انۀ  دشت  و  بیابان  می‌نمودند  تا  شترانشان  را  بچراند!

امّا کسانی‌ که  دختران  را  زنده  بگور  نمی‌کردند  و  آنان  را  ساربان  نمی‌نمودند  برای  شکنجه  و  آزار  و  ظلم  و  ستمگری  بدیشان  وسائل  و  راه‌های  دیگری  داشتند  .  .  .  وقتی ‌که  دختر  ازدواج  می‌کرد  و  شوهرش  می‌مرد،  قیّوم  شوهر  مـی‌آمد  و  جامۀ  خود  را  بر  روی  آن  زن  می‌انداخت‌.  بدین  وسیله  او  را  از  مردم  بازمی‌داشت  و  وی  را  به  ازدواج‌ کسی  درنمی‌آورد.  اگر  خودش  از  او  خوشش  می‌آمد  وی  را  همسر خود  می‌کرد،  بدون  این‌ که  به  رغبت  و  علاقه  و  اراده  و  خواست  آن  خانم  توجّه  بشود  و  نظر  و  رأی  او  مطرح  باشد)  اگر  هم  قیّوم  شوهرش  از  آن  خانم  خوشش  نمی‌آمد  و  زیبایش  نمی‌دید،  او  را  زندانی  می‌کرد  تا  می‌مرد  و  دارائیش  را  به  ارث  می‏‎برد.  یا  آن  خانم  در  این  حالت  یا  در  آن  حالت  با  دادن  مبلغی  یا  چیزی‌ که  داشت  خود  را  بازخرید  می‌کرد  و  خویشتن  را  از  بند  اسارت  می‌رهانید.  بعضیها  هم  بدین ‌گو‌نه  عمل  می‌کردند:  آن  زن  را  آزاد  می‌نمودند  و  از  او  تعهّد  می‏گرفتند  تنها  با کسی  ازدواج  بکند که  قیّوم  شوهرش  قبول  می‌کرد.  یا  با  مهریّه‌ای  خود  را  بازخرید  می‌نمود که  شوهر  جدید  بدو  می‌پرداخت  .  .  .  برخی  هم  این گونه  رفتار  می‌کردند:  وقتی ‌که  شوهر  می‌مرد  زن  او  را  قیّوم  شوهر  برای  پسرک‌ کوچک  خانواده‌اش  نگاه  می‌داشت  تا  بزرگ  می‌شد  و  آن  خانم  را  از آن  خود  می‌نمود  .  .  .  یا  اگر  دخترک  یتیمی  تحت  نظارت  و  قیمومت  مردی  می‏بود،  او  را  نگاه  می‌داشت  بدان  امید که  زن  خودش  بمیرد  و  با  آن  دخترک  یتیم  روزی  و  روزگاری  ازدواج  بکند!  یا  او  را  به  ازدواج  پسرک کو‌چکش  درمی‌آورد  و  چشم  طمع  به  مال  یا  جمال  او  می دوخت‌!.  .

به  هر  حال  این  دیدگاه  جاهلیّت  در  بارۀ  زن  بود.  تا  اسلام  آمد  و  بر  این  آداب  و  عادات  تاخت  و  آنها  را  زشت  و  پلشت  قلمداد  نمود.  از  زنده  بگور کردن  نهی‌ کرد،  و  آن  را  سنگد‌لی  شمرد.  زنده  بگو‌ر کردن  را  موضوعی  از  موضوعات  حساب  و کتاب  روز  قیامت  بشمار  آورد.  آن  را  در  روند  سخن  از  جملۀ  همچون  هول  و  هراس  متلاطم  و  تکان‌دهنده‌ای  ذکر  می‌کند،  انگار  زنده  بگور کردن  رخدادی  از  رخدادهای  بزرگ  جهانی  است‌،  و  در  این  راستا  می‌گوید:  از  دختر  زنده  بگور  شده  پرسیده  می شود  چرا  زنده  بگور گردیده  است  .  .  .  چه  رسد  به  زنده  بگور کننده‌!  راستی  باید  با  زنده  بگور کننده  چگونه  سخن  برود  و  سؤال  بشود؟!

ممکن  نبود  هرگز  در  محیط  جاهلی ‌کرامت  زن  رشد  می‌کرد  و  می‌شگفت ‌اگر  شریعت  خدا  و برنامۀ  او کرامت  زن  را  همراه‌ کرامت  جملگی  بشریّت  نازل  نمی‌کرد،  و  انسان  را  چه  نر  و  چه  ماده  بزرگ  نمی‌داشت‌،  و  انسان  را  به  مکان  شایستۀ  این  موجود  بالا  نمی‏برد،  موجودی ‌که  روح  متعلّق  به  خدای  والامقام  در  او  دمیده  شده  است‌.  کرامت  زن  از  همین  سرچشمه  بردمیده  است‌، ‌کرامتی ‌که  اسلام  به  ارمغان  آورده  است‌،  نه  این‌ که  از  عاملی  از  عوامل  محیط  برجوشیده  باشد.

زمانی ‌که  تولّد  جدید  انسان  با کمک ‌گرفتن  از  عملکرد  به  ارزشهای  آسمانی  نه  زمینی  تحقّق  یافت‌،‌ کرامت  زن  هم  تحقّق  پیدا کرد.  دیگر  ضعف  زن  و  وظائف  حیات  مادی  او  در  راستی  و  درستی  و  ارج  و  بهای  زن  مورد  نظر  اهالی  خانواده‌اش  قرار  نگرفت.  زیرا  اینها  از  زمرۀ  ارزشهای  آسـانی  نبوده  و  در  ترازوی  آن  وزنی  ندارند.  بلکه  چیزی ‌که  در  این  ترازو  وزن  دارد  روح  بزرگوار  بشری  است‌،  روحی که  با  خدا  پیوند  و  تماس  دارد.  در  این  هم  نر  و  ماده  یکسان  و  برابرند.

