اند  حیران  و ویلان  نمی‌گردند،  و  با  یکدیگر  پیوند  و  ارتباط  دارند.  اگر  ستارگان  از  هم  بپاشند  و  پراکنده‌ گردند  -  همان‌ گونه ‌که  در  روز  پایان  مهلت  ماندگاری  خود  چنین  می‌شوند  -‌ و  از آن  رشتۀ  محکم  بگسلند،  رشتۀ  نامرئی‌ای‌ که  آنها  را  نگاه‌ می‌دارد  و  محافظت  می‌نماید،  همۀ  آنها  در  فضا  پراکنده  می‌گردند  و  پخش  و  پریشان  می‌شوند،  بدان‌ گونه ‌که  ذرّات  خاکها  در  هو‌ا  می‌پراکنند  و  بر  باد  می‌روند.

منفجر کردن  دریاها  احتمال  دارد  مراد  لبریز  و  سرریز  گردیدن  آنها  و  فرو گرفتن  خشکیها  و  سرکشی  آبهای  دریاها  بر رودبارها  باشد.  چه  بسا  مراد  از منفجر کردن  آبها،  جدا  شدن  اکسیژن  و ئیدروژن  آنها  باشد.  چه  آب  از  این  دو  عنصر گازی  شکل  تشکیل ‌گردیده  است‌.  چه  بسا  آبهای  دریاها  بدین  دو گاز  تبدیل  شوند،  همان گو‌نه  که  قبلاً  چنین  بودند،  پیش  از  آن‌ که  خدا  اجازه  دهد گرد  آیند  و دریاها  از آنها  تشکیل  شود.  همچنین  احتمال  دارد  مراد  از  منفجر کردن  آبها  انفجار  اتمهای  این  دو گـاز  باشد  -‌ همان‌ گونه‌ که  در  انفجار  بمبهای  اتمی  و  ئیدروژنی  امروزه  صورت  می‌پذیرد  .  .  .  این  انفجار  آن  اندازه  بزرگ  و  هراسناک  است ‌که  بمبهای  اتمی  و  ئیدروژنی  وحشت‌انگیز کنونی‌،  در  برابر  آن‌،  ترقّه‌های  سادۀ  بازیچه‌های ‌کو‌دکان  است‌!  .  .  یا  چه  بسا  انفجار  آن  روزی  به  شکل  دیگری  و  به‌ گونۀ  دیگری  باشد،  جدای  از  شکل  و گونه‌ای‌ که  انسانها  با  آنها  آشنایند  .  .  .  آنچه  معلوم  است  این  است  هول  و هراسی ‌که  درمی‌گیرد  اعصاب  انسانها  در  هیچ  حال  و  احو‌الی  با  آن  رویاروی  نگردیده  است ‌و به‌ خود  ندیده  است‌!

زیرورو  شدن‌،  و  پراکنده  و گشود‌ه ‌گردیدن‌ گورها،  یا  به  سبب  رخ  دادن  حادثه‌ای  از  این  حوادث  پیشین  باشد.  یا  این  که  حادثه‌ای  است‌ که  خود  گورها  بد‌ان ‌گرفتار  می‌آیند  و  در  آن  روز  دور  و  دراز  درگیر  آن  می‌گردند،  روز  دور  و  درازی ‌که  صحنه‌ها  و  رخدادهای  فراوانی  در  آن  روی  می‌دهد.  بدین  علّت  بدنها  از گورها  به ‌در می‌آیند،  بدنهائی‌ که  خداوند  دوباره  جان  به  تن  آنها  کرده  است  و  آ‌نها  را  از  نو  زنده  نموده  است‌،  بدان  سان  کـه  نخستین  بارانها  را  آفریده  است  و  جان  به  کالبدهایشان  دمیده  است‌.  تا  به  حساب  و کتاب  خود  برسند  و سزا  و  جزای  خود  را ببینند  .  .  .

این  را  تأیید  و  با  آن  هماهنگ  می‌کند  فرموده‌ای‌ که  پس  از  ذکر  این  صحنه‌ها  و  رخدادها  آمده  است‌:

(‌عَلمَت  نفسٌ  ما  قَدّمَت  و أخّرت  )‌.

آن  گاه  هر کسی  می‌داند  چه  چیزهائی  را  پیشاپیش  فرستاده  است‌،  و  چه  چیزهائی  را  واپس  نهاده  است  و  برجای  گذاشته  است‌.

یعنی  آنچه  را که  نخست  انجام  داده  است  یا  بعد  انجام  داده  است‌.  یا  آنچه  را  در  دنیا  انجام  داده  است‌،  و  آنچه  را  در  دنیا  از  پس  خود  برجای  نهاده  است  و  آثاری ‌که  داشته  است‌.  یا  آنچه  را که  در  دنیا  از  آن  استفاده  کرده  است  و  فقط  در  دنیا  از  آن  بهره‌مند گردیده  است‌،  و  آنچه  را  برای  آخرت  اندوخته  است  و  برای  بعد  از  دنیا  روانه  کرده  است‌.

