  در  آن  حال  که  بار  سنگین  خلافت  را  بر  دوش ‌گرفته  است‌.  امّا  عمر  تنها  سربازی  در  سپاه  اسامه  است‌،  و  اسامه  فـرمانده  است‌.  پس  باید  از  اسامه  اجازه  بگیرد  عمر  را  در  پیش  خود  نگاه  دارد.  در  این  وقت  خلیفه  به  اسامه ‌گفت‌:  «‌اگر  می‌خـواهی  مرا کمک ‌کنی  اجازه  بده  عمر  در  اینجا  بماند»‌.  .  .  ای  والله!  اگر  می‌خواهی  مرا کمک‌ کنی  چنین  کن  .  .  .  چه‌ کرانه‌ها  و  افقهای  بلندی  است‌! کرانه‌ها  و  افقهائی ‌که  نمی‌توان  به  سوی  آنها  اوج ‌گرفت  و  بدانها  رسید  مگر  با  خواست  خدا که  بر  دستهای  پیغمبری  از  پیغمبران  خدا  صورت  می‌پذیرد!

آنگاه  چرخ  زمان  دور  برمی‏دارد  و  به  پیش  می‌رود  و  عمر  پسر  خطّاب  خلیفه  را  می‏‎بینیم،  خلیفه‌ای‌ که  عمّار  پسر  یاسر  را  فرماندار کوفه  می‌کند.

دم  در  عمر،  سهیل  پسر  عمرو  پسر  حارث‌،  و  ابوسفیان  پسر  حرب،  و  جماعتی  از  بزرگان  آزادۀ  قریش  می‌ایستند.  پیش  از  ایشان  به  صهیب  و  بلال  اجازۀ  ورود  می‌دهد.  زیرا  این  دو  نفر  از  سبقت ‌گیرندگان  بر  دیگران  در  پذیرش  اسلام‌،  و  از  شرکت‌کنندگان  در  جنگ  بدر  بودند.  بینی  ابوسفیان  باد  می‌کند  و  با  همان  انگیزۀ  غرور  جاهلیّت  می‌گو‌ید:  «‌من  هرگز  همسان  چنین  روزی  را  ندیده‌ام‌.  بدین  بندگان  و  بردگان  اجازه  می‌دهد،  و  ما  را  بر  در  خود  نگاه  می‌دارد!»‌.  دوستش‌ که  حقیقت  اسلام  به  ذهن  و  شعو‌رش  رخنه ‌کرده  است  و  دویده  است‌،  به  ابوسفیان  می‌گو‌ید:  «‌ای  مردمان!  من  به  خدا  سوگند  آنچه  را که  بر  چهره  دارید  می‏بینم.  اگر  خشمگین  هستید  بر  خویشتن  خشـم  بگیرید.  مردمان  به  سوی  اسلام  دعوت‌ گردیدند،  و  شما  نیز  به  سوی  اسلام  دعوت  شدید.  آنان  برای  پذیرش  اسلام  شتافتند،  و  شما  کندی  کردید.  اگر  روز  قیامت  ایشان  را  به  سوی  بهشت  فراخوانند  و  به  ترک  شما  بگو‌یند  وضع  شما  چگونه  خواهد  بود؟‌!»‌.[10]

عمر  برای  اسامه  پسر  زید  سهمی  بیش  از  سهم  عبدالله  پسر  عمر  تعیین  می‌کند.  وقتی ‌که  عبدالله  راز  این  امر  را  از  پدر  می پرسد،  بدو  پاسخ  می‌دهد:  «‌پسر  عزیزم‌!  زید رضی الله عنه در  پیش  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم‌ محبوب‌تر  از  پدرت  بوده  است‌!  و  اسامه  رضی الله عنه  در  پیش  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  از  تو  محبوبتر  بوده  است‌!  این  است‌ که  محبّت  پیغمبر خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم را  بر  محبّت  خودم  ترجیح  و  برتری  داده‌ام‌»‌.[11]

عمر  این  سخن  را  می‌گو‌ید،  چون  او  می‌داند  محبّت  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم ‌با  ترازوی  آسمان  برکشیده  شده  است  و  راست  و  درست‌ گردیده  است‌.

عمر  عمّار  را  می‌فرستد  تا  به  بتاب  خالد  پسر  ولید  رسیدگی‌ کند،  خالد  پسر  ولیدی ‌که  سـردار  پیروز  و  دارای  شخصیّت  خانوادگی  ریشه‌داری  است‌.  عمّار  یـقۀ  او  را  می‏‎گیرد  .  .  .گویند:  او  را  با  عمامه‌اش  محکم  می‌بندد  تا  رسیدگی  به  حساب  او  پایان  می‏‎یابد،  و  بیگناهی  وی  روشن  می‌گردد.  آن  وقت  بند  و رشتۀ  او  را  باز  می‌کند  و  با  دست  خویش  عمامه‌اش  را  می‌بندد  .  .  .  خالد  در  این‌ کار  اشکال  و  مانعی  نمی‏بیند  و  ناراحتی  نشـان  نمی‌دهد.  آخر  او  عمّار  یار  و  یاور  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  است‌. کسی  است‌ که  از  زمرۀ  مؤمنانی  است  که  پیش  از دیگران  به  اسلام‌ گرویده‌اند.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم‌ هم  در  بارۀ  عمّار  فرموده  است  آنچه  فرموده  است‌!

