ردیم‌.  زشتیها  و  پلشتیها  و  بزه‌ها  و  گناه‌ها  می‌کردیم‌.  وظیفۀ  خویشی  و  خویشاوندی  را  انجام  نمی‌دادیم  و  تماس  قرابت  و  خویشاوندی  را  قطع  می‌کردیم‌.  همجواری  و  همسایگی  را  پشت‌  گوش  می‌انداختیم  و  به  فراموشیش  می‌سپردیم‌.  قوی  ما  حقّ  ضعیف  ما  را  می‌خورد ...  بر  این  روش  و  روال  بودیم  تا  خداوند  پیغمبری  از  خود  ما  را  مبعو‌ث  و  روانه‌  کرد.  پیغمبری‌ که  حسب  و  نسب  و  صدق  و  صداقت  و  امینی  و  امانتداری  و  عفّت  و پاکدامنی  او  را  می‌شناختیم‌.  ما  را  به  سوی  خدا  دعوت ‌کرد  تا  او را  به  یگانگی  بپرستیم  و  یکتایش  بدانیم،  و  او  را  پرستش‌  کنیم‌،  و  آنچه  را  جز  او  از  سنگها  و  بتها  ما  و  پدران  و  نیاکان  ما  می‌پرستیدیم  دیگر  پرستش  نکنیم  و  نپرستیم‌.  به  ما  دستور  داد  صدق  و  صداقت  در  گفتار  داشته  باشیم.  امانتدار  باشیم  و  امانت  را  به  صاحب  امانت  برگردانیم.  صلۀ  رحم  را  مراعات  داریم  و  وظیفۀ  خویشی  و  خویشاوندی  انجام  دهیم‌.  همجواری  و  همسایگی  را  به  ‌گونۀ  زیبا  بجای  آوریم  و  حسن  جوار  داشته  باشیم.  از  حرامها  و  خونریزیها  بپرهیزیم‌.  از  زناکاری  و  تهمت  زدن  و  دروغگوئی  دوری‌  کنیم‌.  از خوردن  اموال‌  یتیم  پرهیز نمائیم‌.  به  زنان  پاکدامن  تهمت  زنا  نزنیم‌.  به  ما  دستور  داد  خدا  را  بپرستیم  و  چیزی  را  انباز  او  نکنیم‌.  به  ما  فرمان  داد  نماز  بخوانیم  و  زکات  را  بپردازیم  و  روزه  بگیریم‌»...

با  وجود  همۀ  ‌گمراهیها  و  ویلانیهائی  ‌که  آنان  در  دورۀ  جاهلیّت  بر  آن  بودند،  خدا  می‌دانست ‌که  ایشان  حاملان  این  دعوت  جدید  می‏‎باشند  و  بر  آن  امین  هستند.  چرا که  خدا  می‌دانست  در  نـهادشان  آمادگی  پذیرش  خیر  و  صلاح  است‌،  و  پشتوانۀ  اندوخته  شده‌ای  برای  دعوت  جدید  دارند.  ولی  نهاد  یهودیان  از  این  پشتوانۀ  اندوخته  شده  خالی  و  بی‌بهره ‌گردیده  است‌،  نهادی ‌که  خواری  طولانی  و  ذلّت  زیاد  در  مصر آن  را  تباه  ‌کرده  است‌.  لذا  نهادشان  از  عقده‌ها  و  کجیها  و  کژیها  و  انحرافها  پـر  گردیده  است  و  لبریز  شده  است‌.  بدین  سبب  نهادشان  هرگز  بعد  از  آن  راست  و  درست  نگردیده  است‌،  و  راستای  راه  را  در  پیش  نگرفته  است‌،  نه  در  زمان  زندگانی  موسی ‌علیه السّلام  ‌و  نه  بعد  از  او.  تا  بدانجا  که  خداوند  لعنت‌  و  نفرین  ‌و  خشم  ‌و غضب  خود  را  نصیب  آنان  فرمود،  و  تا  روز  قیامت  امانت  پاسداری  از  دین  خود  در  زمین  را  از  دستشان  بیرون  آورد.

خدا  می‌دانست‌  که  جزیرة‌العرب  عربستان  در  آن  وقت  خوبترین  و  بهترین  گهواره  برای  دعوتی  است  که  آمده  است  تا  سراسر  جهان  را  آزاد  کند  از  گمراهی  و  ویلانی  جاهلیّت‌،  و  خوب‏ترین  و  بهترین  جایگاه  برای  رهائی  تمدّن  در  امپراتوریهای  بزرگ  از  فروپاشی  و  انحلال  است‌،  امپراتوریهای  بزرگی‌  که  موریانه‌ها  تا  مغز  آنها  را  خورده  بودند!  این  حالت  را  یک  نویسندۀ  اروپائی  معاصر  توصیف  می‌کند  و  می‌گوید:

