 دستی  می‌سازد که  او  را  آفریده  است  و  به  نمایشگاه  زندگی  انداخته  است‌،  و  نور  را  بر  او  پرتوافکن  نموده  است‌،  و  او  را  چیز  قابل  ذکر  و  شایسته  توجّه ‌کرده  است‌،  بعد  از  آن ‌که  چیز  قابل  ذکر  و  شایستۀ  توجّه  نبو‌ده  است‌؟

اینها  اشاره‌های  زیادی  است‌ که  در  فراسوی  ساختار  پرسش  مذکور  در  این  جایگاه  به  تکـان  و  جنبش  درمی‌افتند.  این  اشاره‌ها،  اشاره‌های  مهربانانه  و  ژرفی  هستند که  در  دل  و  درون  انسان  اندیشه‌های‌ گوناگون  و  نگرش‏های  جوراجوری  را  برمی‌انگیزند:

یکی  از  این  اشاره‌ها  پیش  از  هر  چیز  انسان  را  متوجّه  قبل  از  آفرینش  انسان  و  پای  به  هستی‌ گذاشتن  او  می‏‎گرداند.  در  آن  مدّت  زمانی‌ که  جزو  این  جهان  هستی  بوده  است  و جهان  هستی  از انسان  خالی  بوده  است  .  .  .  گمان  می‏بری  انسان  چگونه  بوده  است‌؟  .  .  انسان  آفریدۀ  مغرور  و گول‌خورده‌ای  در  ارزیابی  و  در  ارزش  خود  است‌.  تا  بدانجا که  فراموش  می‌کند  جهان  هستی  روزگاران  و  زمانهای  زیادی  بوده  است  و  وجو‌د  داشته  است  پیش  از  این‌ که  او  آفریده‌ گردد  و  به  جهان  آورده  شود.  چه  بسا  جهان  انتظار  نداشته  است  چیزی‌ که  «‌انسان‌»  نامیده  می‌شود  آفریده  شود  .  .  .  تا  وقتی‌ که  این  آفریده  با  اراده  و  مشیّت  خدا  برجوشیده  است  و  پای  به  هستی  نهاده  است  و  انسان ‌گردیده  است‌!

اشارۀ  دیگری  از  این  اشاره‌ها  به  لحظه‌ای  رو  می‌کند که  در آن  هستی  انسان  جوشیده  است  و بردمیده  است‌.  این  اشاره  اندیشه‌های‌ گوناگونی  پیش  می‌کشد  در  بارۀ  این  لحظه‌ای ‌که  جز  خدا کسی  از  آن  مطّلع  و  آگاه  نیست‌.  لحظه‌ای ‌که  این  آفریدۀ  جدید  در آن  به  جهان  افزوده  شده  است‌،  و کار  و  بارش  پیش  از  وجود  پیدا کردن  در  قضا  و  قدر  خدا  حساب  و کتاب  پیدا کرده  است  و نقش  او در خطّ  سیر این  جهان  عریض  و طویل  تعیین  شده  است‌!

اشارۀ ‌دیگری  از این  اشاره ها  رو می‌کند  به  اند‌یشیدن  در  بارۀ  دست  قدرت‌،  دست  قدرتی ‌که  این  پدیدۀ  جدید  را  به  نمایشگاه  هستی  می‌راند،  و  او  را  برای  ادای  نقش  خود  آماده  می‏‎گرداند،  و  نقش  او  را  نیز  برای  وی  آماده  می‌سازد،  و  رشتۀ  زندگی  او  را  به  محور کـلّ  هستی  می‌‌بندد، ‌و شرائط ‌و ظروفی  را  بر این ‌تهیّه  مـی‌بیند و  فراهم  می‌چیند که  ماندن  و  ادای  نقش‌ کردن  او  را  ممکن  و  مقدور  می‌سازد،  و  بعد  از  آن  در  هر گامی  او  را  دنبال  می‌کند،  در  حالی که  رشته‌ای  را  در  اختیار  دارد که  انسان  را  بدان  محکم  و  استوار می‌دارد،  و  این  رشته  و  همۀ  رشته‌های  این  جهان  بزرگ  را  می‏‎گیرد  و  به  همدیگر  می‌بندد  و  به  همراه  می برد!

اشاره‌ها  و  پیامهای  فراوانی‌،  و  اندیشه‌ها  و  بینشهای  گو‌ناگو‌نی  را  این  نصّ  به ‌دل ‌و درون  می‌اندازد  .  .  .  از  این  اشاره‌ها  و  پیامها  و  اندیشه‌ها  و  بینشها،  دل  آگاهی  پیدا  می‌کند  و  می‌فهمد که  قصد  و  هدف  و  تقدیر و  تدبیری  در  پیدایش  و کو‌چ  و  فرجام  انسان  در  میان  است‌.

و  امّا  ادامۀ ‌حیات  این  انسان  بعد  از آن‌، ‌و ماندن  و  ماندگاری  او  داستان  دیگری  دارد:

‌( إِنَّا خَلَقْنَا الإنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا) (٢)

ما  انسان  را  از نطفۀ  آمیخته  (‌از اسپر  و اُوول‌)  آفریده‌ایم‌،  و  چون  او را  (‌با  وظائف  و تکالیفی‌،  بعدها)  می‌آزمائیم‌،  وی  را  شنوا  و  بینا،  (‌به  عبارت  دیگر  عاقل  و  دانا)  کرده‌ایم‌.

