 هر وقت  دیگری  دلرباتر  و  خوشایندتر  است‌.  در  زمستان‌،  چاشتگاه  زمان  گرم  شدن  دوست  داشتنی  و  شادی‌بخشی  است‌.  در  تابستان  چاشتگاه  زمان  درخشیدن  دل‌انگیزی  است  و  پیش  از  تافتن  و  افروختن  وقت  ظهر  یا  به  عبارت  دیگر  نیمروز  است‌.  خورشید  در  چاشتگاه  در  زیباترین  و  پاک‌ترین  وقت  از  اوقات  خود  است‌. گفته‌اند  مقصود  از  چاشتگاه‌،  تمام  روز  است‌.  امّا  ما  برای  عدول  از  معنی  نزدیک  چاشتگاه  ضرورتی  نمی‏‎بینیم.  چرا که  چاشتگاه  دلالت  ویژۀ  خود  را  دارد،  همان‌ گونه‌ که  دیدیم‌.

سوگند  به  ماه  وقتی ‌که  از  پس  خورشید  برمی‌آید  .  .  .  یعنی  زمانی ‌که  ماه  پس  از  خورشید  با  پرتو  زیبا  و  درخشان  و  رخشان  و  خوشایند  و  تابان  خود  جـهان  را  روشن  می‌سازد  .  .  .  میان  ماه  و  میان  دل  انسان  عشق  و  محبّت  و  مهر  و  مودّت  دیرینه‌ای  است‌ که  به  ژرفاهای  درونها  خزیده  است‌،  و  در لابلای  پیچ  و  خمهای  دل  جایگزین‌ گردیده  است‌.  این  عشق  و  محبّت  و  مهر  و  مودّت  می‌درخشد  و  به  تـلألؤ  درمی‌آید  و  بیدار  و  پدیدار  می‌گردد  هر زمان‌ که  دل  در  حالی  از  احوال  با  آن  رویاروی  و  رو د ررو گردد.  ماه  زمزمه‌ها  و  پیامهائی  برای  دل  دارد..  ماه  تسبیحها  و  تقدیسهائی  با  آفریدگار  دارد.  نزدیک  است  دل  آگاه  در  پرتو  ماه  رقصان  و  روان  در گسترۀ  آسمان  آن  تسبیحها  و  تقدیسها  را  بشنود  .  .  .  دل  در  پاره‌ای  از  اوقات  متوجّه  می‌گردد که  در  پرتو  نوری‌ که  در  شب  مهتابی  همه ‌جا  را  فرا گرفته  است  دارد  شناور  می‌شود،  و  آلایشها  و ناپاکیهای  خود  را  می‌شوید  و  می‌زداید،  و  سیراب  و  شاداب  می‌گردد،  و  با  این  نور  دوست  داشتنی،  دست‌اندر گردن  می‌شود،  و  آن  را  در  آغوش‌  می‌گیر‌د،  و  در  پناه  رحمت  یزدان  می‌آساید  و  مهر  او  را  می‌پساید.

به  روز  سوگند  می‌خورد  بدان  گاه‌ که  روز  خورشید  را  پدیدار  و  جلوه‌گر  می‌نماید  .  .  .  این  بند  اشاره  می‌کند  به  این‌ که،  مقصود  از  چاشتگاه‌،  مدّت  مشخّصی  است  نه  تمام  روز.  ضمیر  موجود  در  «‌جَلّاها  »  آن  را  پدیدار  و  نمودار کرد  پیدا  است‌ که  باید  به  خورشید  مذکور  در  روند  سخن  برگردد  .  .  .  و لیکن  پیام  قرآنی  اشاره  دارد  به  این ‌که  ضمیر  به گسترۀ  جهان  برمی‌گردد.  اسلوب  قرآن  پیامها  و  اشاره‌های  جانبی  دارد،  مثل  این  ضمیر  نهان  در  روند  قرآن.  این  بدان  خاطر  است‌ که  همچون  ضمیری  در  ذهن  و  شعو‌ر  بشری  پیدا  و  هویدا  است‌،  و  تعبیر کلام  پنهان  کردن  آن  را  می‌طلبد.  روز  است  که  گسترۀ  جهان  را  روشن  می‌کند  و  از  آن  پردۀ  شب  را  برکنار  می‌دارد.  روز  د‌ر  زندگا‌نی  انسان  آثاری  دارد  که  انسان  آنها  را  می‏‎بیند  و  با  آنها  آشنائی  دارد.  گاهی  انسان  بر  اثر  تکرار  فراوان  زیبائی  و  تأثیر  روز  را  فراموش  می‌گرداند.  این  پسوده  تند  و  سریع  در  همچون  روندی  انسان  را  بیدار  می کند  و  او  را  برمی‌انگیزد  به  تدبّر  و  تفکّر  در  بارۀ  این  پدیدۀ  بزرگ  بپردازد.

این  بند  نیز  برانگیزنده  بسان  بند  پیشین  است‌:

(وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَاهَا) (٤)

سوگند  به  شب  بدان  گاه  که  خورشید  را  می‌پوشاند  (‌و  آن  را  در  پس  پردۀ  ظلمت  پنهان  می‌نماید)‌.

تغشیه  مقابل  تجلیه  است‌.  یعنی  پوشاندن  مقابل  جلوه‌گر  ساختن  است‌.  شب  پـرده‌ای  است ‌که  همه  چیز  را  فرامی‌گیرد  و  همه  چیز  را  نهان  و  پنهان  می‌دارد.  شب  صحنه‌ای  است ‌که  همچون  روز  در  نفس  انسان  تأثیر  بزرگی‌،  و  در  زندگی  انسان  اثر  سترگی  دارد.