«‌در  دو  قرن  پنجم  و  ششم‌،  جهان  متمدّن  بر  لبۀ  پرتگاه  هرج  و  مرج  قرار  داشت‌.  زیرا  عقائدی‌  که  به  پابرجائی  و  ماندگاری  تمدّن  کمک  می‌کرد  فرو  افتاده  بود  و  سقوط  کرده  بود.  چیز  مورد  توجه  و  مهمّی  هم  در  میان  نبود که  بتواند  جای  آن  عقائد  را  بگیرد  و  پر  کند.  چنین  به  نظر  می‌رسید  در  آن  هنگام  تمدّن  بزرگی  ‌که  ساختن  و  رو  به  راه  کردن  آن  چهار  هزار  سال  طول  کشیده  است  دارد  از  هم  می‌پاشد  و  منحل  می‌گردد،  و  نزدیک  است  بشریّت  هر  آن  دیگر  باره  برگردد  به  سوی  هرج  و  مرجی‌  که  بدان  گرفتار  بوده  است‌.  زیرا  قبیله‌ها  با  یکدیگر  می‌جنگیدند  و  همدیگر  را  می‌کشتند.  نه  قانونی  در  میان  بود  و  نه  نظام  و  سیستمی‌.  مقرّراتی  هم  ‌که  مسیحیان  آنها  را  پدید  آورده  بودند  در  مسیر  تفرقه  و  پراکندگی  بود،  بجای  این  که  اتحاد  و  نظم  و  نظام  بیافریند.  تمدّن  به  درخت‌  گشن  و  بزرگی  می‌ماند  که  شاخه‌های  زیادی  داشته  باشد،  و  سایۀ  آن  سراسر  جهان  را  فرا  گرفته  باشد،  و  قامت  راست  ‌کرده  و  ایستاده  باشد  و  مرگ  به  تنه‌اش  خزیده  و  تا  مغز  آن  فرو  رفته  باشد.  بایستد  و  بنالد  و  در  انتظار  مرگ  بماند  ...  در  میان  نمادهای  این  فساد  فراگیر  و  همه  ‌جا گستر،  مردی  متولّد  شد که  ‌کلّ  جهان  را  متّحد  و  متّفق‌  کرد»‌.[4]  این  سیمای  جامعۀ  آن  روزی  از  دیدگاه  یک  نویسندۀ  اروپائی  است‌.  جامعۀ  آن  روزی  از  دیدگاه  اسلامی  بسیار  تاریک‌تر  و  نابهنجارتر  است‌!

یزدان  سبحان‌،  آن  ملّت  بدوی  و  صحـرانشین  را  در  شبه  جزیرۀ  بیابانی  برای  حمل  این  آئین  برگزید،  چون  در  نهادها  و  درونهایشان  و  در  شرائط  و  ظروفشان  قابلیّت  و  شایستگی  اصلاح  و  اصلاحگری  و  ذخیره  و  اندوختۀ  پشتوانۀ  بذل  و  بخشش  و  داد  و  دهش  را  سراغ  داشت‌.  این  بود  پیغمبری  از  میانشان  برانگیخت  ‌که  بر  آنان  آیات  خدا  را  تلاوت  بکند  و  بدیشان‌  کتاب  و  حکمت  بیاموزد.  آنان  پیشتر  در  گمراهی  آشکاری  بوده‌اند.

(وَآخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ) (٣)

او  مبعوث  برای  دیگران  نیز  هست‌،  آنانی  که  هنوز  به  اینـان  نپیوسته‌اند  (‌و  بعدها  به  دنیا  می‌آیند)‌.  خدا  چیرۀ  کاربجا  است‌.

دربارۀ  «‌آخرین‌»  یعنی  دیگران‌،  روایتهای  متعدّدی  ذکر  گردیده  است‌.

امام  بخاری  -  رحمه الله تعالی  -‌گفته  است‌:  عبدالعزیز  پسر  عبدالله‌،  و  سلیمان  پسر  بلال‌،  از  ثور،  و  او  از  ابوالغیث‌،  و  او  از  ابوهریره  رضی الله عنه برایمان  روایت  کرده‌اند  که  ابوهریره  ‌گفته  است‌:  «‌ما  نزد  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  نشسته  بودیم.  سورۀ  جمعه  بر  او  نازل‌  گردید.  گفتند:  ای  پیغمبر  خدا  مراد  از «وَآخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ» چه  کسانی  است‌؟  تا  سه  بار  از  او  سوال  نشد  بدیشان  پاسخ  نداد.  سلمان  فارسی  در  میان  ما  بود.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  دستش  را  روی  سلمان  فارسی  گذاشت‌.  سپس  فرمود:  

(لو كان الإيمان عند الثريا لناله رجال أو رجل من هؤلاء).

«‌اگر  ایمان  در  ستارۀ  ثریا  باشد،  مردانی  یا  مردی  از  اینان  بدان  می‌رسد»‌.

این  روایت  اشاره  دارد  به  این  ‌که  این  نصّ  شامل  ایرانیان  می‌گردد.  بدین  خاطر  مجاهد  دربارۀ  این  آیه‌  گفته  است‌. «‌آخرین‌»  یعنی  دیگران‌،  ایرانیان‌،  و  هر  کسی  از  غیر  عرب  است‌  که  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  را  تصدیق  ‌کرده  است  و  باور  داشته  ست‌.

 

ابن  ابی‌حاتم‌  گفته  است‌:  پدرم‌،  ابراهیم  پسر  علاء  زبیدی‌،  ولید  پسر  مسلم‌،  و  ابومحمّد  عیسی  پسر  موسی‌،  برایمان  از  ابوحازم،  و  او  از  سهل  بسر  سعد  ساعدی‌،  روایت  کرده‌اند که‌  گفته  ‌است‌:  ییغـمبر  خدا  صلّی الله علی