ند.  در  مصر  در  زمان  عمر  پسر  عبدالعزیز  یزید  پسر  ابوحبیب ‌که  غلام  سیاه‌پوستی  از  دنقله  بود  مفتی  بود» [13]‌.  .  .

میزان  آسمان‌،  پرهیزگاران  را  بالا  می‏‎برد،  هر چند  پرهیزگاران  از  همۀ  ارزشهای  زمین  بی‌نصیب  و  بی‌بهره  باشند  .  .  .  پرهیزگاران  از  دیدگاه  خودشان  و  از  دیدگاه  مردمان  پیرامونشان  بالا  و  والایند.  این  ترازو  از  روی  زمین  برداشته  نشده  است  مگر  در  روزگار  بسیار  نزدیکی‌ که  جاهلیّت  در  نواحی  سراسر  زمین  به  طغیان  و  سرکشی  همه‌ جانبه  برخاسته  است‌.  در  این  زمان  است‌ که  انسانها  در  آمریکا  بر  پشتوانۀ  دلارهای  خود  تکیه  می‌زنند،  آمریکائی  که  ریاست  دولتهای  غربی  را  برعهده  دارد.  و  انسانها  جملگی  در  مکتب  مادیگرای  چیره  بر  اوضاع  روسیه  با  اسباب  و  ابزار کار  هم  برابر  نیستند،  روسیه‌ای‌ که  ریاست  دولتهای  شرقی  را  بر  عهده  دارد.  در  سرزمین  مسلمانان  هم  جاهلیّت  نخستین  حاکم  است‌،  جاهلیّتی‌ که  اسلام  آمد  تا  آن  را  از  لجنزار  برگیرد  و  بلندش  گرداند.  در  سرزمین  مسلمانان  فریادهائی  برخاسته  است  که  اسلام  آنها  را  ریشه‌کن  کرده  بود.  جاهلیّت  آن  ترازوی  الهی  را  درهم  شکسته  است  و  به  سوی  ارزشهای  ناچیز جاهلیّت  برگشته  است‌،  ارزشهائی ‌که  هیچ ‌گونه  پیوندی  با  ایمان  و  تقوا  ندارند  ...  دیگر  آرزوئی  در  میان  نمانده  است  مگر  آرزوئی‌ که  به  دعوت  اسلامی  پیوند  پیدا  می‌کند.  امید  است  دعوت  اسلامی  همۀ  انسانها  را  بار  دیگر  از  جاهلیّت  نجات  دهد،  و  بر  دستهای  آن  تولّد  جدید  بشریّت  روی  دهد،  بسان  تولّدی ‌که  نخستین  بار  انسانها  آن  را  دیدند،  و  آن  حادثه  که  سرآغاز  این  سوره  آمده  است  تا  آن  را  نقل  و  در  آیات  اندک  و  قاطعانه  و  بزرگ  اعلان ‌کند  .  .  .

*
پس  از  بیان  این  حقیقت  بزرگ  در  لابلای  پیروی‌ که  بر  آن  حادثه  در  بند  اول  این  سوره  زده  می‌شود،  روند  قرآنی  در  بند  دوم  از کار  این  انسان  اظهار  تعجّب  می‌کند،  انسانی‌ که  از  هدایت  روی  می‌گرداند،  و  خویشتن  را  از  ایمان  بی‏نیاز  می‌داند،  و  از  دعوت  به  سوی ‌پروردگارش  خویشتن  را  برتر می‌گیرد  .  .  .  روند  قرآنی  از کار  این  انسان  و  از کفر  ورزیدن  او  شگفت  نشان  می‌دهد،  انسانی‌ که  سرچشمۀ  وجودش  را  فراموش  می‌کند،  و  اصل  پیدایش  خود  را  نادیده  مـی‌گیرد،  و  عنایت  خدا  بدو  و  محافظت  خدا  از  او  در  هر  مرحله‌ای  از  مراحل  پیدایش  خود  را  در  دنیا  و  آخرت  نادیده  می‌گیرد  و پیش  چشم  نمی‌دارد،  و وظیفۀ  خویش  را  در  برابر  آفریدگار  و  روزی‌رسان  و  حسابرس  خود  انجام  نمی‌دهد:

(قُتِلَ الإنْسَانُ مَا أَكْفَرَهُ (١٧)مِنْ أَيِّ شَيْءٍ خَلَقَهُ (١٨)مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ (١٩)ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ (٢٠)ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ (٢١)ثُمَّ إِذَا شَاءَ أَنْشَرَهُ (٢٢)كَلا لَمَّا يَقْضِ مَا أَمَرَهُ) (٢٣)

کشته  باد  انسان‌!  چه  خدانشناس  و  ناسپاس  است‌!  خدا  او  را  از  چه  چیز  می‌آفریند؟‌!  او  را  از  نطفۀ  ناچیزی  می‌آفریند  و  قوّت  و  قدرت  (‌و  جمال  و  کمال‌)  بدو  می‌بخشد.  سپس  راه  (‌شناخت  خوبی  و  بدی‌)  را  برای  او  آسان  می‌کند  (‌تا  راه  هدایت  را  در  پیش  گیرد،  و  راه  ضلالت  را  ترک  گوید)‌.  بعد  او  را  مـی‌میراند  و  وارد  گورش  می‏‎گرداند.  سپس  هر  وقت  خواست  او  را  زنده  می‏‎گرداند.  هرگز!  هرگز!  انسان  (‌با  وجود  طول  حیات‌)  دستوری  را  که  خدا  بدو  داده  است  (‌و  وظائفی  را  که  برای  وی  تعیین  کرده  است‌،  آن  چنان  که  شایستۀ  مقام  باعظمت  الهی  است‌)  هنوز  که  هنوز  است  انجام  نـداده  است‌!.