آن ‌گاه  به  آسمان  و  ساختار  آن  سوگند  می‌خورد:

(وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا) (٥)

سوگند  به  آسمان  و  به  آن  که  آن  را  ساخته  است‌.

«‌ما»  در  اینجا  مصدری  است‌.[1]  واژۀ  آسمان  وقتی  که  گفته  می‌شود،  به  ذهن  انسان  چیزی  می‌گذرد  که  بالای  سر  خودمان  به  شکل‌ گنبد  می‌بینیم  به  هر سو که  رو کنیم  و  بنگریم.  در  آن  سیّارگان  و  ستارگان  در  فلکها  و  مدارهای  خود  پراکنده‌اند.  امّا  حقیقت  آسمان  چیست‌؟  ما  از  آن  چیزی  نمی‌دانیم‌.  این  چیزی‌ که  ما  بالای  سر  خودمان  مرتبط  و  متّصل  می‏‎بینیم  و  خلل  نمی‌پذیرد  و  پخش  و  پراکنده  و  پریشان  و  نابسامان  نمی‌گردد،  به  سبب  پیوستگی  و  استواری  خود،  صفت  ساختمان  را  پیدا  می‌کند  و  می‌توان  آن  را  کاخ  نامید.  امّا  چگونه  ساخته  شده  است‌،  و  چه  چیز  اجزاء  و  قطعه‌ها  و  تکّه‌های  آن  را  نگاه  می‌دارد  و  نمی‌گذارد  پخش  و  پراکنده  شوند،  هر چند  که  در  فضا  شناورند،  فضائی  که  ابتداء  و  انتهای  آن  را  نمی‌دانیم  .  .  .  چیزی  است ‌که  ما  بی‌خبر  از  آنیم  و  از  آن  هیچی  نمی‌دانیم‌.  هر آنچه  در  این  راستا گفته‌اند  و  راجع  بدان  بیان  داشته‌اند،  فرضیّه‌ها  و  نظریّه‌هائی  است  که  قابل  نقد  و  نقض  و  جرح  و  تعدیل  است‌.  چیزهائی  نیستند که  بردوام  و  ماندگار  و  ثابت  و  استوار  بمانند  .  .  .  ما گذشته  از  هر چیزی‌،  ایمان  داریم  به  این‌ که  دست  خدا  است‌ که  این  ساختمان  جهان  و کاخ  آسمان  را  نگاه  می‌دارد                       .

( إنّ ‌الله یُمسکُ ‌السّماوات‌  وَ  الأرض ‌أن  تَزُولا،  وَ لئن  زالَتا إن ‌أمسَکَهما  من ‌أحَد  من  بعده ؟‌.)

خداوند  آسمانها  و  زمین  را  نگاهداری  می‌کند  و  نمی‏گذارد  (‌از مسیر  خود)  خارج  و نابود  شوند.  هر گاه  (‌هم  بخواهند  از مسیر خود)  خارج  و نابود  شوند،  جز  خدا  هیچ  کس  نمی‌تواند آنها  را  (‌در مسیر  خود) ‌نگاه  و  محفوظ  دارد.(فاطر/41)                                        

یگانه  دانش  مورد  اطمینان  همین  است  و  بس!

همچنین  یزدان  سبحان  سوگند  می‌خورد  به  زمین  و قِل  دادن  و  مسطّح‌ کردن  آن‌:

(وَالأرْضِ وَمَا طَحَاهَا) (٦)

سوگند  به  زمین‌،  و  به  آن  که  زمین  را  پرت  کرده  است  و  غلتانده  است  و  (‌با  وجود  گرد  و  کروی  بودن  و  گردش  شتاب‌آمیز،  آن  را  برای  زندگی  انسانها  و  رویش  گیاهان‌)  پهن  نموده  است  و  گسترانیده  است‌.

«‌طَحو»‌  مثل  «‌‌دَحو»‌،  به  معنی‌:‌ گستراندن  و  مهیّا کردن  برای  زندگی  است‌.[2]  این  حقیقتی  است‌ که  برجا  و  برپا  است  و  زندگی  نوع  بشر  و  زندگانی  سایر  انواع  زنده‌ها  بر  وجود  آن  استوار  و  ماندگار  است‌.  این  ویژگیها  و  هماهنگیهائی‌ که  دست  قدرت  یزدان  سبحان  آنها  را  در  این  زمین  آفریده  است‌،  اجازه  داده‌اند  زندگی  مطابق  تقدیر  و  تدبیر  خدا  برقرار گردد  و  ادامه  پیدا کند.  آنچه  به  ظاهر  ما  می‌فهمیم  این  است‌ که  اگر  یکی  از  این  ویژگیها  و  هماهنگیها  اختلال  پیدا  می‌کرد  و  به  هـم  می‌خورد،  امکان  نداشت  حیات  به  وجود  آید  و  در  این  راهی‌ که  در  آن  به  پیش  می‌رود  حرکت‌ کند  و  ادامه  داشته  باشد  .  .  .  طَحو  زمین  یا  دَحو  آن‌،  یعنی  راندن  و  پرت‌ کردن  و گستراندن  زمین‌،  همان ‌گو‌نه ‌که  در  آیۀ  دیگری  آمده  است:

(