ئق  زندگی  دارند.

این  معجزه  است‌.  معجزۀ  تولّد  جدیدی  برای  انسان  با  دست  اسلام  در  آن  زمان  است  ...

از  آن  زمان‌ که  این  تولّد  جدید  به  ظهور  رسیده  است‌،  ارزشها  و  معیارهائی ‌که  با  آن  حادثۀ  بزرگ  جـهانی  پدیدار  آمده  است  حاکم‌ گردیده  است  و  سیادت  خود  را  بر  جهان ‌گسترده  است  ...  امّـا  این  مسأله  در  مـحیط  عربی،  و  در  میان  خود  مسلمانان‌،  ساده  و  آسان  نبوده  است  ...  جز  این ‌که  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله وسلّم   با  خواست  خدا،  و  با  عملکردهای  خو‌د،  و  با  رهنـمودها  و  رهنمونهای  خـود که  برخاسته  از گرمی  تأثیرپذیری  او  از  رهنمودها  و  رهنمونهای  ثابت  قرآنی  بوده  است‌،  توانسته  است  این  حقیقت  را  در  مزرعۀ  درونها  و  در کشتزار  حیات  بکارد  و  سبز کند،  و  از  آن  پاسداری  و  مراقبت  نماید  تا  ریشه‌هایش  در  زمـین  بد‌ود  و  استـوار  بـشود،  و  شاخه‌هایش  برافراشته ‌گردد  و  بالا  برود  و گشن‌ گردد،  و  بر  زندگی‌ گروه  مسلمانان  قرنهای  زیاد  و  طولانی  سایه  بکند...  و علی‌ رغم  همۀ  عوامل  سر نگو‌نی  و  واژگونی  دیگر،  برقرار  و  پایدار  بماند  و  سر برافرازد  و  رقص  سبز  آن  در گیرد.

پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله وسلّم   بعد  از  این  حادثه  با  دیدن  ابن  امّ  مکتوم  لبخند  می‌زد  و  شادمان  می‌شد  و  بدو  عـنایت  می‌فرمود  و  حال  او  را  مراعات  می‌نمود،  و  هر  زمان ‌که  بدو  می‌رسید  می فرمود:

‌(اهلاً بمن  عاتبنی  فیه  ربّی)‌.

مرحبا  به  کسی  که  پروردگارم  به  خاطر  او  مرا  عتاب  و سرزنش‌ فرمود . 

پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم   پس  از  هجرت  به  مدینه‌،  دو  دفعه  او  را  جانشین  و  قانم  مقام  خود کرد.

برای  این  که  معیارها  و  مقیاسهای  محیط‌،  و  ارزشهای  بر آمده  از  اعتبارهای  زمین  و  از  قوانین  و  مقررّات  آن  را  در هم  بشکند  و  در هم  بریزد‌،  دختر  خالۀ  خـود  زینب  دختر  جحش  اسدی  را  به  ازدواج  غلام  خود  زید  پسر حارثه  درآورد.  مسألۀ  ازدواج  و  دامادی  مسألۀ  بسیار  حساسی  است‌،  به‌ ویژه  در  یک  محیط  عربـی  از  حساسیّت  بیشتری  برخو‌ردار  است‌.

پیش  از  آن  هم‌،  زمانی‌ که  در  آغاز  هجرت  میان  مسلمانان  برادری  ایجاد  فرمود،  عموی  خود  حمزه  را  و  غلام  خود  زید  را  برادران  یکدیگر کرد،  و  خالد  پسـر  رویحۀ خثعمی  و  بلال  پسر  رباح  را  برادران  همدیگر  ساخت‌.

در  جنگ  مؤته  زید  را  فرمانده  سپاه ‌کرد.  جعفر  پسر  ابوطالب  را  معاون  اوّل  او،  و  عبدالله  پسر  رواحۀ  انصاری  را  معاون  دوم  او  نمود.  زید  را  فرمانده  سپاهی  کرد که  از  سه  هزار  نفر مهاجر  و  انصار  تشکیل  شده  بود،  و  در  میانشان  خالد  پسر  ولید  بود.

پیغمبر  صلّی الله علیه و آله وسلّم  ‌شخصاً  بیرون  آمد  و  این  سپاه  را  بدرقه  کرد.  این  جنگ  همان  جنگی  است ‌که  هر  سه  نفر  ایشان  رضی الله عنه در  آن  شهید  شدند.

واپسین ‌کار  پیغمبر  لصلبی الله علیه و آله وسلّم  این  بود که  اسامه  پـسـر  زید  را  فرمانده  سپاهی‌ کرد که  به  جنگ  با  رومیان  می‌رفت‌.  این  سپاه  از  انبوهی  از  مهاجران  و  انصار  فراهم  آمده  بود.  در  میان  این  سپاه‌،  ابوبکر  و  عمر  دو  وزیر  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله وسلّم ‌ و  دو  دست  او،  و  دو  خلیفۀ  بعد  از  او  به  اجماع  مسلمانان  بودند.  در  میان  آنان  همچنـین  سعد  پسر  ابی‌ وقّاص  بود  که  خویش  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله وسلّم  ‌و  از  زمرۀ  قریشیانی  بود که  پیش  از  دیگران  به  اسلام ‌گرویده  بودند.

