبحها  را  می‌بیند که  شتابان  زنده  می‌گردند  و  بیرون  می‌آیند  و  روان  می‌شوند!  به‌ کسی  و  به  چیزی  نگاه  نمی‌کنند.  نه  پشت  سر خود  را  می‌نگرند،  و نه  به  اطراف  خویش  نگاه  می‌کنند:

(مهطعين إلى الداع).

شتابان  به  سوی  فراخوانندۀ  (‌الهی‌،  اسرافیل‌)  می‌روند  (‌و  بدو  می‏نگرند  و  چشم  از  او  برنمی‌دارند)‌. (‌قمر/8‌)  

گردنهای  ایشان  بالا  کشیده  می‌شود،  و  چشمان  آنان  خیره ‌می‌گردد:

(لكل امرئ منهم يومئ