به  هر  حال‌،  هر کسی  از  این  چیزها  مطّلع  و  باخبر  خواهد  گردید  در  آن  حال  و  احوالی ‌که  این  هو‌لها  و  هراسهای  بزرگ  پیش  می‌آید،  و  این  اطّلاع  و  خبر  پیدا کردن  یکی  از  آن  هولها  و  هراسهای  بیم‌دهنده  می‌گردد  بسان  همۀ  این  صحنه‌ها  و  حوادثی ‌که  خوفناک  و  دلهره‌انگیزند.  تعبیر  نادر  قرانی  می‌فرماید:

(‌عَلمَت  نفسٌ  )‌.

انسان  می‌داند.

این  تعبیر  از  لحاظ  معنی  بیانگر  این  است‌ که  هر کسی  می‌داند،  ولی  دانستن  انسان  در  این  وقت  از  هر وقت  دیگری  خوبتر  و  مؤثّرتر  است‌.  همچنین  تنها  آگاهی  پیدا  کردن  انسان  بر  آنچه  در  زندگانی ‌کرده  است  و  پیشاپیش  فرستاده  است‌،  و  اطّلاع  بر آنچه  در  زندگانی  لازم  بود  بکند  و  نکرده  است‌،  و  یا  خبردار  شدن  از  آثار  خوب  و  بدی‌ که  از  خود  در  دنیا  برجای  نهاده  است‌،  بسنده  و  کافی  نیست‌،  و کار  بدینجا  خاتمه  پیدا  نمی‌کند.  خود  این  آگاهی  و  اطّلاع  پیدا کردن  تأثیر  سختی  در  انسان  دارد  و  او  را  آشفته  و  پریشان  و  یا  خوشحال  و  خندان  می‌گرداند،  بسان  همان  صحنه‌های  دگرگون  جهانی‌.  تعبیر  قرآنی  بدون  این ‌که  با  نصّ  همچون  چیزی  را  بیان  دارد،  سایه‌ روشن  آن  را  می‌اندازد،  و  شبح  آن  را  پدیدار  می‌سازد.  این  تعبیر  نیز  خوبتر  و  مؤثّرتر  است‌.

*
روند  سخن  بعد  از  این  سرآغاز  بیدارکننده  و  هو‌شیاردهندۀ  حسّ  و  شعو‌ر  و  عقل  و  خرد  و  دل  و  درون‌،  رو  به  واقعیّت‌ کنونی  انسان  می‌کند،  انسانی ‌که  غافل  است  و  به  لهو و  لعب  و  بازیچه  مشغو‌ل  است  و  سر در  بدیها  نهاده  است  و  سرگرم  پوچیها  شده  است‌!  .  .  در  اینجا  دل  همچون  انسانی  را  می‌پساید،  با  پسوده‌ای ‌که  سرزنش  پسندیده‌ای‌،  و  تهدید  نهانی‌،  و  نعمت  اوّلیّۀ  خدا  بدو  در  آن  است‌،  نعمت  اوّلیّۀ  خدا که  آفرینش  انسان  بدین  صورت  زیبا  و  قیافۀ  آراسته  و  پیراسته  است‌.  در  صورتی ‌که  خدا  اگر  می‌خواست  می‌توانست  او  را  به  صورت  دیگری  و  به  شکل  دیگری  درآورد.  یزدان  جهان  این  صورت  زیبا  و  قیافۀ  آراسته  و  پیراسته  را  برای  او  برگزیده  است  و  بدین  جمال  او  را  اعتدال  بخشیده  است  ...  امّا  او  شکر  نعمت  خدا  را  بجای  نمی‌آورد  و  قدر  آن  را  نمی‌داند  و  بدان  ارج  و  بها  نمی‌دهد:        

(يَا أَيُّهَا الإنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ (٦)الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ (٧) فِي أَيِّ صُورَةٍ مَا شَاءَ رَكَّبَكَ) (٨)

ای  انسان‌!  چه  چیز  تو  را  در  برابر  پروردگار  بزرگوارت  مغرور  ساخته  است  و  در  حقّ  او  گولت  زده  است  (‌که  چنان  بی‌باکانه  نافرمانی  می‌کنی  و  خود  را  به  گناهان  آلوده  می‌سازی‌؟‌!)‌.  پروردگاری  که  تو  را  آفریده  است  و  سپس  سـر  و سامانت  داده  است  و  بعد  معتدل  و   متناسبت  کرده  است‌.  و  آن  گاه  به  هر  شکلی  که  خواسته  است  تو  را  درآورده  است  و  ترکیب  بسته  است‌.

این  خطاب‌:

(يَا أَيُّهَا الإنْسَانُ). ای  انسان‌!.

انسان  را  با  بزرگوارترین  چیزی  نداء  درمی‌دهد که  در  وجود  او  است‌،  و  آن  «‌انسانیّت‌«  انسان  است‌.  انسانیّتی  که  در  پرتو  آن  انسان  از  سائر  جانداران  جدا  و  ممتاز  گردیده  است‌،  و  به  ارزشمندترین  جایگاه  رسیده  است‌،  و  در  آن  انسانیّت  بزرگداشت  یزدان  در  حقّ  انسان  جلوه‌گر  آمده  است‌،  و  جود  و کرم  سرشار  یزدان  بر  انسان  ریزان  شده  است‌.

سپس  به  دنبال  آن  سرزنش  نیکو‌ی  بزرگوار،  می‌آید:  

(مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ ؟).

چه  چیز  تو  را  در  برابر  پروردگار  بزرگوارت  مغرور  ساخته  است  و  در  حقّ  او  گولت  زده  است‌؟‌.

ای  انسانی ‌که  پرو