برخی  از  مردم  از  فرماندهی  اسامه‌ که  نوجوانی  بود  ناراحت‌ گردیدند  و  بر  خود  پیچیدند.  در  این  راستا  ابن  عمر-‌ رضی ‌الله‌ عنهما  - ‌فرموده  است‌:  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله وسلّم  سپاهی  را  روانه ‌کرد.  اسامه  پسر  زید  - ‌رضی‌ الله‌ عنهما  -  را  فرماندۀ  آن  سپاه ‌کرد.  برخی  از  مردم  بر  فرماندهی  او  اعتراض‌ کردند  و  بدان  طعنه  زدند.  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله وسلّم   فرمود: 

 (‌إن  تطعنوا فی  إمارته  فقد کنتم  تطعنون  فی  إماره ‌أبیه  ‌من‌  قبل‌.  و  ایم  الله إن‌ ‌کان  لخلیقاً  للا‌ماره‌،  و  ان ‌کا‌ن  لمن‌  أحبّ  النّاس  إلیّ‌.  و  إن  هذا  لمن  إحبّ  النّاس  الیّ  ...)‌.[1]  

«‌اگر  شما  بر  فرماندهی  او  اعتراض  می‌کنید  و  بدان  طعنه  می‌زنید،  شما که  قبلاً  بر  فرماندهی  پدرش  اعتراض  داشته‌اید  و  بدان  طعنه  زده‌اید.  به  خدا  سوگند  پدرش  سزاوار  فرماندهی  بود،  و  از  محبوب‌ترین  مردمان  برای  من  بود.  قطـعاً  این  هم  از  محبوب‌ترین  مردمان  برای  من  است . ..» ‌‌.

زمانی  هم  زبان‌ها  به  بدگوئی  سلمان  فارسی  پرداختند،  و  از  ایرانی  و  عربی  سخن  راندند،  بنا  به  پیامهای  نژادگرائی  تنگ ‌نظرانه‌،  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله وسلّم  در  این  راستا  ضربت  قاطعانۀ  خود  را  فرود  آورد  و  زد  و  فرمود:  

(‌سلمان  منّا  أهل  البیت‌)‌[2]

«‌سلمان  از  ما  اهل  بیت  است‌«.

پیغمبر  صلّی الله علیه و آله وسلّم   با  ارزشهای  آسمانی  و  ترازوی  آن‌ که  در  دست  داشت‌،  از  همۀ‌ کرانه‌های  حسب  و  نسبی ‌که  بدان  می‌نازیدند  و  می‌بالیدند  و  خویشتن  را  بزرگ  و  عزیز  می‌دیدند  در گذشت  و  آنها  را  پشت  سر  افکند،  و  همۀ  مرزهای  نژادگرائی  تنگ‌نظرانه‌ای  را  زیـر  پا  نهاد که  درباره‌اش  حماسه‌سرائی  می‌کردند  و  شور  و  غوغا  برپا  می‌داشتند  ...  و  سلمان  فارسی  را  یک‌ راست  جزو  اهل  بیت  خود  محسوب  و  معرّفی  فرمود!

وقتی  هم  میان  ابوذر  غفاری‌،  و  بلال  پسر  رباح  -  رضی ‌الله ‌عنهما  -‌ گفتگوئی  در گرفت  و  بر  زبان  ابوذر  رفت‌:

«‌ای  پسر  مرد  سیاه‌پوست‌»  ...  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله وسلّم   از  این  سخن  سخت  براشفت ‌و خشمگن  شد،‌و تند و  تهدیدآمیز  رودرروی  ابوذر  فرمود:

«یا أباذر طفّ الصّاع لیس لابن البیضاء علی ابن السّودء فضل »[3]

«ای  ابوذر  پیمانه  لبریز  شد  (‌و  بس ‌کن ‌که  پیمانه  ریخت‌)  پسر  مرد  سفید پوست  بر  پسر  مرد  سیاه ‌پوست  برتری  ندارد».

این  کار  را  از  ریشه  بخشکاند  و کاملاً  از  یکدیگر  جدا  گرداند.  یا  اسلام  است‌ که  از  ارزشـهای  آسمان  و  معیارهای  آسمان  تشکیل  می‌گردد،  و  یا  جاهلیّت  است  که  از  ارزشهای  زمین  و  از  معیارهای  زمین  فراهم  می‌آید!فرمودۀ  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله وسلّم   با  حرارت  خود  به  دل  حسّاس  ابوذر  فرو  رفت  و  بدان  نشست‌،  و  مهمّ ‌ترین  تأثیر  را  گذ‌اشت‌.  پیشانی  خود  را  بر  زمین  نهاد  و  سوگند  خورد  که  آن  را  از  زمین  برنـمی‌دارد  تا  بلال  بر  آن  پای  نگذارد،  تا کفارۀ‌ گفتار  بزرگی  بشود که  آن  را گفته  است‌!

این  ترازوئی‌ که  بلال  با  آن  بالا گرفت  و  سر  افتاد،  ترازوی  آسمان  بود  ...   از  ابو هریره رضی الله عنه   روایت  است  که ‌گفته  است‌:  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله وسلّم ‌فرمود:

)‌یا  بلال  حدّثنی  بأرجی عمل عملته فی الاسلام منفعه عندک