زمانی‌ که  دلائل  دال  بر  صحّت  نزول  این  آئین  از  جانب  خداوند  عالمین‌،  توسّط  محمّد  امین صلّی الله علیه وآله وسلّم   برشمرده  می‌شود،  بالا  رفتن  مقام  زن  در  اسلام  یکی  از  همین  دلائل  بشمار  می‌آید،  دلیلی ‌که  به  خطا  نمی‌رود،  بلکه  پایدار  و  ماندگار  و  بس  محکم  و  استوار  است‌.  چرا که  در  آن  محیط  یک  نشانه  هم  یافته  نمی‌شد  بیانگر  این  باشد  که  زن  بدین  کرامت.  می‌رسد.  هیچ  انگیزه‌ای  از  انگیزه‌های  محیط‌،  و  به‌ ویژه  هیچ  وضعی  از  اوضاع  اقتصادی  آن  محیط  نبود  این‌ کرامت  را  به  زن  بدهد  اگر  این  برنامه  الهی  نازل  نمی‌گردید  تا  همچون  احوالی  را  بسازد  و  ترتیب  بدهد،  آن  هم  با  انگیزه‌ای  جدای  از  انگیزه‌های  زمینی‌،  و  مخصوصاً  جدای  از  هـمۀ  انگیزه‌های  محیط  جاهلی‌.  اسلام  آمد  و  وضع  تازه‌ای  برای  زن  ترتیب  داد  و  مهیّا کرد.  وضعی‌ که  پای‌بند  ارزش  خالص  آسمانی  است  و  تنها  با  ترازوی  آسمانی  سنجیده  می‏‎گردد  و  برکشیده  می‌شود  و  بس!

*(وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ) (١٠)
و  هنگامی  که  نامه‌های  اعمال  پخش  و  گشوده  می‌شود.  نامه‌های  اعمال  مراد  است‌.  پخش  شدن  و گشوده  گردیدن  آنها  به  معنی  آشکار  شدن  و  آشنا گردیدن  با  مطالب  و  مفاهیم  آنها  است‌.  در  این  وقت  دیگر  چیز  نهان  و  پنهان  و  مشکل  و  پیچیده‌ای  در  میان  نمی‌ماند.  آشکار  شدن  و  علنی‌ گردیدن‌ کارها  برای  انسانها  سخت‌تر  و  دردآورتر  از  هر چیز  است‌.  بسیار  است  بدی‏های  نهان  و  پنهانی ‌که  انجام‌دهندۀ  آنها  از  یادآور  شدن  آنها  شرمنده  می‏‎گردد،  و از  برملا  شدن  آنها  بر  خود  می‌لرزد  و آب  می‌شود!  چه  رسد  به  این‌ که  در  آن  روز  نامه‌ها  پخش  بشود  و  همه  چیز  دیده ‌گردد!

این  پخش  نامه‌ها  و  این  پدیدار  آمدن ‌کارها،  نوعی  از  انواع  هو‌ل  و  هراس  در  آن  روز  خوفناک  است‌.  همچنین  نشانه‌ای  از  نشانه‌های  دگرگونی  جهان  است‌.  چرا که  نهان  آشکار می‌شود،  و  پوشیده  نمایان  می‌گردد،  و  راز  پنهان  در سینه‌ها  سر به  رسوائی  می‌کشد.

*
این  آشکار  شدن  نهانیهای  سینه‌ها،  صحنه‌ای  از  صحنه‌های  جهان ‌که  همسان  آن  است  در  مقابلش  قر‌ار  دارد:

(وَإِذَا السَّمَاءُ كُشِطَتْ) (١١)

و  هنگامی  آسمان  (‌همچون  پوست  حیوان‌)  برکنده  می‌شود.

نخستین  چیزی‌ که  از  واژۀ  ‌«‌السماء‌»  یعنی  آسمان‌،  متبادر  به  ذهن  می‏‎گردد،  این  پردۀ  برافراشته  بالای  سرها  است‌.  برکندن  آن‌،  از میان  بردن  آن  است  .  .  .  امّا  این‌ کار  چگونه  روی  می‌دهد  و  چگونه  خواهد  شد،  نمی‌توان  در  بارۀ  آن  قاطعانه  چیزی ‌گفت‌.  امّا  ما  چنین  تصوّر  می‌کنیم  انسان  بنگرد  و  نگاه  بکند  ولی  این  قبّه  را  بالای  سر  خود  نبیند  بر اثر  هر  چیزی ‌که  این  اوضاع  جهان  را  دگرگون  می‌سازد،  اوضاعی ‌که  به  سبب  تغییر  آن  همچون  پدیده‌ای  نمودار  و  پدیدار  می‌آید،  خود  این  بس  است  و  بس‌...  

* 
آنگاه  گام  واپسین‌،  در  صحنه‌های  هراس‌انگیز  خوفناک  آن  روز برداشته  می‌شود.

(وَإِذَا الْجَحِيمُ سُعِّرَتْ (١٢)وَإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ) (١٣)

و  هنگامی  که  دوزخ  کا