  ساخته  است‌!  در  اینجا  نظم  و  نظامی  برای  وارد کردن  است‌ که  بیش  از  نظم  و  نظام  حمل‌ و نقل‌،  یا  توزیع  و  پخشی  است‌ که  جهان  آن  را  شناخته  است  و  بدان  آشنا گردیده  است‌!  هر چیزی  در کار  حمل ‌و نقل  یا  توزیع  و  پخش‌،  در  نهایت  نظم  و  نظام  و  حساب  و کتاب  صورت  می‌پذیرد! »[6]

در  بارۀ  هر  دستگاهی  از  دستگاه‌های  بدن  انسان  سخنان  فراوانی  را  می‌توان  گفت‌.  لیکن  این  دستگاه‌های  بدن  انسان  - ‌با  وجود  اعجاز  روشنی ‌که  دارند  - ‌به  شکلی  از  اشکال‌،  حیوان  هم  در  آنها  با  انسان  مشارکت  دارد.  فقط  ویژگیهای  عقلانی  و  روحانی  منحصر  و  شگفتی  است‌ که  برجای  خود  ماندگارند  و  حیوانات  در  آنها  با  انسان  شرکت  ندارند.  این  ویژگیهای  عقلانی  و  روحانی  است  که  یزدان  سبحان  در  این  سوره  با  اعطای  آنها  به  انسان  بر  انسان  منّت  می‌نهد  و  بزرگواری  می‌فرماید.  مخصوصاً  این  صفت‌:

(الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ) (٧)

پروردگاری  که  تو  را  آفریده  است  و  سپس  سر  و  سامانت  داده  است  و  بعد  معتدل  و  متناسبت  کرده  است‌.  این  بخش  پس  از  ندائی  قرار گرفته  است‌ که  خداوند  انسان  را  با  آن  مورد  خطاب  قرار  داده  است  و  فرموده  است‌:

(يَا أَيُّهَا الإنْسَانُ ).
ای  انسان‌!  .  ..
این  درک  و  فهم  عقلانی  ویژه‌ای  است‌ که  ما  اصل  و  حقیقت  آن  را  نمی‌دانیم‌.  زیرا  خود  عقل‌،  ابزار  درک  و  فهم  است‌،  و  ماهیّت  عقل  شناخته  نمی‌گردد،  و  چو‌ن  درک  و  فهم  عقل  دانسته  نمی‌شود!

این  دریافتها  و  فهمیده‌ها،  فرض  می‌کنیم  همه  از  راه  دستگاه  دقیق  عصبی  به  مغز  می‌رسند،  و لیکن  مغز  آنها  را  کجا  اندوخته  می‌سازد؟‌!  اگر  این  مغز  نوار  پرشده‌ای  باشد  انسان  در  مدّت  شصت  سال  عمر متوسط  خود  به  هزاران  میلیون  متر  نیاز دارد  تا  این  همه  تـصویرها  و  شکلها  و  واژه‌ها  و  جمله‌ها  و  معنیها  و  برداشتها  و  احساسها  و  تأثّرها  را  بر  آن  ضبط‌ کند،  برای  این‌ که  بعدها  آنها  را  به  یاد  آورد،  بدان‌ گونه ‌که  هم  اینک  آنها  را  بعد  از  ده‌ها  سال  به  یاد  می‌آورد!

 گذشته  از  این‌،  انسان  چگونه  میان  این  واژه‌ها  و  جمله‌ها  و  معنیهای  جدا جدا،  و  میان  حادثه‌ها  و  رخدادهای  جدا جدا،  و  میان  تصویرها  و  شکلهای  جدا جدا،  جمع  می‌زند  و آنها  را  با  یکدیگر  ربط  و  پیوند  می‌دهد  تا  از  آنها  فرهنگ  جام  می‌سازد،  و  آن ‌گاه  از  معلومات‌،  به  علم  ارتقاء  پیدا  می‌کند؟  و  از  تجربه‌ها  و  آزمونها،  به  معرفت  و  شناخت  دسترسی  می‌یابد؟

این  ویژگی  یکی  از ویژگیهائی  است ‌که  انسان  را  از  موجودات  دیگر  جدا  می‌سازد  .  .  .  امّا  با  وجود  این‌،  این  ویژگی  بزرگ‌ترین  ویژگیهای  انسان  نیست‌،  و  والاترین  چیز  از  چیزهائی  نیست ‌که  انسان  را  از  سائر  پدیده‌ها  جدا  و  ممتاز  می‌گرداند.  چه  پرتو  شگفتی  از  روح  متعلّق  به  خدا  در  میان  است  .  .  .  روح  ویژۀ  انسان  در  میان  است‌،  روحی ‌که  تماس  این  پدیده  را  با  جمال  هستی‌،  و  با  جمال  آفریدگار  هستی  تهیّه  می‏‎بیند،  و  لحظه‌های  پرواز  رخشان  و  درخشانی  را  در  پرتو  تماس  با  قادر  مطلقی  بدو  می‌بخشد که  حدود  و  ثغو‌ری  ندارد.  همچون  تماسی  بعد  از  تماس  با  پرتوهای  جمال  جهان  هستی  میسّر  می‌گردد.

