 داد  تا  بدانجا که ‌گمان  بردم  دم  مرگ  است‌.  سپس  مرا  رها کرد  و گفت‌:  بخوان‌. گفتم‌:  چه  چیز  بخوانم؟  این  را  جز  بدان  خاطر  نگفتم‌ که  خود  را  رها  سازم  از  این ‌که  دوباره  همان‌ کاری  را  بر  سرم  آورد که  بر  سرم  آورده  بود. گفت‌: (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ) تا  این  فرمودۀ  خداوند  بزرگوار:  (عَلَّمَ الإنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ) آن  را  خواندم‌. کار  به  پایان  آمد.  سپس  جبرئیل  برگشت  و  رفت‌.  از  خواب  برخاستم.  انگار  آن  آیات  را  بر  صفحۀ  دلم‌ کاملاً  نوشته  است  و  ضبط  کرده  است‌.  از  میان  آفریدگان  یزدان ‌کسی  بسان  شاعر  یا  دیوانه  در  نظر  من  مبغوض‌تر  و  دشمن‌تر  نبود.  من‌ که  چشم  دیدن  شاعر  یا  دیوانه  را  نداشتم‌.  این  رانده  شده  و  دور  افتاده  از  خانما‌ن  -  اشاره  به  خودش  -  شاعر  یا  دیوانه  است‌.  قریشیان  هرگز  نباید  این  را  در  باره  من  بگویند  (‌و  مرا  شاعر  یا  دیوانه  بنامند!)‌.  بالای  قلّۀ  کوه  می‌روم  و  خود  را  از  آنجا  فرومی‌اندازم  و  خویشتن  را  می‌کشم  و  آسوده  می‌گردم‌!  روانه  شدم  تا  این ‌کار  را  بکنم‌.  در  وسّط  کوه  بودم‌،  صدائی  را  از  سوی  آسمان  شنیدم‌.  می‌گفت‌:  ای   محمّد!  تو  پیغمبر  خدا  هستی  و  من  جبرئیل  هستم‌.  سرم  را  به  سوی  آسمان  بلند کردم‌.  جبرئیل  را  به  شکل  مردی  دید م‌که  پاهای  خود  را  بر  افق  آسمان  نهاده  بود.  می‌گفت‌:  ای  محمّد  تو  پیغمبر  خدا  هستی  و  من  جبرئیل  هستم‌.  ایستادم  و  بدو  نگاه‌ کردم  و  خیره  شدم‌.  این  کار  مرا  از  تصمیمی  که ‌گرفته  بودم  بازداشت  و  به  خود  مشغو‌ل‌ کرد.  نه  جلو  می‌رفتم  و  نه  به  عقب  برمی‌گشتم‌.  ر‌وی  خود  را  از  او  برمی‌گرداندم  و  به  افقهای  آسمان  چشم  می‌دوختم‌.  به  هیچ  ناحیه‌ای  نمی‌نگریستم  مگر  این ‌که  او  را  در  آنجا  چنین  می‌دیدم‌.  بر  جای  خود  میخکوب  ایستاده  بودم.  نه ‌گامی  را  به  جلو  می‌نهادم‌،  و  نه  گامی  را  به  عقب  برمی‌داشتم‌.  خدیجه  فرستادگان  خود  را  برای  جستن  و  پیدا کردن  من  فرستاد.  تا  آنان  به  مکّه  برگشتند  و  به  پیش  خدیجه  رسیدند،  من  همچنان  در  جای  خو‌د  ایستاده  بودم.  آن  گاه  جبرئیل  از  جلو  دیدگان  من  رفت،  و  من  نیز  به  پیش  اهل  و  عیال  خود  برگشتم  .  .  .»

ابن  اسحاق  نیز  این  روایت  را  به  طور  مبسوط  و  مشروح  از  وهب  پسر کیسان  پسر  عبید  نقل‌ کرده  است‌... 

 *
در  اینجا  در  پیشگاه  این  حدیث  ایستادم‌.  حدیثی  که  بارها  آن  را  در کتابهای  زندگانی  پیغمبر  صلّی الله علیه وآله وسلّم  و  در  کتابهای  تفسیر  قرآن  خوانده‌ام‌.  آن  گاه  از کنار  آن  گذشته‌ام  و  به  ترک  آن  گفته‌ام‌.  یا  اندکی  در کنار  آن  مانده‌ام  و  سپس  از  آن  صرف  نظر کرده‌ام  و گذشته‌ام‌)  این  حادثه  واقعاً  رخداد  بزرگی  و  سترگی  است‌.  بی‌اندازه  بزرگ  و  سترگ  است‌.  ما  هر  اندازه  بکوشیم  بزرگی  و  سترگی  آن  را  بدانیم‌،  قطعاً  گوشه‌های  زیادی  از  آن  بیرون  از  تصوّر  و  اندشیۀ  ما  خواهد  ماند!

