یزان  می‌گرد‌د،  دل  مؤمنی‌ که  در  هر  زمانی  و  در  هر  مکانی  با  طغیان  و  سرکشی  طاغیان  و  سرکشان  رویاروی  می‌شود.  از  این  فرمودۀ  یزدان  بزرگو‌ار:

(إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ) (١٤)

مسلّماً  پروردگار  تو  در  کمین  (‌مردمان  و  مترصّد  اعمال  ایشان‌)  است‌.

آرامش  ویژه‌ای  فرومی‌ریزد  و  فرومی‌بارد.  پروردگارت  آنجا  است‌.  مترصّد  است  و  چیزی  از  او  به  دور  نمی‌افتد  و گم  و گور  نمی‌شود.  مراقب  است  و کسی  و  چیزی  از  او  نمی‌تواند  بگریزد  و  به  در  رود.  پس  خاطر  مؤمن  آسوده  باشد،  و  مؤمن  پرچشمان  خود  بخوابد  و  به  خو‌اب  رود.  چه  پروردگارش  آنجا  آماده  است‌!  .  .  در کمین  است  و  مترصّد  است  .  .  .  در کمین  و  مترصّد  طغیان  و  شرّ  و  فساد  است!

بدین  وسیله  ما  در  اینجا  نمونه‌هائی  را  از  قضا  و  قدر  خدا  در  بارۀ ‌کار  د‌عوت  می‌یابیم  و  می‌بینیم‌،‌ گذشته  از  نمونه‌ای  که  سورۀ  بروج  در  بارۀ  صاحبان  گودال  ذکر  می کند. قرآن  در  گذشته – و بلکه  همیشه – مؤمنان را با این  نمونه  و  آن  نمو‌نه  تربیت‌ کرده  است  و  تربیت  می‌کند،  مطابق  احوال  و  اوضاع  و  شرائط  و  ظروفی‌ که  پیش  آمده  است  و  پیش  می‌آید،  و  خو‌د  مؤمنان  را  برای  این  و  برای  آن  آمادگی  بخشیده  است  و  آمادگی  ببخشد،  تا  مؤمنان  در  هر  دو  حالت  بیارامند،  و  انتظار  هر دو کار  را  نیز  داشته  باشند.  ولی  در  هر  صورت  همه  چیز را  به  قضا  و  قدر  خدا  واگذارند  تا  آن‌ گونه‌ که  می‌خـواهند کار  را  ساری  و  جاری  فرماید  و  اجراء  نماید.  

*
(إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ) (١٤)
مسلّماً  پروردگار  تو در  کمین  (‌مردمان  و مترصّد  اعمال  ایشان‌)  است‌.

پروردگار  تو  می‏‎بیند  و  حساب  می‌کند  و  به  حساب  و  کتاب  همگان  می‌رسد  و  سزا  و  جزایشان  را  می‌دهد،  مطابق  معیار و  مقیاس  درست‌،  و  با  ترازوی  دقیقی ‌که  به  خطا  نمی‌رود.  او  ظلم  نمی‌کند،  و  به  ظواهر کارها  بسنده  نمی‌کند.  بلکه  حقائق ‌کار  را  در  مدّ  نظر  می‏‎گیرد  .  .  .  این  انسان  است ‌که  معیارها  و  مقیاسها  و  ترازوهایش  به  خطا  می‌رود،  و  در  سنجشها  و اندازه‌گیریهایش  غلط  و  اشتباه  دیده  می‌شود،  و  انسان  جز  ظاهر کارها  را  نمی‏بیند،  اگر  با  ترازوی  خدا  برنکشد  و  برابر  قانون  خدا  نسنجد:

(فَأَمَّا الإنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ (١٥)وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ) (١٦)

امّا  انسان  (‌آن  انسانی  که  در  پرتو  ایمان  و  خردش  رشد  نیافته  است‌،  و  شخص  خود  را  همه  چیز  می‌پندارد)  همین  که  پروردگارش  او  را  بیازماید  و  برای  این  کار  او  را  بزرگی  ببخشد  و  بدو  نعمت  بدهد،  خـواهد  گفت‌:  پروردگارم  مرا  بزرگوار  و گرامی  و  محترم  و  مکرّم  دیده  است‌ ( ‌و  این  عزّت  و نعمت‌،  حقّ  من  و  شایستۀ  من  است‌)‌.  و امّا  زمانی  که  پروردگارش  او را  بیازماید  و  برای  این  کار  روزی  او  را  تنگ  و  کم  نماید،  خواهد  گفت‌:  پروردگارم  مرا  خوار  و  زبون  داشته  است  (‌و  با  فقر  و  فاقه‌،  ذلیل  و  حقیرم  نموده  است‌)‌.