این  روحی  است ‌که  انسان  اصل  و  ماهیّت  آن  را  نمی‌داند.  مگر  انسان  پائین‌تر  از  روح  را  می‌داند که  درک  و  فهم  انسان  از  مدرکات  محسوس  است‌؟‌!  این  روحی  است که انسان  را  از  پرتوهای  شادی  و  خوشبختی  آسمانی  بهره‌مند  می‌سازد،  حتّی  بدان‌ گاه ‌که  انسان  هنوز  بر  روی  زمین  است‌.  انسان  را  با  جهان  بالا  و  والای  فرشتگان  ارتباط  می‌دهد  و  می‌پیوندد،  و  انسان  را  برای  زیستن  با  زندگی  مرسوم  بهشت  و جاودانگی‌،  و  برای  نگریستن  به  جمال  الهی  در  آن  جهان  سعادت  و  خوشبختی،  آماده  می‌سازد!

این  روحی  است ‌که  هدیّۀ  بزرگ  یزدان  به  انسان  است‌.  روحی  است ‌که  انسان  با  آن  انسان‌ گردیده  است‌.  یزدان  که  این  روح  را  به  انسان  بخشیده  است‌،  او  را  به  نام  خودش  مخاطب  می‌سازد:

(يَا أَيُّهَا الإنْسَانُ ).

ای  انسان‌!  ...

و  او  را  با  آن  سرزنش  شرمنده‌کننده  سرزنش  می‌فرماید: 

(مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ) (٦)

چه  چیز  تو  را  در  برابر  پروردگار  بزرگوارت  مغرور  ساخته  است  و  در  حقّ  او  گولت  زده  است  (‌که  چنان  بی‌باکانه  نافرمانی  می‌کنی  و  خود  را  به  گناهان  آلوده  می‌سازی‌؟‌!»‌.

این  عتاب  و  سرزنش  مستقیم  یزدان  با  انسان  است‌.  آنجا  که  یزدان  سبحان  فریادش  می‌زند  و  او  را  در  جلو  خود  به  عنوان  شخص  مقصّر  و  بزهکار  و گول‌ خورده  و  جلال  یزدان  را  ناشناخته‌،  و  بی‌ادب  نسبت  به  جناب  باری  تعالی‌،  نگاه  می‌دارد.  آن ‌گاه  بزرگ‌ترین  نعمت  را  بدو  تذکّر  می‌دهد  و  به  یادش  می‌آورد.  سپس‌ کوتاهی‌ کردن  و  بی‌ادبی  نمودن  و  مغرور گردیدن  و گول  خوردن  را  بدو  تذکّر  می‌دهد  و  به  خاطر  می‌آورد!

این  عتاب  و  سرزنشی  است ‌که  انسان  را  ذوب  و  نابود  می‌کند،  وقتی‌ که  «‌انسان‌«  حقیقت  سرچشمه  و  اصل  خویش  را،  و  حقیقت  خبر و  سرگذشت  خویش  را،  و  حقیقت  موضع ‌و موضعگیری  خویش  را به ‌تصوّر  درمی‌آورد،  موضع  و  موضعگیری‌اش ‌که  او  را  در  پیشگاه  خدا  برپای  نگاه  داشته  است‌،  و  خدا  او  را  با  همچون  ندائی  نداء  درمی‌دهد،  و  سپس  این ‌گونه  به  عتاب  و  سرزنشش  می‌پردازد:

(يَا أَيُّهَا الإنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ (٦)الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ (٧) فِي أَيِّ صُورَةٍ مَا شَاءَ رَكَّبَكَ) (٨)

ای  انسان‌!  چه  چیز  تو  را  در  برابر  پروردگار  بزرگوارت  مغرور  ساخته  است  و  در  حقّ  او  گولت  زده  است  (‌که  چنان  بی‌باکانه  نافرمانی  می‌کنی  و  خـود  را  به  گناهان  آلون‌ه  می‌سازی‌؟‌!»‌.  پر‌ورد‌گاری  که  تو  را  آفریده  است  و  سپس  سر  و  سامانت  داده  است  و  بعد  معتدل  و  متناسبت  کرده  است‌،  و آن  گاه  به  هر  شکلی  که  خواسته  تو  را  درآورده  است  و  ترکیب  بسته  است‌.

*
آن‌ گاه  پرده  از  علّت  غرور  و کوتاهی‌ کردن  را  برمی‏دارد،  و علّت  آن  را دروغ  نامیدن ‌روز حساب  و  کتاب  می‌شمارد،  و  حقیقت  حساب  و کتاب‌،  و تفاوت  سزا  و  جزا  را  سخت  و  قاطعانه  بیان  می‌فرماید:

(كَلا بَلْ تُكَذِّبُونَ بِالدِّينِ (٩)وَإِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَافِظِينَ (١٠)كِرَامًا كَاتِبِينَ (١١) يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ (١٢)إِنَّ الأبْرَارَ لَفِي نَعِيمٍ (١٣)وَإِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ (١٤)يَصْلَوْنَهَا يَوْمَ الدِّينِ (١٥)وَمَا هُمْ عَنْهَا بِغَائِبِينَ) (١٦)

هرگز!  هرگز!  (‌آن  چنان  که  می‌پندارید  نیست‌)‌.  اصلا  شما  (‌روز)  سزا  و  جزا  را  دروغ  می‌پندارید  و نادرست  می‌دانید.  بدون  شکّ  نگاهبانان