نمی‌رود!  سلولهائی‌ که  موظّف  و  مکلّفند  چشم  را  بسازند  می‌دانند  چشم  باید  در  چهره  باشد،  و  هرگز  نباید  در  شکم  یا  پا  و  یا  بازو  باشد،  هر چند  که  هر  مکانی  از  این  مکانها  می‌تواند  محل  رویش  و  پیدایش  چشم ‌گردد.  اگر  نخستین  سلولی ‌که  موظّف  و  مکلّف  به  ساختن  چشم  است‌،  به  هر یک  از  این  مکانها  برده  شود  و کشت‌ گردد،  در  آنجا  چشم  را  می‌سازد!  امّا  این  سلول  وقتی‌ که  راه  می‌افتد  جز  به  مکانی  نمی‌رود  که  در  این  دستگاه  پیچید‌ۀ  اند‌ام  بشری  به  چشم  اختصاص  داده  شده  است‌!..  راستی  چه  کسی  باید  بدو  گفته  باشد:  این  دستگاه  بزرگ  و  سترگ  بدن  در  این  مکان  به  چشم  نیاز  دارد  نه  مکان  دیگری‌؟  .  .  او  خدا  است‌.  او  مراقب  و  محافظ  والائی  است‌ که  این  سلول  را  می‌پاید  و  در  راه  خودش  در  این  وادی  ویلانی  و  حیرانی  که  جز  خدا  راهنمائی  در  آنجا  نیست  رهنمود  و  رهنمونش  می‌نماید!

همۀ  این  سلولها  به  شکل  انفرادی  و  به  صورت ‌گروهی  در  خطّ  سیری ‌کار  می‌کنند که  از  مجموعۀ  معیّنی  از  واحدهای  وراثتی  یا  ژنتیکی  تشکیل  گردیده‌اند  و  آن  را  ترسیم  کرده‌اند،  و  خودشان  در  داخل  آن  سلول  نهان  شده‌اند.  واحدهای  وراثتی  یا  ژنتیکی  حاملان  وراثت  هستند،  و  محافظان  شناسنامۀ  وراثتی  نوع  و  ویژگیهای  نیاکان  می‏‎باشند.  برای  مثال  سلول  چشم  در  حالی  که  تقسیم  می‌گردد  و  تکثیر  پیدا  می‌کند  تا  چشم  را  بسازد،  می‌کوشد  در  لابلای ‌کار،  شکل  معیّن  چشم  و  ویژگیهای  مشخّص  آن  را  حفظ‌ کند  و  برجای  دارد،  و  آن  را  چشم  انسان  سازد،  نه  چشم  حیوان  و  موجود  زندۀ  دیگری‌!  چشم‌ نیاکان  هر کسی  شکل  معیّنی  و ویژگیهای  مشخّصی  دارد  .  .  .کم‌ترین  انحرافی  در  نقشه  و  طرح  چشم‌،  چه  از  ناحیۀ  شکل  و  چه  از  ناحیۀ  ویژگیها،  چشم  را  از  خطّ  سیر  مرسوم  و  معلوم  خود  منحرف  می‌سازد.  چه ‌کسی  این  قدرت  را  به  سلول  داده  است‌؟  چه‌ کسی  این  علم  و  دانش  را  به  سلول  تعلیم‌ کرده  و  آموخته  است‌؟  چه ‌کسی  این  قدرت  را  و  این  اطّلاع  را  به  سلول  ساده‌ای  داده  است‌ که  نه  عقل  و  خردی  دارد  و  نه  درک  و  فهمی  و نه  اراده  و  اختیاری  و نه  قدرت  و قوّتی‌؟  .  .  خدا  چنین‌ کرده  است  و  چنین  آگاهیها  و دانستنیها  و  قدرتها  و  توانهائی  را  به  سلول  داده  است‌.  به  سلول  آموخته  است  چیزی  را که  همۀ  انسانها  در  برابر  نقشه‌ و  طرح  آن  عاجز  و  ناتوان  می‌مانند  اگر  نقشه  و  طرح  چشمی  یا  جزئی  از  چشم‌،  بدیشان  حواله‌ گردد!  در  صورتی‌ که  یک  سلول  چشم  یا  عدّه‌ای  سلول  ساده  این ‌کار  بزرگ  را  انجام  می‌دهند!  در  فراسوی  این  پرتو گذرا  از  تصویرهای  کوچ  دور  و  دراز  و  شگفت  و  شگرف  موجود  در فاصلۀ  آب  جهنده  و  انسان گو‌ینده‌،  انبوه  بیشماری  از  عجائب  و  غرائب  است‌.  عجائب  و  غرائب  در  ویژگیهای  دستگاه‌ها  و  اندامها،  آن  اندازه  زیاد که  ما  در  این  «‌فـی  ظلال  القرآن‌«  از  برشمردن  و  پیگیری  آنها  درمانده  و  ناتوانیم  .  .  .  همۀ  آنها  بر  تقدیر  و  تدبیر گواهی  می‌دهند،  و  اشاره  بدین  دارند که  دست  محافظ  و  مراقب  و  رهنمود  و  رهنمون  و  یار  و  مددکاری  در  میان  است‌،  و  حقیقت  نخستینی  را  تأکید  و  تأیید  می‌کنند که  با  آسمان  و  ستارگان  بر  آن  سوگند  خورده  شد،  و  زمینۀ  حقیقت  بعدی  را  فـراهم  می‌آورد،  حقیقت  پیدایش  و  آفرینش  واپسین  و  آخری  که  مشرکان  آن  را  باور  نمی‌داشته‌اند،  مشرکانی‌ که  مخاطبان  اوّلیّۀ  این  سوره  بوده‌اند  .  .  .

