 . نانّی سمعت اللّیله خشف نعلیک بین یدیّ فی الجنّه (

  «‌‌ای  بلال  برای  من  سخن  بگو  از کاری ‌که  در  اسلام  کرده‌ای  و  بیشترین  امید  سود  را  بدان  داری‌.  چـه  من  امشب  صدای ‌کفشهای  تو  را  در  حضور  خود  در  بهشت  شنیدم‌«.

بلال گفـت‌:  من  در  اسلام ‌کاری  نکرده‌ام‌ که  به  سود  آن  زیاد  امیدوار  باشم،  جز  این‌ که  من  وضوی ‌کاملی  را  در  وقتی  از  شب  یا  از روز می‌گیرم  و تا  آنجا که  مقدور  باشد  با  آن  نماز  می‌خوانم‌.[4]

پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله وسلّم   می‌فرمود،  وقتی‌ که  عمّار  پسر  یاسر  اجازۀ  ورود  به  خدمتش  را  می‌خواست‌:

( ‌إئذنَُوا  لَهُ  مَرحَباً  بِالطّیّبِ  المُطیّب‌).

« ‌بدو  اجازه  دهید.  مرحبا  به  پاک  پاکیزه‌«.

همچنین  در  باره  عمّار  پسر  یاسر  فرموده  است‌:

(‌مُلیّ  عَمّارٌ  رضی الله عنه  ایماناً  الی  مُشاشه‌‌ (.[5]

«‌عمّار  -  خدا  از  او  خشنود  بادا  -  تا  سر  استخوانش  سرشار  از  ایمان  است‌«‌.

از  حذیفه رضی الله عنه ‌روایت  است‌ که  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  فرمود:
( إنّی لا أدری ما بَقائی فیکُم فاقتدُوا بالّذینَ من بَعدی – وَ أشارَ إلی بَکر وَ عُمرَ- رضی الله عنهما – وَ اهتَدوا بهدی عمّر، وَ ما حَدّثکُمُ ابنُ مسعود فصدّقوهُ).[6]

‌» ‌من  نمی‌دانم  تا  کی  در  میان  شما  باقی  می‌مانم‌.  بعد  از  من  از دو  نفر  پس  از  من  پیروی ‌کنید  - ‌اشاره  فرمود  به  ابوبکر  و  عمر  -‌خدا  از  آنان  خشنود  بادا  -‌ و  با  رهنمود  و  رهنمون  عمّار  راهیاب  و  راهرو  شوید،  و  چیزی  را که  ابن  مسعو‌د  برایتان  می‏‎گوید  آن  را  تصدیق ‌کنید  و  راست  بدانید».

هر  شخص  غریبی ‌که  از  اهالی  مدینه  نمی‏بود  ابن  مسعو‌د  را  از  اهل  بیت  پیغمبر  صلّی الله علیه وآله وسلّم ‌می‌پنداشت  .  .  .  از  ابوموسی صلّی الله‌ علیه وآله وسلّم  روایت  است ‌که ‌گفته  است‌:  من  و  برادرم  از  یمن  آمدیم‌.  مدّتی  در  مدینه  ماندیم‌.  ابن  مسعود  و مادرش  را  جز از اهل  بیت  پیغمبر خدا صلّی الله‌علیه وآله وسلّم  نمی‌پنداشتیم‌.  به  سبب  این‌ که  بسیار  به  خدمت  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  می‌رفتند  و  در  پیش  او  زیاد  می‌ماندند  و  بسیار  همراهش  می‌شدند.[7]

جُلَیبیب  مردی  از  بردگان  آزاد  شده  بود.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم برای  او  خواستگاری ‌کرد  تا  زنی  از  انصار  را  به  ازدواج  او  دربیاورد.  وقتی ‌که  پدر  و  مادر  آن  زن  رضایت  ندادند،  آن  زن‌ گفت‌:  آیا  می‌خواهید  فرمان  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  را  نپذیرید؟  اگر  این  مرد  را  برای  شما  پسندیده  است  و  بدو  رضایت  داده  است  او  را  به  دامادی  قبول‌ کنید.  پس  پدر  و  مادر  او  رضایت  دادند  و  آن  زن  را  به  ازدواجش  درآوردند.[8]

پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  در  جنگی که  پس  از گذشت  اندک  زمانی  از  ازدواج  جلیبیب  درگرفته  بود  و  وی  به  شهادت  رسیده  بود،  به  جستجویش  پرداخت  .  .  .  از  ابوبرزۀ  اسلمی  رضی الله عنه  روایت  گردیده  است‌ که ‌گفته  است‌:  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم‌ در  جنگی  شرکت  داشت‌.  خدا  غنیمت  را  نصیب  او کرد.
پس  از  پیروزی  به  اصحاب  خود  فرمود:
(‌هَل  تَفقِدوُن  من  أحدٍ؟‌)‌.
« ‌آیا  کسی  را  از  دست  داده‌اید؟‌.»
گفتند:  بلی  فلانی‌ و  فلانی  و  فلانی  را  .  .  .  سپس  فرمود:  
( ‌هَل  تَفقدوُن  من  أحد؟‌)‌.
« ‌آیا  کسی  را  از  دست  داده‌اید؟‌«‌.
گفتند:  بلی  فلانی‌ و  فلانی  و فلانی  را  .  .  .  سپس  فرمود:  
( ‌هَل  تَفقدوُن  من  أحد؟‌)‌.
«‌آیا  کسی  را  از  دست  داده‌اید؟‌«‌.
گفتند:  بلی  فلانی  و  فلانی  و  فلانی  را  .  .  .  سپس  فرمود:  اصحاب  عرض ‌کردند:  نه‌. کس  دیگری  را  از  دست  نداده‌ایم‌.  فرمود:
(‌لکنّی  أفقدُ  جُلَیبیباً‌).
«‌امّا  من  جلیبیب  را  از  دست  داده‌ام  و  به  دنبالش  می‌گردم‌«‌.
اصحاب  به  جستجوی  جلیبیب  پرداختند.  او  را  در کنار  هفت  نفر  از کشتگان  یافتند که  ایشان  را کشته  است  و  سپس  او  را کشته‌اند.  پیغمبر  صلّی الله علیه وآله وسلّم  به  سوی  او  رفت  و  بالای  سرش  ایستاد.  سپس  فرمود:

( قَتَلَ سبعَهً ثُمّ قَتَلُوهُ. هذا منّی وَ أنا منهُ. هذا منّی وَ أنا منهُ).

«‌او  هفت  نفر  را کشته  است  و  سپس  او  را کشته‌اند.  این  از من  است  و  من  از او هستم‌.  این  از من  است  و  من  از  او  هستم‌«‌.

سپس  جلیبیب  را  روی  بازوهای  خود گذاشت‌.  برای  او  تخت  و  زیراندازی  جز  بازوهای  پیغمبر  صلّی الله علیه وآله وسلّم   نبود‌.  برای  او گو‌ری  را کندند،  و  در گورش  نهادند  .  .  .  از  غسل  دادن  او  سخنی  به  میان  نیامده  است‌.[9]

*
با  این  رهنمود  الهی‌،  و  با  این  رهنمون  نبوی،  تولّد  جدید  بشریّت  بدین  شکل‌ کمیاب  و  بدین  شیوۀ  بی‏نظیر  انجام  پذیرفت‌.  جامعۀ  ربّانی‌ای  پدیدار  گردید  که  ارزشها  و  معیارهای  خود  را  از  آسمان  دریافت  می‌داشت‌،  و  آزاد  و  رها  از  قیدها  و  بندهای  زمین  بود،  هر چند که  روی  زمین  می‌زیست  .  .  .  این  معجزۀ  بزرگ  اسلام  بود.  معجزه‌ای  بود که  جز  با  خواست  خدائی  و  با  عملکرد  پیغمبری  صورت  نمی‌گرفته  است‌.  معجزه‌ای‌ که  می‌رساند  این  آئین  از  خدی  یزدان  جهان  است‌،  و  آن  کس‌ که  آن  را  با  خود  آورده  است  پیغمبری  است‌.

این  تدبیر  و  تقدیر  الهی  بوده  است ‌که  به  دنبال  وفات  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  ‌دوست  نخستین  او  ابوبکر،  و  دوست  دوم  او  عمر،  جانشین  وی  گردند  و  عهده‌دار  این‌ کار  بزرگ  بشوند  .  .  .  دو  نفری ‌که  از  همگان  بهتر  سرشت  این‌ کار  را  می‌شناختند،  و  از  همگان  سخت‌تر  با  هدایت  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  قالب‌ گرفته  بودند،  و  از  همگان  ژرف‌تر  نسبت  به  پیغمبر خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  ‌مهر و  محبّت  داشتند،  و  آزمندتر  به  جستجوی  موارد  علاقۀ  او  و گام  به‌ گام  رفتن  در  راه  او  بودند.

ابوبکر  رضی الله عنه  از  یار  خودش  پیغمبر  صلّی الله علیه وآله وسلّم  به  یاد  داشت  آنچه  را  در  بارۀ  اسامه  خواسته  بود.  پس  از  به  دست  گرفتن  کار  خلافت‌،  نخستین ‌کاری  را که ‌کرد  روانه‌ کردن  اسامه  به  عفوان  فرمانده  سپاهی  بود که  پـغممر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  آن  را  آماده  و  تا  بیرون  مدینه  بدرقه ‌کرده  بود.  اسامه  سوار  بود  و  ابوبکر  خلیفه  پیاده‌.  اسامۀ  جوان  شرم  می‌کرد که  سوار  بشود  و  سواره  برود،  در  حالی ‌که  خلیفۀ  پیر  پیاده  او  را  همراهی ‌کند  و  پیاده  برود.  این  بود  که‌ گفت‌:  «‌‌ای  جانشین  پیغمبر  خدا  یا  تو  باید  سوار  بشوی،  و  یا  من  باید  پیاده  بشوم‌»‌.  خلیفه  سوگند  می‌خورد:  «‌به  خدا  سوگند  تو  پیاده  نمی‌شوی‌،  و  به  خدا  سوگند  من  هم  سوار  نمی‌شوم‌.  چه  می‌شود  اگر ساعتی  پاهای  خود  را  در  راه  خدا  غبارآلود کنم‌؟‌«‌.

سپس  ابوبکر چنین  دید که  به  عمر نیاز  دارد،