نَّ اللَّهَ يَرَى (١٤)كَلا لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعًا بِالنَّاصِيَةِ (١٥)نَاصِيَةٍ كَاذِبَةٍ خَاطِئَةٍ (١٦)فَلْيَدْعُ نَادِيَهُ (١٧)سَنَدْعُ الزَّبَانِيَةَ (١٨)كَلا لا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْ) (١٩)

سرآغاز  این  سوره  -  به  اتّفاق  مفسّرین  -  نخستین  آیات  نازل  شده  از  قرآن  است‌.  روایتهائی  که  آیاتی  غیر  از  اینها  را  به  عنوان  ابتدای  وحی  ذکر  می‌کنند  غیرقابل  اطمینان  و  ناموثّق  هستند.  امام  احمد گفته  است‌:  عبدالرزاق  و  معمّر  پسر  زهری  برایمان  از  عروه‌،  و  او  از  عائشه  -  رضی ‌الله عنها  -  روایت ‌کرده‌اند که‌گفته  است‌:  «‌نخستین  چیزی‌ که  به  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  وحی‌ گردیده  است  به  صورت  رؤیای  صادقانه  در  خواب  بوده  است‌.  هیچ  خوابی  نمی‌دید  مگر  این‌ که  مثل  سپیده  بامداد  تحقّق  می‌یافت‌.  پس  از  این  مرحله‌،  دوست  داشت ‌گوشه‌گیری  و  خلوت ‌کند.  در  غار  حراء‌ گوشه‌گیری  و  خلوت  می‌کرد  و  در  آنجا  چندین  شب  عبادت  می‌کرد،  بدون  این ‌که  به  پیش  اهل  و  خانواده‌اش  برگردد،  و  زاد  و  توشۀ  خلوت  کردن  را  تهیّه  و  با  خود  بردارد.  بعد  از  آن  به  نزد  خدیجه  برمی‌گشت  و  برای  شبهای  دیگری  دوباره  زاد  و  توشه  برمی‌گرفت  و  با  خود  می‏‎برد.  تا  وقی  از  اوقات ‌که  در  غار  حراء  بود  حقّ  و  حقیقت  بدو  رسید.  فرشته  به  پیش  او  آمد  و گفت‌:  بخوان.  فرمود:  من  خواندن  نمی‌دانم  .  .  .  پیغمبر  صلّی الله علیه وآله وسلّم  روایت  فرموده  است‌:  فرشته  مرا گرفت  و  فشار  و  تکانم  داد  تا  بدانجا که  خسته  و  درمانده  شدم  و  نیروئی  برایم  نماند.  سپس  مرا  رها کرد  و گفت‌:  بخوان.  من  گفتم‌:  خواندن  نمی‌دانم‌.  برای  بار  دوم  مرا  گرفت  و  فشار  و  تکانم  داد  تا  بدانجا که  خسته  و  درمانده  شدم  و  نیروئی  برایم  نماند.  سپس  مرا  رها کرد  و گفت‌:  بخوان‌.  گفتم‌:  خواندن  نمی‌دانم‌.  برای  بار  سوم  مرا گرفت  و  فشار  و  تکانم  داد  تا  بدانجا که  خسته  و  درمانده  شدم  و  نیروئی  برایم  نماند.  سپس  گفت‌:

(اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ (١)خَلَقَ الإنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ (٢)اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأكْرَمُ (٣)الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (٤)عَلَّمَ الإنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ) (٥) 

(‌ای  محمّد!  بخوان  چیزی  را  که  به  تو  وحی  می‌شود.  آن  را  بیاغاز  و)  بخوان  به  نام  پروردگارت.  آن  که  (‌همۀ  جهان  را)  آفریده  است‌.  انسان  را  از  خون  بسته  آفریده  است‌.  بخوان‌!  پروردگار  تو  بزرگوارتر  و  بخشنده‌تر  است  (‌از  آنچه  تو  می‌انگاری‌.  بعد  از  این‌،  بزرگواریها  و  بخشندگیها  از  او  خـواهی  دید  که  تعلیم  قرائت  در  بـرابر  آنها  ساده  و  ناچیز  است‌)‌.  همان  خدائی  که  به  وسیلۀ  قلم  (‌انسان  را  تعلیم  داد  و  چیزها  بـه  او)  آموخت‌.  بدو  چیزهائی  را  آموخت  که نمی‌دانست‌.

پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  بـا  این  آیات  برگشت.  اندامش  

می‌لرزید.  وقتی ‌که  به  پیش  خدیجه  رفت‌،  فرمود:  

‌(‌زَمّلُونی  زَمّلُونی‌)‌.

‌«‌مرا  بپوشانید.  مرا  بپوشانید»‌.

او  را  پوشاندند  تا  ترس  و  هراس  او  برطرف‌ گردید.  آن  گاه  فرمود:

(‌یا  خدیجهُ  مالیَ‌؟‌)‌.

«‌ای  خدیجه  مرا  چه  شده  است‌؟‌«‌.

خدیجه  او  را  از  رخداد  آگاه‌ کرد.  فرمود:

(‌قَد  خَشیتُ  علی  نَفسی‌)‌.

«‌واقعاً  بر  خویشتن  ترسیدم‌«‌.

