‌اند.  آنان  را  رها  نکرده‌اند  تا  هر چه  بخواهند  خودسرانه  بکنند  و  ایشان  را  نپایند  و  مراقبت  ننمایند.  بلکه  سرشماری  مستقیم  و  دقیقی  در  میان  است‌،  و  این  سرشماری  حسابرسی  می‌گردد.

این  نصّ  قرآنی  پیام  هراسناک  خود  را  دارد،  به  گونه‌ای  که  انسان  احساس  می‌کند  هرگز تنها  نیست‌،  هر چند که  با  خود  خلوت ‌کرده  باشد.  بلکه  محافظی  دارد  و  مواظب  او  است  وقتی‌ که  هیچ  نگهبانی  و  پاسبانی  او  را  نمی‌پاید،  و  از  هـر  چشمی  خود  را  به  دور  می‌نماید،  و  از  هر  واردشوندۀ  شبانه‌ای  در امان  است‌.  محافظی  دارد  که  هر گونه  پوششی  را  بر  او  پاره  می‌کند،  و  به  هر گونه  پوشیده  و  پنهان  او  راه  پیدا  می‌کند.  بدان  سان‌ که  ستارگان  درخشان  حجابهای  فروهشتۀ  شب  را  پاره  می‌سازند  .  .  . کار  خدا  در  بارۀ  انسانها  و  افقها  یکسان  و  هماهنگ  است‌.

از  این  پسوده‌ای‌ که  انسان  را  با  جهان  پیوند  می‌دهد  سخن  را  به  پایان  می‏‎برد  و  به  پسودۀ  دیگری  می‌پردازد  که  حقیقت  تقدیر  و  تدبیر  را  تأکید  می‌کند،  حقیقتی ‌که  بر  آن  به  آسمان  و  به  ستارگان  درخشان  سوگند  یاد  می‌کند.  این  پیدایش  پیشین  انسان  بر  این  حقیقت  دلالت  دارد،  و  پیام  می‌دهد که  انسان  به  خود  رها  نشده  است  و  بیهوده  به  ترک  او گفته  نشده  است  و  بیفائده  و  بی‌صاحب  نبوده  است  و  نیست‌:

(فَلْيَنْظُرِ الإنْسَانُ مِمَّ خُلِقَ (٥)خُلِقَ مِنْ مَاءٍ دَافِقٍ (٦)يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ) (٧)

انسان  باید  بنگرد  و  دقّت  کند  که  از  چه  چیز  آفریده  شده  است‌؟‌!  او  از  آب  جهندۀ  ناچیزی  آفریده  شده  است‌.  او  از  میان  پشت  و  استخوانهای  سینۀ  (‌مادر  می‏‎گذرد  و)  بیرون  می‌آید.

انسان  باید  بنگرد  و  دقّت‌ کند که  از  چه  چیز  آفریده  شده  است  و  به  چه  چیز  تبدیل ‌گردیده  است  .  .  .  او  از  آب  جهندۀ  ناچیزی  آفریده  شده  است ‌که  از  میان  پشت  و  استخوانهای  سینۀ  مرد که  استخوانـهای  پشتی  ستون  فقرات‌،  و  از  استخوانهای  سینۀ  مادر که  استخوانهای  بالائی  سینه  است  بیرون  می‌آید  .  .  .  این  رازی  بود  نهان  در  علم  یزدان  و  بشر  آن  را  نمی‌دانست‌.  وقتی‌ که  نیمۀ  دوم  قرآن  اخیر  فرا رسید،  دانش  نوین  با  شیوۀ  ویژۀ  خود  بدین  امر  پی  برد،  و  دانست‌ که  در  استخوانهای  ستون  فقرات  پشت‌،  آ‌ب  مرد  تولید  می‌شود،  و  در  استخوانهای  بالائی  سینۀ  زن  آب  زن  تشکیل  می‌گردد،  و  این  دو  آب  در  قرارگاه  استوار  (‌که  رحم  مادر  است  و  آ‌ن  اندازه  مناسب  و  جالب  و  عجیب  است‌ که  هر  انسانی  را  در  شگفتی  فرو می‌برد)  به  همدیگر  می‌رسند  و  از  آن  دو  انسان  به  وجود  می‌آید!

فاصلۀ  سرسام‌آوری ‌که  میان  انجام  و  فرجام  و  سرآغاز  و  سرانجام  است  .  .  .  یعنی  میان  آ‌ب  جهنده‌ای‌ که  (‌از  میان  پشت  و  استخوانهای  سینۀ  مادر  می‌گذرد  و)  ببرون  می‌آید،  و  میان  انسان  فهمیده  و  خردمند  و  دارای  اندامها  و  اعصاب  و  جان  و  خرد،  فاصلۀ  بسیار  است  ...  این  فاصلۀ  سرسام‌آوری ‌که  آب  جهنده  آن  را  تا  انسان  سخن  می‌پیماید،  فاصله‌ای  است  که  بیانگر  این  واقعیّت  است‌ که  بیرون  از  ذات  انسان  دستی  است‌ که  این  چیز  مائع  را  پیش  می‌راند  و  پیش  می‏‎برد.  چیز  مائعی  که  آراسته  و  پیراسته  و  صاحب  اختیار  و  اراده  و  قدرت  و  قوّت  نیست‌،  ولی  راه‌ کو‌چ  دور  و  دراز  و  شگفت  و  شگرف  خود را  در پیش  می‌گیرد و می‌سپرد تا  آن‌ را  به  پایان  می‏‎برد  و  خود  را  بدین  فرجام  عجیب  و  غریب  می‌رساند!  این  کار  اشاره  بدین  امر  دارد که  مراقب  و  محافظی  در  میان  است‌.  مراقب  و  محافظی‌ که  این  نطفۀ  بدون  شکل  و  عقل  و  اختیار  و  اراده  و  قدرت  و  قوّت  را  در کوچ  دور  و  دراز  و  شگفت  و  شگرفش  می‌پاید.  نطفه‌ای ‌که  عجائب  و  غرائبی  را  در  خود  دارد که  چندین  برابر  عجائب  و  غرائبی  است که  دامنگیر  انسان  از  زادن  تا  مردن  می‌گردد!