این  اندیشۀ  انسان  دربارۀ  حال  و  احوالی  است  که خدا  او را بدان  مؤ آزماید. خدا  گاهی  روزی  را فراوان  و گاهی  کم  می گرداند. گاهی روزی را می دهد، و گاهی باز می گیرد... خدا  انسان  را با نعمت  و احترام  و اکرام بخشیدن  بدو  می آزماید. گاهی نیز با اعطاء پول و مقام بدو امتحان می نماید. انسان متوجّه نمی گردد که همۀ اینها آزمایش است و مقدّمۀ سزا و جزا است. بلکه انسان می پندارد این رزق و روزی فراخ و این مقام و مکانت والا دلیل بر شایستگی او در پیشگاه خدا جهت دریافت و رسیدن بدین چیزها و درجه ها است، و علامت گزینش و انتخاب او از سوی خدا برای دستیابی بدانها است. از دیگر سو او آزمایش را پاداش و پادافره، و امتحان را نتیجه می پندارد! کرامت و عظمت نزد خدا را با کالا و متاع این جهان می سنجد. یعنی داشتن دارائی را نشانۀ کوچکی و حقارت در پیشگاه خدا می شمارد! یزدان انسان را با کاهش نعمت می آزماید، و انسان این امتحان را کیفر می انگارد، و امتحان را عقوبت می شمارد، و تنگی معیشت را کوچکی و حقارت در پیشگاه خدا محسوب می دارد، و می گوید اگر خدا می خواست او را حقیر و ناچیز کند، رزق و روزی او را کم نمی کرد و بر او تنگ نمی گرفت...

انسان در هر دوی این حالتها اندیشۀ اشتباه و سنجش نادرستی دارد. چه وسعت و فراخی رزق و روزی ، یا کاهش و کاستی آن ، امتحان یزدان از بندۀ خود انسان است. امتحان است تا معلوم شود انسان شکر نعمت را بجای می آورد، و یا این که سرمست و مغرور می شود و کفران نعمت می کند. آیا انسان صبر و استقامت نشان می دهد در برابر رنج و محنت و دلتنگی و آزردگی یا خیر... سزا و جزای پندار و گفتار و کردار بعدها داده می شود. چیزی که در این زمین از کالا و متاع دنیا داده می شود و یا بازگرفته می شود، سزا و جزا بشمار نمی آید... ارزش بنده در پیشگاه یزدان به کالا و متاع دنیوی او تعلّق نمی گیرد. ملاک رضا و خشنودی خدا یا خشم و کین خدا با کالا و متاع دادن به بنده یا بازداشتن کالا و متاع از بنده در این زمین نیست. یعنی دارا بودن و نادار بودن دالّ بر راضی بودن یا ناراضی بودن یزدان از انسان نمی باشد. چه خدا به فرد خوب و بایسته و به شخص بد و نابایسته دارائی و ثروت را بازمی دارد. امّا سزا و جزا در فراسوی اینها است و بر آن تکیه می شود. خدا عطاء می فرماید تا بیازماید ، تکیه بر نتیجۀ اینها است و نتیجۀ امتحان معتبر است و بس.

امّا انسان – وقتی که دلش از ایمان خالی باشد – حکمت و فلسفۀ دادن و ندادن را نمی داند، و حقیقت ارزشها را در ترازوی خدا درک و فهم نمی نماید... هنگامی که انسان دلش با ایمان آباد گردید پیوند و تماس پیدا می کند و می داند آنجا چه چیز وجود دارد. در ترازوی او کالاها و متاعهای ناچیز دنیا سبک می گردد و بی ارزش می شود، و بیدار و هوشیار می گردد نسبت بدانچه در فراسوی امتحان است که سزا و جزای یزدان است. این است تنها برای سزا و جزا کار می کند چه در وقت داشتن و چه در وقت نداشتن . در هر دو حال دل به قضا و قدر خود می دهد و بدان می آرامد، و ارزش خود را در ترازوی خدا با چیزهای جدا از این ارزشهای ظاهری تو خالی می داند.

*
قرآن در مکّه مردمانی را مخاطب قرار می داد – امثال آنان در هر جاهلیّتی یافته می شود. جاهلیّتی که پیوند و تماس خود را با جهان والاتر و بالاتر و فراخ تر و گسترده تر از زمین می برد – مردمانی که در گسترش نعمت و در کاهش نعمت چنان گمانی داشتند ، و معیارها و مقیاسها و ارزشها را در زمین آن گونه ارزیابی می کردند. یعنی مال و متاع و جاه و مقام در نزد ایشان همه چیز بود. چه جز این معیار و مقیاسی نداشتند! بدین خاطر حرص و آز زیادی بر مال و دارائی داشتند. عشق آنان به مال و دارائی فراوان بود. پیرامون مال و دارائی 