  غافلان  را  به  لرزه  و  تکان  درمی‌آورد،  بدانگاه  که  چشمانشان  را  و  دلهایشان  را  متوجّه  این  مجموعۀ  آفریده‌ها  و  پدیده‌ها می سازد، آفریده ها و پدیده هائی که به تدبیر و تقدیری اشارت دارند که در فراسوی آنها است ، و بیانگر قدرتی هستند که توانسته است بیافریند و می تواند آفرینش را دوباره برگرداند و جهان را از  نو برپا گرداند. همچنین اشارت به حکمتی دارند که کار افریدگان را پوچ و بیهوده نمی گرداند و بدون حساب و کتاب و سزا و جزا نمی گذارد... بدین خاطر به خبر بزرگ می پردازد، خبر بزرگی که انان درباره اش اختلاف می ورزند.

نخستین پسوده در این چرخش و گردش ، دربارۀ زمین و کوه ها است :

 (أَلَمْ نَجْعَلِ الأرْضَ مِهَادًا (٦)وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا) (٧)

آیا ما زمین را جایگاه آماده ای ( برای زندگی شما انسانها ) نساخته ایم؟ و آیا کوه ها را میخهائی ( برای نگاهداری زمین در برابر فشار موادّ مذاب درونی) ننموده ایم؟.

« مهاد»: جایگاه آماده برای سیر و حرکت .... جایگاه آماده ای که نرم و خوشایند بسان گهواره است... هر دو معنی نزدیک به همدیگرند. این هم حقیقتی است که در هر مرحله ای از مراحل تمدّن و علم و معرفت انسان برای انسان محسوس بوده و محسوس است. دیگر این امر نیازی به علم و دانش زیادی ندارد تا به صورت واقعی خود درک و فهم شود. کوه ها که میخهای دیدنی هستند، چشم آنها را مشاهده می نماید. حتّی چشم انسانهای نخستین هم بدانها می افتاده است و انها را می دیده است. زمین ( که گهوارۀ پرورش و بستر آسایش و جولانگاه کار و کوشش است ) و کوه ها که میخهای زمین هستند ( و کیلومترها در دل زمین فرو رفته اند و در آنجا به هم پیوسته اند و همچون زرهی پوستۀ زمین را در برابر فشار ناشی از موادّ مذاب درونی ، و طوفانهای عظیم دریاها و اقیانوسها حفظ می کنند) هر دوی اینها تأثیر ژرفی در حسّ و شعور دارند، که نفس انسان بدان حقیقت توجّه بکند و اهمّیّت بدهد.

جز این که این حقیقت بزرگ تر و گسترده تر از ان است که انسانهای اوّلیّه تنها با ذهن و شعور خود برای نخستین بار بدان پی می بردند . هر زمان که دانش و معارف انسان بالا رفته است ، و شناخت انسان دربارۀ این جهان و مراحل آن بیشتر گردیده است ، این حقیقت در عقل و خرد او بزرگ تر و سترگ تر جلوه گر آمده است و فراتر و بالاتر رفته است، و در پشت سر آن تقدیر بزرگ الهی و تدبیر دقیق و حکیمانۀ او را بهتر درک و فهم کرده است ، و هماهنگی میان افراد این هستی و نیازمندیهای ایشان را خوبتر لمس نموده است و پسوده است ، و امادگی این زمین را برای زمینه سازی زندگی بشری و تمدّن انسانی روشن تر دیده است ، و آمادگی این انسان را برای سازش با محیط و تفاهم با ان شگفت تر مشاهده کرده است و دریافت نموده است.

ساختن زمین به عنوان جایگاه آمادۀ حیات و گهوارۀ آرامش و آسایش – به ویژه برای حیات بشری – گواه و شاهدی است که جای ستیز با گواهی و شهادت ان نیست. گواهی و شهادت بر وجود عقلی که این جهان پیدا و هویدا را اداره می کند و کار و بار آن را می گرداند. هر گاه فقط یک نسبت از نسبتهائی که در آفرینش زمین بدین گونه و با این شرائط و ظروف مورد نظر بوده است خلل بپذیرد و به هم بخورد، یا یک نسبت از نسبتهائی که در پیدایش حیات بر زمین و ادامۀ آن در زمین مورد نظر بوده است خلل بپذیرد و به هم بخورد، خلل چه در این و در آن ، زمین جایگاه آرامش و آسایش و گهوارۀ زیستن نمی گردد و نمی ماند، و این حقیقتی را که قرآن بدان این اشارۀ مختصر را دارد تا هر انسانی برابر مرتبۀ شناخت و اگاهی و درجۀ علم و دانش خود آن را درک و فهم کند، باقی و برجای نمی گذارد...