(  قُتلَ  الإنسانُ‌!  »‌.   کشته  باد  انسان‌!.

او  سزاوار کشتن  است  به  سبب ‌کار  شگفتی‌ که  می‌کند  و  عملی‌ که  در پیش  می‌گیرد  .  .  .  همچنین  ساختار  واژگانی  برای  رسوا  کردن  و  زشت  شمردن  و  نپسندیدن‌ کارش  ذکر  می‌شود.  و  می‌رساند که  او  مرتکب  چیزی  گردیده  است ‌که  سزاوار کشتن  است  .  .  .

(  ما  أکفرهُ!  )  .  چه  خدانشناس  و  ناسپاس  است‌!.  خدانشناسی  و  ناسپاسی  و  انکار کردن  و  عدم  آشنائی  او  از  مقتضیات  پیدایش  خودش  و  از  آفرینش  خودش  چه  اندازه  زیاد  است‌!  اگر  این  مقتضیات  را  پیش  چشم  می‌داشت  آفریدگارش  را  سپاس  می‌گفت  و  شکر  او  را  بجای  می‌آورد،  و  در  زندگانی  دنیای  خود  فروتنی  می‌کرد،  و آخرت  خود  را  به  یاد  می‌داشت  .  .  .

اگر  چنین  نیست  پس  چرا  تکبّر  می‌ورزد  و  خودبزرگ‌بینی  می‌کند  و  خویشتن  را  بی‏نیاز  می‌شمارد  و  روی  می‌گرداند؟  اصل  او  کدام  است  و  سرآغاز  او  کدام‌؟

(مِنْ أَيِّ شَيْءٍ خَلَقَهُ) (١٨)

خدا  او  را  از  چه  چیز  می‌آفریند؟‌.

اصل  فروتنانۀ  ناچیزی  است‌.  همۀ  ارزش  خود  را  از  لطف  و  فضل  و  نعمت  خدا  برمی‌گیرد.  همۀ  ارزش  خود  را  از  تقدیر  و  تدبیر  خدا  دریافت  می‌دارد:

(مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ) (١٩)

او  را  از  نطفۀ  ناچیزی  می‌آفریند  و  قوّت  و  قدرت  (‌و  جمال  و  کمال‌)  بدو  می‌بخشد.

از  چیزی  او  را  آفریده  است‌ که  هیچ  ارزشی  ندارد.  او  را  از  این  اصل  آفریده  است‌،  اصلی‌ که  برپای  نمی‌ایستد  و  

برجای  نمی‌ماند  .  .  .  و لیکن  این  آفریدگار  او  است ‌که  او  را  ارزش  بخشیده  است‌.  بدو  ارزش  داده  است‌.  او  را  با  ساختار  خود  سنجیده  است  و  ارزیابی  فرموده  است‌،  و  بدو  قدر  و  منزلت  داده  است  و  آفرینش  راست  و  درست  و  همساز  و  همآوایش  بخشیده  است‌.  او  را  محترم  و  مکرّم  نموده  است  و  آفرینش  ارجمند  و  ارزشمندی  بدو  داده  است‌.  او  را  از  آن  اصل  فرودین  بالا  برده  است  و  به  مقام  والائی  رسانده  است‌،  مقام  و  منزلتی ‌که  زمین  و  هر چه  در  آن  است  مسخّرش  می‌گردد.

(ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ) (٢٠)

سپس  راه  (‌شناخت  خوبی  و  بـدی‌)  را  برای  او  آسان  می‌کند  (‌تا  راه  هدایت  را  در  پیش  گیرد،  و  راه  ضلالت  را  ترک  گوید).

راه  زندگی  را  برایش  آسان  ساخته  است‌.  یا  راه  هدایت  را  برایش  سهل  و  ساده  نموده  است‌.  با  اعطاء  ویژگیها  و  استعدادهائی ‌که  در  وجودش  به  ودیعت  نهاده  است‌،  راه  را  برایش  آسان  نموده  است‌.  چه  راه  زندگی‌،  و  چه  راه  رسیدن  به  هدایت  در  زندگی  را  برایش  سهل  و  ساده  کرده  است‌.

وقتی ‌که  کوچ  زندگی  به  پایان  مـی‌آید،  به  پایانه‌ای  می‌رسد که  هر  زنده‌ای  بدون  اختیار  بدان  درمی‌آید  و  از  آن  راه ‌گریزی  ندارد:

(ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ) (٢١)

بعد  او  را  می‌میراند  و  وارد  گورش  می‏‎گرداند.

کار  او  در  پایان  زندگیش‌،  بسان ‌کار  او  در  سرآغاز  زندگیش‌،  در  دستی  قرار  می‌گیرد که  او  را  به  صحنۀ  حیات  گسیل  داشته  است  وقتی‌ که  خواسته  است‌،  و کار  او  را  به  پایان  رسانده  است  وقتی‌ که  اراده  فرموده  است‌،  و  جایگاه  او  را  در  درون  زمین  قرار  داد