این  یک  سلول  تلقیح  شده‌ای‌ که  نزدیک  است  با  میکروسکو‌پ  دیده  نشود،  چرا که  در  هر  انزالی  میلیونها  سلول  همسان  آن  دفع  می‌شود  .  .  .  این  پدیده‌ای ‌که  نه  سر  و  سامان‌،  نه  عقل  و  خرد،  نه  قدرت  و  قوّت‌،  نه  اختیار  و  اراده ای  دارد،  همین  که  در  رحم  جایگزین  گردید،  به  جستجوی  غذا  می‌پردازد.  آخر  دستی‌ که  مراقب  و  محافظ  او  است  بدو  ویژگی  پرخوری  داده  است‌.  با  اعطاء  این  ویژگی  بدو  دیوارۀ  رحم  مادر  را  به  برگهای  از  خون  روان  و  آماده  از  غذای  تازه  برای  او  می‌سازد!  این  یک  سلول  تلقیح  شده  همین‌ که  بر  غذای  خود  اطمینان  پیدا کرد  کار  تازه‌ای  را  می‌آغازد.  به  طور  مستمرّ  شروع  به  تقسیم  شدن  می‌کند.  از  این  تقسیم  شدن  سلولهائی  تولید  می‌گردد!  .  .  این  پدیدۀ  ساده‌ای‌ که  نه  سر  و  سامان‌،  نه  عقل  و  خرد،  نه  قدرت  و  قوّت‌،  و  نه  اختیار  و  اراده  دارد،  می‌داند  چه  چیز  بکند،  و  چه  چیز  می‌خواهد  و  می‏طلبد  و  در  پی  چیست‌!  .  .  آخر  دستی ‌که  سلول  را  آفریده  است  و  مراقب  و  محافظ  برای  آن  مقرّر  و  مشخّص  فرموده  است‌،  سلول  را  با  رهنمود  و  رهنمون  و  آگاهی  و  شناخت  و  قدرت  و  قوّت  و  اختیار  و  اراده‌ای  مجهّز کرده  است‌ که  راه  را  در  پرتو  آنها  می‌شناسد  و  می‌سپرد.  سلول  موظّف  است‌ که  هر  دسته  از  این  سلولهای  تازه  را  به‌ کار  تازه‌ای  در  ساختن  ارکان  و  اصول  این  ساختمان  بزرگ  و  شگفت  اختصاص  دهد  و  بگمارد،  ساختمان  پیکر  انسان  .  .  .  دسته‌ای  شروع  می‌کند  به  ساختن  استخوان‌بندی  بدن.  دسته‌ای  دستگاه  عضلانی  را  می‌سازد.  مجموعه‌ای  سلسلۀ  اعصاب  را  ترتیب  می‌دهد.  مجموعه‌ای  دستگاه  لنفاوی  را  تشکیل  می‌دهد  .  .  .  و  هر  دستگاهی  از  سائر  ارکان  و  اصول  بنیادین  ساختمان  بدن  انسان  توسّط  گروهی  از  این  سلولها  ساخته  و  پرداخته  می‌گردد!  .  .  امّا کار  بدین  سادگی  هم  نیست  .  .  .  تخصّص  دقیق‌تر  در  میان  است‌.  چه  هر  استخوانی  از  استخوانها،  و  هر  عضله‌ای  از  عظه‌ها،  و  هر  عصبی  از  اعصاب‌،  و  .  .  .  شبیه  دیگری  نیست  و  به  دیگر‌ی  نمی‌ماند.  آخر  ساختمان  بدن  دارای  ساختار  دقیق  است‌.  ساختار  شگفتی  دارد.  وظائف  گوناگون  است  .  .  .  بدین  خاطر  هر  دسته‌ای  و  هر  مجموعه‌ای  از  سلولهائی‌ که  می‌روند  اصلی  و  رکنی  از  اصول  و  ارکان  ساختمان  بدن  را  بسازند،  به‌ گروه‌های  متخصّصی  تقسیم  می‌شوند.  هر گروهی  از  آنها  به  نوع  معیّنی  از کار  می‌پردازند  و  به  ساختن  اصل  و  رکن  مخصوصی  از  اصول  و  ارکان  ساختمان  بزرگ  بدن  دست  می‌یازند!  .  .  هر  سلول‌ کوچ  به  حرکت  می‌افتد  و  راه  خود  را  می‌داند.  می‌داند  به ‌کجا  می‌رود،  و  چه  چیز  از  آن  خواسته  می شود!  یک  سلول  هم  از  سلولها  راه  خود  را  در  این  وادی  ویلانی  و  حیرانی  وحشت‌انگیز گم نمی‌کند  و  به  خطا  