کوه ها را میخها کردن... انسان می تواند این را از ناحیۀ شکلی با چشم غیرمسلّح هم ببیند. کوه ها شبیه ترین چیز به میخهائی هستند که خیمه را با آنها برپا و نگاه می دارند و می بندند. امّا حقیقت کوه ها را باید از قرآن دریافت داریم ، و از قرآن بفهمیم که کوه ها زمین را ثابت نگاه می دارند و توازن و هماهنگی آنها را مصون و محفوظ می کنند... چه بسا این حفظ توازن و هماهنگی بدان خاطر باشد که کوه ها تعادل موجود در میان نسبتهای ژرفاهای دریاها و نسبتهای ارتفاعات کوه ها را برقرار و ماندگار می دارند... یا بدان خاطر باشد که کوه ها میان چینها و فرورفتگیهای داخلی زمین ، و میان چینها و فرورفتگیهای بیرونی زمین تعادل برقرار می سازند ... یا این که بدان خاطر باشد که کوه ها زمین را در نقاط معیّنی سنگین می کنند. این است که بر اثر زلزله و آتشفشانیها و لرزشها و تکانهای داخلی ، زمین به جولان و نوسان در نمی افتد... و چه بسا به علّت چیزهای دیگری کوه ها میخها نامیده شده اند که هنوز کشف نشده اند و معلوم نگردیدهاند... روشن است قانونها و حقیقتهائی در میان بوده است که قرآن بدانها اشاره کرده است ، ولی مجهول مانده اند و کشف نشده اند، و انسانها گوشه هائی از آنها را در مدّت صدها سال شناخته اند و پرده از بخشی از آنها برداشته اند!

پسودۀ دوم دربارۀ ذات انسانها ، و دربارۀ نواحی و حقائق گوناگونی است:
(وَخَلَقْنَاكُمْ أَزْوَاجًا) (٨)
و شما را به صورت جفتهای ( نر وماده ) آفریده ایم.

این حقیقت هم پدیدار است و هر انسانی ساده و آسان آن را درک و فهم می کند... خداوند انسان را به صورت نر و ماده آفریده است، و ادامۀ حیات این جنس را بر مختلف بودن این دو جفت و تماس زناشوئی آنان استوار و ماندگار فرموده است. هر انسانی این پدیده را درک و فهم می کند ، و بدون نیاز به دانش فراوان می داند که در فراسوی این پدیده چه آسایش و خوشی و لذّت و بهره و تجدید حیاتی است . بدین خاطر قرآن انسان را با این پدیده مخاطب قرار داده است در هر محیطی که باشد ، چون انسان آن را درک و فهم می کند وقتی که بدان توجّه کند و در باره اش بیندیشد ، و می فهمد چه قصد و هماهنگی و تدبیر و تقدیری در آن نهفته است.

در فراسوی این احساس گنگ و برداشت مبهم دربارۀ قیمت این حقیقت و ژرفای آن ، اندیشه ها و کنشهای دیگری نیز متبادر به ذهن می گردد و پیدا و هویدا می آید ، وقتی که انسان در علم و دانش پیشرفت بیشتری پیدا می کند و به پلّه های فهم و شعور بهتری پای می گذارد... انسان دربارۀ قدرتی می اندیشد که جهان را اداره می کند و از نطفه ای ماده می آفریند ، بدون این که در این نطفه یا در آن نطفه جداگانگی ظاهری به نظر آید . این نطفه را به راه خود می اندازد تا نر بشود ... هیچ کسی جز خدا نمی داند چگونه چنین چیزی صورت می پذیرد. آن که از این کار باخبر  است ارادۀ قدرت آفریننده و تدبیر و تقدیر نهان او است و بس . او است که نطفه را می آفریند ، و نطفه را دقیق و ظریف رهنمود و رهنمون می گرداند ، و ویژگیهائی را که لازم می داند در این نطفه یا در آن نطفه به ودیعت می گذارد ، تا از آنها جفتهای نر و ماده پدید آید ، و در سایۀ آن دو ، زندگی رشد و نموّ پیدا کند و پیش برود و ترقّی کند ! 

 (وَخَلَقْنَاكُمْ أَزْوَاجًا (٨)وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا (٩)وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ لِب