«‌أمشاج‌»‌:  آمیخته‌ها.  آمیزه‌ها  .  .  .  چه ‌بسا  این  اشاره‌ای  باشد  به  تشکیل  نطفه  از  سلول  نر  (‌اسپر)  و  تخمک  ماده  (‌اُ‌و‌ول‌)  بعد  از  تلقیح‌.  چه  بسا  هم  این  آمیخته‌ها  و  آمیزه‌ها  وراثتهای  نهفته  در  نطفه  باشد،  همان  چیزهائی ‌که  به  زبان  علمی  «‌ژن‌»  نامیده  می‌شوند.  ژنها  همان  واحدهای  

وراثتی  هستند که  پیش  از هر چیز  حامل  صفات  جداکنندۀ  جنس  انسان‌،  و افزون  بر  آن  حامل  صفات  جنین  خانواده  می‏‎باشند.  خطّ  سیر  نطفه  انسان  در کوچ  دور  و  درازی ‌که  برای  تشکیل  جنین  انسان  - ‌نه  جنین  جاندار  دیگری  -‌ در  پیش  دارد،  بدین  واحدها  نسبت  داده  می‌شود.  همچنین  وراثت  صفات  ویژۀ  خانواده  نیز  به  همین  واحدها  نسبت  داده  می‌شود  .  .  .  چه  بسا  این  واحدها  همین  اَمشاج‌،  یعنی  اَخلاط  و آمیخته‌ها  و  آمیزه‌های  وراثتهای‌ گوناگون  و  جوراجور  باشد  .  .  .  دست  قدرت  انسان  را  از  نطفۀ  آمیخته  و  آمیزه  اینگونه  آفریده  است‌.  انسان  بیهوده  و  ناسنجیده  و  بازیچه  آفریده  نشده  است‌.  امّا  انسان  آفریده  شده  است  برای  این ‌که  امتحان  و  آزمایش ‌گردد  و  به  محک  آزمون  زده  شود.  یزدان  سبحان  می‌داند که  انسان ‌کیست‌،  و  امتحان  و  آزمایش  او  چیست‌،  و  نتیجه  و  حاصل  امتحان  و  آزمایش  او  چه  خو‌اهد  بود.  امّا  مراد  این  است ‌که  اینها  در  نمایشگاه  هستی  آشکار  و  نمودار گردند،  و  آثار  مقدّرش  در  پیکرۀ  هستی  بر آنها  مترتّب  و  جلوه‌گر  شود،  و آثار  مقدّرش  به  دنبال  آنها  در آید،  و  مطابق  نتیجه  و  حاصلی‌ که  از  امتحان  و  آزمایش  پدیدار  و  هویدا  می‌گردد جزا و سزا  بدهد.

بدین  خاطر  یزدان  سبحان  انسان  را  شنوا  و  بینا کرده  است‌.  یعنی‌ او را  با وسائل ‌و اسباب  درک  و فهم  مجهّز  نموده  است‌،  تا  انسان  بتواند  دریافت‌ کند  و  دریابد  و  بپذیرد  و  پاسخگو  باشد.  چیزها  را  درک  و  فهم‌ کند،  و  معیارها  و  ارزشها  را  بسنجد  و  ارزیابی‌ کند  و  در  بارۀ  آنها  به  قضاوت  بنشیند  و برگزیند،  و  مطابق ‌کزینش  خود  امتحان  بدهد  و  آزمایش  را  پشت  سر گذارد   .  .  .

در  این  صورت  استقرار  اراده  و  مشیّت  یزدان  بر  ادامه  حیات  جنس  انسان‌،  و  تکرار  نسلها  و  پیاپی  آمدن  افرادشان  با  وسیله‌ای‌ که  خدا  مقدّر  و  مقرّر  فرموده  است  که  آفرینش  ایشان  از  نطفۀ  آمیخته  و  آمیزه  است‌.  در  فراسوی  این  آفرینش  حکمت  و فلسفه‌ای  و  قصد  و  هدفی  است‌.  آفرینش  انسان  جهشی  و ناگهانی  و  ناسنجیده  و  خود  به  خود  نبوده  است  .  .  .  در  فراسـوی  آفرینش  انسان  امتحان  و  آزمایش  این  پدیده  قرار  دارد.  بدین  خاطر  بدو  استعداد  دریافت  و  پاسخگوئی‌،  و  آگاهی ‌و شناخت‌ و امتحان  و آزمون ‌داده  شده  است  .  .  .  هر  چیزی  هم  در  آفرینش  انسان  و  در  مجهّز کردن  او  به  نیروی  درک  و  فهم‌،  و  توان  و  امتحان  دادن  در  زندگی،  به  اندازه  و  مقدار  لازم  است‌!

گذشته  از  این‌،  یزدان  سبحان  انسان  را  همراه  با  شناخت  و  معرفت‌،  با  قدرت ‌گزینش  راه  مجهّز کرده  است‌،  و  راه  رسیدن  به  خدا  را  برایش  روشن  نموده  است‌.  آنگاه  او  را  رها کرده  است  تا  خودش  آن  راه  را انتخاب  بکند  و در  پیش  بگیرد،  او  به‌ کژراهه  بیفتد  و گمراه  بشود،  و  در  راه‌های  جد‌ای  از  راه  خدا  برمد  و  بگ