*

(إِنَّهُ عَلَى رَجْعِهِ لَقَادِرٌ (٨)يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ (٩)فَمَا لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَلا نَاصِرٍ) (١٠)

بیگمان  خداوند  (‌تعالی  که  انسان  را  در  آغاز  از  آب  نطفه  آفریده  است‌،  همو)  قـادر  است  که  بار  دیگر  انسان  را  (‌پس  از  مرگ  به  زندگی‌)  برگرداند.  (‌این  بازگشت‌)  روزی  تحقّق  می‌یابد  که  رازهای  نهان  و  کارهای  پنهان  آشکار و آزموده‌ می‌گردد.  بدین  هنگام  برای  انسان  نه  نیروئی  است  (‌که  بر  زشتیهای  اعمال  و  عقائدش  پرده  بیفکند)  و  نه  یار  و  یاوری  است  (‌که  او  را  از  عذاب  الهی  رهائی  بخشد)‌.

او  -‌ یعنی  خدائی‌ که  وی  را  آفریده  است  و  به  جهان  گسیل  داشته  است  و  از  او  مراقبت  و  محافظت  فرموده  است  -‌ می‌تواند  پس  از  مرگ  او  را  به  زندگی  برگرداند،  و  پس  از  فرسودن  بدو  حیات  مجدّد  بخشد.  پیدایش  و  آفرینش  نخستین  بر  قدرت  خدا  دلالت  دارد،  همان ‌گو‌نه  که  بر  تقدیر  و  تدبیرش‌ گواهی  مـی‌دهد  و  اشاره  می‌نماید.  این  پیدایش  و  آفرینش ‌که  دارای  دقّت  بسیار  و  حکمت  فراوان  است  همه  و  همه  هدر  می‌رود  اگر  برگشتی  باشد که  در  آن  نهانیها  و  رازها  بررسی  و  وارسی ‌گردد  و  سزا  و  جزای  دادگرانۀ  آن  داده  شود:

(يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ) (٩) 

(‌این  بازگشت‌)  روزی  تحقّق  می‌یابد  که  رازهای  نهان  و  کارهای  پنهان  آشکار  و  آزموده  می‏‎گردد.

درونهای  نهانی‌ که  رازهای  پنهان  را  در  خود گرفته  است‌،  روزی  مورد  امتحان  و  آزمون  قرار  می‏‎گیرد،  و  نمایان  و  هو‌یدا  می‏‎گردد  و  پرده  از  آنها  فرومی‌افتد  و  بروز  پیدا  می‌کند.  بدان‌ گو‌نه‌ که  ستارگان  درخشان  از  لابلای  تاریکیها  می‏‎گذرند  و  پردۀ  تاریکیهای  فراگیر  و  پوشاننده  را  پاره  می‌کنند،  و  همان ‌گونه ‌که  مراقب  و  محافظ  انسان  به  درون  نفس  پیچیده  در  لایه‌ها  و  پرده‌ها  سرک  می‌کشد  و  راه  پیدا  می‌کند.  به  همین  سان  نهانیها  و  پنهانیها  و  رازها  و  رمزها  و  «‌نیّتها  و  عقیده‌ها،  و  بالأخره  هر  چیزی‌ که  نهفته  و  پوشیده  باشد،  در  روزی  صورت  می‌گیرد که  آن  روز  انسان  بریده  و گسیخته  از  هر  نیروئی  و  از  هر  یار  و  یاوری  است‌:   

(فَمَا لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَلا نَاصِرٍ) (١٠)

بدین  هنگام  برای  انسان  نه  نیروئی  است  (‌که  بر  زشتیهای  اعمال  و  عقائدش  پرده  بـیفکند)  و  نـه  یار  و  یاوری  است  (‌که  او  را  از  عذاب  الهی  رهائی  بخشد)‌.

آن  روز  انسان  نیروی  بدنی  ندارد. کمک ‌کننده‌ای  هم  جز  خودش  ندارد  .  .  .  از  پرده  بیرون  افتادن  و  پدیدار  و  نمودار گردیدن  و  هیچ گو‌نه  نیروئی  نداشتن‌،  شدّت  و  حدّت  محشر  -‌ یعنی  جایگاه  همایش  -‌ را  چندین  برابر  می‏‎گرداند،  و  عقل  و  شعو‌ر  پسوده‌ای  را  لمس  می‌کند  و  می‌پساید که  دارای  تأثیر  ژرف  و  عمیقی  است‌.  قرآن  از  گفتگو‌ی  راجع  به  جهان  و  انسان  منتقل  می‌گردد  به  پیدایش  و  آفرینش  انسان  و کوچ  شگفت  و  شگرفی‌ که  او  تا  پایان  گشت  و گذار  خود  دارد،  پایانی  که  در  آن‌،  پرده  از  وی  فرو  می‌افتد،  و  اسرارش  برملا  می‏‎گردد،  و  بدون  هر گونه  نیرو  و  یاوری  می‌شود  .  .  .

چه ‌بسا  شکّ  و  تردیدی  پیش  بیاید  و  به  دل  گذر  نماید،  یا  اندک  شکّ  و  تردیدی  در  دل  و  درون  انسان  مانده  باشد،  در  با