خدیجه  بدو گفت‌:  هرگز!  هرگز! مژده  باد  تو  را،  به  خدا  سوگند  هرگز  خدا  تو  را  خوار  نمی‌دارد.  زیرا  تو  پیوند  خویشاوندی  را  مراعات  می‌کنی  و  صلۀ  رحم  را  بجای  می‌آوری‌.  راستگو  هستی  و  راست  می‌گوئی‌.  به  درد  دردمندان  می‌رسی  و  درماندگان  را  کمک  و  یاری  می‌کنی‌،  و  از  مهمانان  به  خوبی  پذیرائی  می‌کنی‌،  و  در  برابر  حوادث  حقّ  تعالی‌،  یار  و  مددکار  دیگران  می‌شوی‌.  آن‌ گاه  خدیجه  پیغمبر  صلّی الله علیه وآله وسلّم  را  با  خود  به  پیش  ورقه  پسر نوفل  پسر  اسد  پسر  عبدالعزی  پسر  قصی  برد.  ورقه  پسر  عموی  خدیجه  بود.  در  زمان  جاهلیّت  عیسوی  شده  بود. کتاب  عربی  می‌نوشت‌.  کتاب‌های  عبری  را  از  روی  انجیل  -‌تا  آنجا که  خدا  می‌خواست  بنویسد  -‌ می‌نوشت‌.  پیر  و کور  شده  بود.  خدیجه  بدو گفت‌:  ای  پسر  عمو،  سخن  پسر  برادرت  را  بشنو.  ورقه  گفت‌:  پسر  برادرم،  چه  می‌بینی؟  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  از  چیزی‌ که  دیده  بود  بدو  خبر  داد.  ورقه  گفت‌:  این  همان  رازداری  است  (‌به  نام  جبرئیل‌)  که  به  پیش  موسی  می‌آمد. کاش  در  آن  وقت  جوان  می‌بودم‌.  کاش  من  زنده  می‌بودم  در  آن  هنگام‌ که  قوم  تو،  تو  را  بیرون  خواهند کرد.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  فرمود:

 (‌أو  مُخرجیّ  هُم‌؟‌)‌.

«‌‌آیا  ایشان  مرا  بیرون  خواهند کرد؟»‌.

ورقه‌ گفت‌:  بلی.  هرگز  مردی  چیزی  را  با  خود  نیاورده  است  بسان  چیزی ‌که  تو  با  خود  آورده‌ای  مگر  این‌ که  با  او  دشمنی  شده  است‌.  اگر  روزگار  تو  مرا  دریابد  به  تو  سخت‌ کمک  خواهم‌ کرد  و کاملاً  یاریت  خواهم  داد.  پس  از  این  جریان‌،  چندی  نگذشت ‌که  ورقه  وفات  یافت  .  .  .  تا  آخر»‌‌.  این  روایت  در  صحیح  مسلم  و  صحیح  بخاری  از  قول  زهری  نقل  شده  است  .  .  .  طبری  با  اسنادی ‌که  دارد،  از  عبدالله  پسر  زبیر  روایت ‌کرده  است  و گفته  است‌،  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  فرموده  است‌:

(فجاءني - وأنا نائم - بنمط من ديباج فيه كتاب . فقال:اقرأ . فقلت:ما اقرأ . فغتني حتى ظننت أنه الموت . ثم أرسلني فقال:اقرأ . فقلت:ماذا أقرأ ? وما أقول ذلك إلا افتداء من أن يعود إلي بمثل ما صنع بي . قال: اقرأ باسم ربك الذي خلق . . . إلى قوله:علم الإنسان ما لم يعلم قال:فقرأته . ثم انتهى , ثم انصرف عني . وهببت من نومي , وكأنما كتب في قلبي كتابا . قال:ولم يكن من خلق الله أبغض علي من شاعر أو مجنون . كنت لا أطيق أن أنظر إليهما , قال:قلت:إن الأبعد - يعني نفسه - لشاعر أو مجنون ! لا تحدث بها عني قريش أبدا ! لأعمدن إلى حالق من الجبل فلأطرحن نفسي منه فلأقتلنها فلأستريحن ! قال:فخرجت أريد ذلك . حتى إذا كنت في وسط الجبل سمعت صوتا من السماء يقول:يا محمد . أنت رسول الله وأنا جبريل . قال فرفعت رأسي إلى السماء , فإذا جبريل في صورة رجل صاف قدميه في أفق السماء يقول:يا محمد أنت رسول الله وأنا جبريل . قال:فوقفت أنظر إليه , وشغلني ذلك عما أردت , فما أتقدم وما أتأخر , وجعلت أصرف وجهي عنه في أفاق السماء , فلا أنظر في ناحية منها إلا رأيته كذلك , فما زلت واقفا ما أتقدم أمامي , ولا أرجع ورائي , حتى بعثت خديجة رسلها في طلبي , حتى بلغوا مكة ورجعوا إليها وأنا واقف في مكاني . . ثم انصرف عني وانصرفت راجعا إلى أهلي) .

  «‌من  خوابیده  بودم.  جبرئیل  پارچۀ  ابریشمی  را  آورد.  بر  آن ‌نوشته‌هائی  بود. گفت‌:  بخوان‌. گفتم‌:  خواندن  نمی‌توانم‌.  مرا  فشار  و  تکان 