عمر  همان  کسی  است ‌که  در  بارۀ  ابوبکر  -  رضی ‌الله ‌عنهما  -‌ گفته  است‌:  ابوبکر  سرور ما  است‌،  و  او  است‌ که  سرور ما  بلال  را آزاد کرده  است‌.  بلال  بنده  امیه  پسر  خلف  بود،  و  او  را  سخت  شکنجه  می‌داد.  ابوبکر  بلال  را  از او  خرید  و آزادش ‌کرد  .  .  .  عمر  پسر  خطّاب  در  بارۀ  بلال  می‌گوید:  بلال  سرور  ما  است‌!  .  .  عمر کسی  است‌ که ‌گفته  است‌:  « ‌اگر  سالم  غلام  ابوحذیفه  زنده  بود  من  او  را  جانشین  خود  می‌کردم‌»‌.  عمر  این  را  می‌گوید،  در  حالی ‌که  عثمان  را  و  علی  را،  و طلحه  را،  و  زبیر  را  جانشین  خود  نکرده  است  .  .  .  بلکه  شورا  را  به  شش  نفر  بعد  از  خود  واگذار  نموده  است‌،  و کسی  را  به  طور  مشخّص  برای  جانشینی  تعیین  نکرده  است‌.

علی  پسر  ابوطالب  -‌کرم ‌الله‌ وجهه  -  عمّار  و  حسن  پسر  علی  -‌رضی‌ الله‌ ‌عنهما  -‌ را  به  سوی  اهالی ‌کوفه  می‌فرستد  تا  ایشان  را  بسیج ‌کند  در  بارۀ  واقعه‌ای ‌که  میان  او  و  میان  عائشه  -‌رضی ‌الله‌ عنها  -‌ در گرفته  است‌،  و می‌گوید:

« ‌من  قطعاً  می‌دانم ‌که  عائشه  همسر پیغمبرتان  صلّی الله علیه وآله وسلّم  است  در  دنیا  و  در آخرت‌.  امّا  خداوند  شما  را  مورد  آزمایش  قرار  داده  است ‌که  آیا  از  من  پیروی  می‌کنید،  و  یا  از  همسر پیغمبر  صلّی الله علیه وآله وسلّم‌«.[12]

مردم  در  بارۀ ‌کار  عائشه  أم‌المومنین‌،  دختر  ابوبکر  صدیق  -‌رضی ‌الله ‌عنهم جمیعاً  - ‌از  علی  علیه السّلام  پیروی  کردند.

ابورویحۀ  خثعمی  از  برادر  اسلامی  خود  بلال  پسر  رباح  درخواست  می‌کند  او  را  در کار  ازدواج‌ کمک ‌کند  و  واسطه  شود  میان  او  و  خانواده‌ای  از  اهالی  یمن‌.  بلال  می‌پذیرد  و  هنگام  سخن  بدانان  می‌گوید:  «‌من  بلال  پسر  رباح  هستم‌،  و  این  برادر  من  ابو  رویحه  است‌.  او  مرد  بدی  از  لحاظ  اخلاق  و  دین  است‌.  اگر  می‌خواهید  دخترتان  را  به  ازدواج  او  درآورید،  باشد،  به  ازدواج  او  درآورید،  و اگر  خواستید  نپذیرید،  باشد،  نپذیرید»  .  .  .  نه‌ کار  را  از  آنان  پنهان  می‌دارد  و  بدانان  نیرنگ  می‌زند،  و  نه  چیزی  از کار  برادرش  را  پنهان  می‌دارد.  نه  خود  را  واسطۀ  خواستگاری  قلمداد  می‌کند،  و  نه  فراموش  می‌کند که  او  در  آنچه  می‏‎گوید  در  پیشگاه  خدا  باید  پاسخی  باشد  .  .  .  آن  خانواده  از  این  صد‌اقت  اطمینان  پیدا  می‌کنند،  و دخترشان  را  به  ازدواج  برادر  بلال  درمی‌آورند،  و  می‌گویند:  کافی  است  که  داماد  عرب  است  و  حسب  و  نسب  اصیلی  دارد،  و  بلال  غلام  حبشی  میانجی  او  است‌!

*
این  چنین  حقیقت  بزرگی  در  جامعۀ  اسلامی  برقرار  و  پایدار گردید،  و  بعد  از  آن  تا  مدّتهای  مدید  برقرار  و  پایدار  ماند،  با  وجود  عوامل  بازدارنده  فراوانی‌ که  در  میان  بود.  «‌نام  عبدالله.  پسر  عبّاس  برده  می‌شد  و  همراه  آن  نام  غلامش  عکرمه  بر  زبان  می‌رفت‌.  هر گاه  از  عبدالله  پسر  عمر  یادی  به  میان  می‌آمد  همراه  او  نام  غلامش  نافع  نیز  به  میان  می‌آمد.  نام  انس  پسر مالک  را  همراه  با  نام  غلامش  ابن  سیرین  یاد  می‌کردند.  ابوهریره  را  با  غلامش  عبدالرحمن  پسر  هرمز  ذکر  می‌نمودند.  در  بصره  حسن  بصری،  و در  مکه  مجاهد  پسر جبر، ‌و عطاء  پسر  رباح‌،  و  طاووس  پسر کیسان‌،  فقهاء  بود