این  حادثه‌،  رخداد  بزرگ  و  سترگی  از  لحاظ  حقیقت  خود  است‌.  بزرگ  و  سترگ  است  در  دلالت  و  مفهومی ‌که  دارد.  بزرگ  و  سترگ  است  از  لحاظ  اثار  و  تأثیراتی ‌که  در  زندگانی  جملگی  انسانها  دارد  .  .  .  این  لحظه‌ای‌ که  همچون  حادثه‌ای  در  آن  به  وقوع  پیوسته  است  بدون  مبالغه  بزرگ‌ترین  و  سترگ‌ترین  لحظه‌ای  است  که  در  این‌ کرۀ  زمین  در  تاریخ  دور  و  دراز  آن  روی  داده  است‌.  حقیقت  این  حادثه‌ای ‌که  در  این  لحظه  به  وقوع  پیوسته  است  چیست‌؟

حقیقت  آن  این  است‌ که  یزدان  سبحان‌،  یزدان  بزرگوار  و  توانا  و  صاحب  عظمت  و کبریاء‌،  یزدان  مالک  ملک  همۀ  جهان‌،  در  اوج  والائی  خود  بزرگی  فرمود  و  لطف  نمود  و  بدین  آفریدۀ  انسان  نام  التفات  کرد.  آفریده‌ای  که  در  گوشه‌ای  از گوشه‌های  جهان  هستی  چمباتمه  زده  است‌.  گوشه‌ای ‌که  نام  آن  زمین  است  و  نزدیک  است  به  چشم  نیاید  و  مشاهده  نگردد.  نسبت  به  این  آفریده  با گزینش  یکی  از  خودشان‌،  بزرگواری  فرمود.  یکی  از  ایشان  را  برگزید  تا  مرکز  تابش  نور  الهی‌،  جایگاه  ودیعۀ  حکمت  خدا،  محلّ  نزول  واژگان  و  سخنان  یزدان‌،  و  نمایندۀ  قضا  و  قدر  ایزد  منّان  در  میان  آفریدگان  انسان  نام  باشد.  این  حقیقت  بزرگی  است‌،  بزرگ  تا  بی‌نهایت‌. گوشه‌هائی  از  عظمت  این  حقیقت  وقتی  پدیدار  و  نمودار  می‌آید که  انسان  به  اندازۀ  تاب  و  توان  خود،  حقیقت  الوهیّت  مطلق  و  ازلی  و  ابدی  و  جاویدان  یزدان  را  به  تصوّر  درآورد،  و  در  سایۀ  آن‌،  حقیقت  عبودیّت  محدود  و  پدید  آمده  و  فناپذیری  به  تصوّر  درآورد.  آن  گاه  وقوع  این  عنایت  ربّانی  در  بارۀ  این  پدیدۀ  انسانی  را  پیش  چشم  بدارد  و  آن  را  احساس  و  فهم‌ کند،  و  شیرینی  این  احساس  و  فهم  را  بچشد  و  مزه‌ کند،  و  خاشعانه  و  شاکرانه  و  شادمان  و  تسبیح ‌گویان  آن  را  دریافت  دارد  و  برداشت  نماید  .  .  .  همـا‌ن‌ کسی  واژگان  و  سخنان  یزدان  را  به  تصوّر  درمی‌آورد که  همۀ  جوانب  و گوشه  و کنار  سراسر  هستی  با  آنها  همآوا  می‌شوند  و  آنها  را  زمزمه  می‌کنند،  در  آن  حال  که  بر  این  انسان  در گوشه‌ای  از گوشه‌های  ناچیز  جهان  فرود  می‌آیند  و  نازل  می‌گردند!

دلالت  این  حادثه  چیست‌؟
دلالت  این  حادثه  -‌ با  توجّه  به  یزدان  سبحان  - ‌این  است  که  یزدان  دارای  فضل  و  لطف  فراخ‌،  و  رحمت  فراگیر  و  همه ‌جا گستر،  و  بزرگو‌اری  و  مهربانی  و  بخشایشگری  است‌.  از  عطاء  و  رحمت  خود  بدون  هر گونه  سببی  و  علّتی  می‏بخشد  و  مبذول  می‌دارد.  عطاء  و  رحمت  او  تازه  برخی  از  صفات  بزرگوارانه  ذاتی  الهی  است‌.

دلالت  این  حادثه  -  با  توجّه  به  انسان  -  این  است ‌که  یزدان  سبحان  به  شکلی  او  را  بزرگ  داشته  است  و  در  حقّ  او  بزرگواری  فرموده  است ‌که  نه  می‌تواند  تصوّرش  کند،  و نه  می‌تواند  شکر و  سپاس  آن  را  به  جای  آورد.  اگر  انسان  همۀ  عمر خود  را  در رکوع  و  سجود  بگذراند،  نمی‌تواند  از  عهدۀ  شکر  این  نعمت  به  در  آید.  این  نعمت  عبارت  است  از  این‌ که  خدا  او  را  یاد  بکند،  و  بدو  توجّه  نماید،  و  با  او  تماس  بگیرد،  و  از میان  جنس  انسان  پیغمبری  را  برگزیند  و به ‌وسیلۀ  این  پیغمبر واژگان ‌و  سخنان  خویش  را  بدو  وحی ‌کند.  و   این ‌که  منزل  و  مأوای  انسان  است  محلّ  فرود  آمدن  این  واژگان  و  سخنان‌ گردد،  واژگان  و  سخنانی‌ که  همۀ ‌کرانه‌ها  و  گوشه‌های  جهان  با  فروتنی ‌‌و تسبیح ‌و تقدیس‌ آنها  را  پژواک‌ کنند  و  در  آنها  با  انسان  همآوا  و  همنوا گردند.  تأثیرات  این  حادثۀ  بزرگ  در  زندگی  جملگی  انسانها  از  همان  لحظۀ  نخست  آغاز گردید.  این  تأثیرات  در  تبدیل  و  تغییر  خطّ  سیر  تاریخ  آغاز گردید،  از  همان  لحظه‌ای  که  دست‌اندر کار  تبدیل  و  تغییر  خطّ  سیر  دل  و  درون  بش